کتاب حاضر ترجمه
ای از کتاب در باره ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم لنین نوشته آ. او. استر نین است
که آن را به خوانندگان علاقمند تقدیم میکنم . هدفم از این ترجمه این بوده است که اثری
که کتاب لنین را در مورد ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم به زبان ساده توضیح داده باشد در اختیارخوانندگان علاقمند قرار داده و به بحث های فلسفی غنای بیشتری بیا
فزایم. از خواننده گرامی تقاضا دارم که با عقل نقاد و پرسشگر کتاب را مطالعه
فرمایند. درآینده نزدیک کتابی را ارائه
خواهم داد که در آن نکاتی چند در مورد ماتریالیسم فلسفی، دیالکتیک و ماتریالیسم
تاریخی را مورد بحث قرار داده ام آنهم با این هدف تا درک استالینیستی و دگم از ماتریالیسم
و دیالکتیک را در ابعاد متفاوتش بر ملا
سازم و علاوه بر این به مفهوم لنین از ماده ، نظریه ی بازتاب ، دیالکتیک و نظریه ی
حقیقت بپردازم.
دکتر ارژنگ
فهرست مطالب
مقدمه
1. مقام تاریخی اثر لنین
2. نقد لنین از ایده الیسم
منادیان ایدئولوژیکی ماخیسم
انتقاد لنین از فلسفه ماخ و
آوناریوس
3. تکامل نظریه مارکسیستی معرفت بوسیله لنین
شئ فی نفسه – سه نتیجه اپیستمو
لوژیکی مهم
حس به عنوان بازتابی از واقعیت،
تصویری ذهنی از جهان مادی
مسئله حقیقت: حقیقت مادی، مطلق و
نسبی.
معیار عمل در نظریه معرفت
4. نظریات لنین در مورد مفاهیم
ماده، فضا و زمان، علیت و ضرورت
ماده چیست؟ تجربه چیست؟
فضا و زمان
علیت و ضرورت در طبیعت
5. تحلیل لنین از انقلاب اخیر در
علوم وبحران درفیزیک
بحران در فیزیک (در اوایل قرن
بیستم)
ریشه های اپیستمولوژیکی واجتماعی
ایده الیسم فیزیکی
6. مسائل ماتریالیسم تاریخی
نقد لنین از جامعه شناسی
امپیریوکریتیستی
در باره آزادی و ضرورت
روندها در فلسفه
7. نقد ماخیسم به عنوان فیده ایسم
ناب
از چه نقطه نظری یک مارکسیست باید
با امپیریوکریتیسیسم برخورد کند؟
فهرست معانی
مقدمه
هر کتابی زندگی خاص خودش را
دارد. بیشتر آنها در مقابل آزمایش زمان
تاب مقاومت ندارند. به عنوان مثال قدیمی می شوند و مردم رغبتی برای خواندن آنها
نشان نمی دهند و در نتیجه بتدریج فراموش می شوند. اما بعضی کتابها حتی موقعیکه
عصرها و نسل ها تغییر می کنند، موقعیکه یک عصر تاریخی قدیمی جای خود را به عصری
نوین و بویژه متفاوت می دهد، هنوز تازه اند. ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم لنین یک چنین کتاب فلسفی
پویایی است. امروزه مانند سال ۱۹۰۹،
نوک حمله این کتاب بر علیه تفسیرات ماخیسم
(یعنی ایده الیسم ) و هر نوع جریان ایده الیستی در فلسفه معاصر است. از بیش از
یک ربع قرن است که فیزیک پیشرفت
شایان توجه ای داشته است. اما در این حوزه هنوز اثر لنین نه تنها در مورد جزئیات
ویژه وضعیت واقعی فیزیک در آن زمان بلکه در دید متدولوژیکی عام آن نسبت به مسائل
اساسی فیزیک قرن بیستم کارا است. به عنوان نمونه عقیده لنین را در رابطه با اینکه
الکترون آخرین ذره در درون اتم نیست و در واقع ماده در عمق هم بی نهایتست در نطر
بگیرید، آنهم عقیده ای که امروزه برای کل فیزیک معاصر و بویژه فیزیک ذرات پایه
حائز اهمیت است. طبیعتأ بعضی از قسمت های
این اثر اکنون دیکر قدیمی اند اما روح خلاق
ماتریالیسم دیا لکتیکی آن تاریخأ فنا تاپذیر است. در مطا لعه این اثر هرگز
نباید جنبه پویایی و قاطع آن را از نظر دور داشت. این دقیقأ همان چیزی است که لنین
خود در مقدمه چاپ دوم کتابش در سپتامبر ۱۹۲۰ در واقع دوازده سال پس از آنکه کتاب
نوشته شد، بدان اشاره نمود. بی توجه به
بحث و مجادله با ماخیست های روسی، وی امیدوار بود که
چاپ جدید مفید بودن آن را در کمک به آشنایی با فلسفه مارکسیسم، ماتریالیسم
دیالکتیک و در عین حال نتایج فلسفی کشفییات اخیر علوم طبیعی به اثبات رساند[1]
1. مقام تاریخی لنین
ماتریالیسم و
امپیریوکریتیسیسم در فوریه- اکتبر سال ۱۹۰۸
نوشته شد و در سال ۱۹۰۹ در مسکو به چاپ رسید. نگارش و چاپ آن را شرایط
تاریخی معینی ایجاب کرده بود. در ابتدای
قرن حاضر بشریت پای به عصر امپریالیسم و انقلابات پرولتاریایی گذارد. لنین در آن
زمان نوشت که بورژوازی در تمام کشورها چه در اقتصاد، سیاست و ایدئولوژی، بطور
پیوسته از دموکراسی به ارتجاع چرخش میکرد. بورژوازی از ترس خیزش
جنبش انقلابی پرولتاریا انواع و اشکال
مختلف ایده آلیسم و مذهب را به منظور اعمال نفوذ بر توده ها و دور نگه داشتن آتها
از تأثیر عقاید انقلابی تبلیغ می کرد.
در پایان قرن
نوزدهم و شروع قرن بیستم، امپیریوکریتیسیسم یا ماخیسم یعنی فلسفه تجربه انتقادی در
تمام اروپا گسترش یافت. ماخیسم به عنوان نوعی از پوزیتویسم بر این ادعا بود که
فلسفه ای "فقط علمی" است که توانسته بقول معروف بر یک جانبگی هم ماتریالیسم
و هم ایده آلیسم فائق آید، اگرچه ماخیسم
در واقع یک جریان به غایت ارتجاعی ایده آلیسم ذهنی بود. شماری از سوسیال دموکراتها
که خودشان را "هواداران مارکس" میدانستند امپیریوکریتیسیسم را بعنوان
"آخرین کلام در علم" پنداشتند که باید جانشین فلسفه ماتریالیسم
دیالکتیکی مارکسیسم شود. در عین حال بعضی از دانشمندان برجسته نیز تحت تأثیر آن
قرار گرفتند. بسیاری از رهبران انترناسیونال دوم که در رأس جنبش طبقه کارگر بین
المللی قرار داشتند به مقاومت بر علیه گسترش نظریات ایده آلیستی بر نخواستند. از
این مهمتر کارل کائوتسکی بیان داشت که جهان بینی مارکسیستی هیچ تضادی با نظریه
معرفت که توسط فیلسوف اتریشی ارنست ماخ تفسیر شده ندارد. رهبران دیگر انترناسیونال
دوم نیز با نظرییات و دیدگاههای ایده آلیستی همدردی میگردند. لنین در فوریه
۱۹۰۸ نوشت: " در هر جایی ما تریالیسم به عنوان یک فلسفه، بوسیله آنها به
درون "نهانگاه" هل داده شد.روزنامه عصر جدید، متین ترین و مطلع ترین
ارگان که به فلسفه لاقید است و هرگز حامی پر شور و شوق ماتریالیسم فلسفی نبوده،
بلا استثنا مقالات امپریوکریتیستی را بچاپ می رساند....همه جریانات بی فرهنگ در
سوسیال دموکراسی که از هر چیزی بیشتر با ماتریالیسم فلسفی در جنگند به کانت،
نئوکانتیسم و فلسفه انتقادی تکیه می کنند". به عبارت دیگر لنین به رابطه
مستقیم فرصت طلبی و ایده آلیسم فلسفی اشاره کرد. ایستایی رهبران سوسیال دموکراتها
از لحاظ ایدئولوژیکی پرولتاریا را خلع سلاح و آشکارا جنبش طبقه کارگر در تمام
کشورها را متوقف نمود. از اینرو نیاز بود که به دفاع از فلسفه مارکسیستی
ماتریالیستی برخاست. جنگ ایدئولوژیکی در روسیه بویژه بعد از شکست اولین انقلاب بورژوا-
دموکراتیک سالهای ۱۹۰۵ - ۱۹۰۷ در روسیه،
بیش از هر زمانی این مهم را ضروری ساخت. نیروی محرک اولین انقلاب روسی پرولتاریا
بود که در مسکو و دیگر شهر ها مسلحانه قیام کردند. جنبش انقلابی ارتش، نیروی
دریایی، رعایا و مردم مظلوم مناطق ملی دور از مرکز را در بر گرفت. بورژوازی از ترس
انقلاب به اردوگاه ضد انقلابی پیوست و به دولت تزاری در سرکوب شورشیان و متمردان
یاری نمود.
انقلاب ۱۹۰۵-۱۹۰۷بیرحمانه فرو
نشانده شد و تروریسم پلیسی در تمام کشور گسترش یافت: ده ها هزار نفر از کسانی که
در انقلاب شرکت کرده بودند به خدمت اجباری کیفری محکوم شدند، نشریات کارگری ممنوع
و توده متشکل کارگران و سازمان های دهقانی منحل گردیدند. بویژه دولت تزاری بر ضد
حزب طبقه کارکر انقلابی بی رحمانه برخورد مینمود که باعث شد این حزب زیر زمینی
شود. روشنفکران بورژوازی، آنهایی که با جنبش انقلابی در هنگام قیام همدردی می
کردند، اکنون با مرور زمان به دلسردی، بدبینی و عدم ایمان به نیروهای انقلاب
گرائیده بودند. آنها شکست انقلاب را به عنوان شکست و از هم پاشی کل ایدئولوژی انقلابی
و بطور کلی مارکسیسم و ماتریالیسم در نظر گرفتند. به ماتریالیسم دیالکتیک تئوری
"منسوخ" ، "قدیمی" و از "مد افتاده" گفته می شد، در
صورتی که مذهب به عنوان "ارمغان عالی" روح بشری اعلام شده بود. قارچی از
روندها، دوایر و انجمن های متنوع ایده آلیستی مذهبی وجود داشت. در سال ۱۹۰۹ نویسند
گان و فلاسفه مذهبی و ایده آلیستی مجله "وقایع برجسته" را که
"مجموعه مقالاتی در باره روشنفکران روسی" بود، بیرون دادند که بر علیه
رسوم دموکراتیک و مارکسیسم تبلیغ می نمود. همانطور که لنین اشاره نمود این مقالات
"سیلی واقعی از افترا بود بر سر دموکراسی"(و.ای.لنین. مجموعه آثار،
۱۹۷۷،جلد ۱۶ ، ص ۱۲۹ ). جریان و روندی خداجوینده، فلسفی-مذهبی وجود داشت که از
مسائل اجتماعی چشم پوشی میکرد. "خداجویان" مدعی بودند که مردم "خدایشان" را گم کرده اند و بر
ما واجب است که او را پیدا کنیم. و آنکه جنگ طبقاتی و انقلاب بی معنی اند و تنها
راه نجات جامعه بازسازی آنست بر پایه یک مسیحیت متجدد. تقلاههای ایدئولوژیکی برای
موجه جلوه دادن ضد انقلاب و تقویت صوفیکری مذهبی نشان خود را بر علم، ادبیات و هنر
گذارد. در اینجا میبینیم که چگونه لنین رابطه بین ارتجاع ایدئولوژیکی و سیاسی بعد
از شکست انقلاب را توضیح داده است: " سالهای (۱۹۱۰-۱۹۰۷) ارتجاع تزاریسم
پیروز بود. تمام احزاب انقلابی و مخالف در هم کوبیده شده بودند. افسردگی، تضعیف روحیه، نفاقها، اختلافات، عیبگیری و
نوشتجات بی محتوا جای سیاست را گرفته بود و بیشتر از هر زمانی نیروی بیشتری به سوی
ایده آلیسم متمایل بود: صوفیگری کسوت احساسات ضد انقلابی شده بود.(و. ای. لنین،
مجموعه آثار، ۱۹۷۴، جلد ۳۱ ، ص ۲۷ )
آنچه که
بویژه برای جنبش انقلابی روسی خطرناک شمرده می شد آن بود که حتی از سوسیال دموکراتهای
روسی، هم بلشویکها (بوگدانف، بازارف، لوناچارسکی و دیگران) و هم منشویکها
(والنتینف، یشکویچ و دیگران) تحت تأثیر دیدگاههای ایده آلیستی – مذهبی قرار گرفته
بودند. در آثارشان یا سعی می کردند ماخیسم و مارکسیسم را با همدیگر ترکیب کنند، که
یک تفسیر مغشوش از نوع ایده آلیسم ذهنی بود و یا اینکه آشکارا دکترین فلسفی مارکس
و انگلس را با نظرات ماخ جابجا کنند که به این امپریوکریتیسیسم، امپریومونیسم یا
امپریوسمبولیسم و یا هر نام پر زرق و برق دیگری که باشد، می گویند. آنها مدعی
بودند که بر علیه دگم های مهجور مارکسیسم و بر له پیشرفت خلاقانه فلسفه مارکسیستی
می جنگند. اما اینجا می بینیم که چگونه لنین این وضعیت ماخیستی را تشریح کرده است:
در واقع یک چشم پوشی کامل از ماتریالیسم دیا لکتیک یعنی مارکسیسم، به اصطلاح با
طفره زدنهای بی پایان می کوشیدند از ماهیت موضوع بگریزند، عقب نشینی اشان را بپوشانند...و
با امتناع حساب شده ای تحلیل سر راستی از بیانات ماتریالیستی بی شمار مارکس و
انگلس بکنند...این نوع ترویج شده رویزیونیسم فلسفی بود چرا که فقط رویزویونیستها
بودند که رسوایی نژندی، با عزیمت از نظرات اساسی مارکسیسم، ترس یا ناتوانیشان در
تسویه حساب روشن و واضح با نظریاتی که رها کرده بودند، نصیبشان شد (همانجا-ص
۲۰). تجدید نظر ماخیستی مارکسیسم از آنجا
که پایه های تئوریکی حزب پرولتاریایی را به تحلیل
میبرد خطر بزرگی برای جنبش انقلابی بود. آن خطر رو به وخامت گذارد چرا که بعضی از
سوسیال دموکراتها ، بویژه لوناچارسکی، سعی داشتند که سوسیالیسم را به مذهبی جدید
(بر پایه خدا) تبدیل کنند و بر این باور بودند که سوسیالیسم با یک شکل مذهبی برای
مردم روسی مأ نوس تر و درکش آسان تر است. آنها " سامان خدایی" را به
عنوان سامان یک جامعه نوین می دانستند که بر اساس مذهب نوین آنها بنا شده باشد.
ماخیست های روسی شدیدا نظریات ضد مارکسیستی خود را تبلیغ می کردند. همانطور که
لنین در مقدمه چاپ اول کتابش اشاره کرده " در کمتر از نیم سال چهار کتاب
بیرون آمد که دربست ماتریالیسم دیا لک تیک را مورد حمله قرار داده بودند"
(هما نجا ص ۱۹ ).
برخورد
مصالحه جویانه بعضی از مارکسیستها از لحاظ ایدئو لوژیکی متزلزل، نیز خطر بزرگی برای جنبش انقلابی محسوب می شد.
در عین حال، بعضی از سوسیال دموکراتهای روسی که تمایلی به نظریات ماخیستی نداشتند،
از درک رابطه بحث های فلسفی با موضوعات آتشین سیاسی، با جنگ طبقاتی قاصر بودند.
این مردمان کوته بین باور داشتند که مبارزه لنین بر علیه ماخیسم یک مبارزه دست دوم
یا چیزی شبیه به طوفان در فنجان چای است. حتی پیشنهاد می کردند که باید جنبه های
خوب امپریوکریتیسیسم را با ماتریالسم دیالکتیک پیوند زد. خصوصیت مهم دیگر، وضعیت
تاریخی است که لنین اثرش را به رشته تحریر در
آورد . انقلاب نابی در علوم طبیعی
صورت گرفت که در اواخر قرن نوزدهم و در ابتدای قرن بیستم
شروع شده بود. پیشرفت سریع فیزیک خیلی از مفاهیم گذشته را در رابطه با ساختار ماده
و ویژه گی های آن تغییر داد و با تجدید نظر رادیکالی در بسیاری از مفاهیم تئوریها
و قوانین فیزیکی پایان یافت. فلاسفه ایده آلیست با استفاده از این تغییرات انقلابی
در فیزیک، ادعا نمودند که این تغییرات ماتریالیسم را رد کرده و حقیقت ایده آلیسم را
مدلل ساخته است. آنها از کشفیات علمی برای اهداف به غایت ارتجاعی استفاده می
کردند. لنین نوشت که " کسی نمی تواند آثار این ماخیست ها- ویا در باره این ماخیست ها- را بخواند آنهم
بدون ورود به ارجاعات پر مدعا به فیزیک نوین که گفته شده ماتریالیسم را رد کرده و
فلان و بهمان..."(همانجا ص ۲۵۱).
لنین تأکید
کرد که ایده آلیست ها آشکارا سعی می کردند که نظریاتشان را با فیزیک نوین
"ربط" دهند و از دست آوردها و مشکلات آن به سود فلسفه ارتجاعی سود
جویند. جلوی این نوع تفکرات باید گرفته می شد. در این شرایط مارکسیست های واقعی با
وظیفه ای فوری روبرو بودند: در وهله اول حفظ تئوری و فلسفه مارکسیستی از فعالیت توطئه گرانه و
خرابکارانه رویزیونیستها، تقویت و حمایت از درستی و صداقت مارکسیسم به عنوان سلاح
ایدئولوژ یکی طبقه کارگر و حزب آن، بریدن
از تقلاهایی که برای لوث و تحریف مفاهیم آن بوسیله ماخیست های ذهنی صورت می گرفت و
تفسیر آخرین کشفییات علوم طبیعی با شیوه ماتریالیستی دیالکتیکی. یک مبارزه مداوم
بر علیه رویزیونیسم سیاسی بدون مبارزه بر
علیه رویزیونیسم فلسفی میسر نیست و این لنین بود که آن وظیفه عاجل را به عهده
گرفت. نادژدا کروپسکایا زن و همکار لنین یاد آوری میکند که :" در آن زمان لنین
تصمیم بر این گرفت که مبارزه در جبهه فلسفی حلقه زنجیری است که باید برای مبارزه
با فرصت طلبی، آن را فراچنگ آورد(نادژدا کرپسکایا، در باره بیست و پنجمین جشن یاد
بود چاپ ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم لنین، شماره ۴ سال ۱۹۳۴ ص ۴ ). از این رو وی
خطوط اصلی مبارزه حزبی را در حوزه ایدئو لوژی پی ریخت. آن مبارزه اهمییت زیادی
برای فعالیت متعاقب حزب طبقه کارگر انقلابی روسیه، آینده انقلاب و کل جنبش طبقه
کارگر بین المللی داشت.
لنین هنگام
کار روی اثرش کتب و مقالات زیاد (بیش از ۲۰۰ کتاب و مقاله) فلسفی – تاریخی و ادبی
را مورد استفاده قرار داد که زحمت زیادی جهت گرد آوری این کتب و مقالات مصروف شد.
او حتی به لندن برای کار در کتابخانه موزه بریتانیا رفت و بسختی کار کرد و سرانجام
کتاب را در زمان کوتاهی از فوریه تا اکتبر سال ۱۹۰۸ بپایان رساند. لنین در نامه ای
در آپریل سال ۱۹۰۸ به خواهرش آنا الیانوا یلیزاروا نوشت:" ...برایم اهمیت
دارد که کتاب زودتر عرضه شود. من نه فقط الزامات ادبی بلکه الزامات سیاسی جدی دارم
که به چاپ این کتاب گره خورده است"(و.ای.لنین، مجموعه آثار، سال ۱۹۷۵ جلد ۳۷
ص ۴۲۶ ). نکته ای که باید به آن اشاره شود
آنستکه گئورگی پلخانف، مارکسیست بر جسته روسی نیز علیه تجدید نظر ماخیستی مارکسیسم
به میدان آمد. و.ای. لنین در مقاله اش " مارکسیسم و رویزیونیسم" (سال
۱۹۰۸ نوشت که پلخانف "تنها مارکسیست
در جنبش سوسیال دموکراسی بین المللی بود که ابتذال باور نکردنی رویزیونیست ها را
مورد انتقاد قرار داد (و. ای. لنین. مجموعه آثار سال ۱۹۷۷ ، جلد ۱۵ ، ص ۳۳ ). بهر حال نقد پلخانف از ماخیسم عیوب ویژه معینی
داشت که نتوانست به طور قاطع تجدید نظر ماخیستی مارکسیسم را از اعتبار اندازد.
پلخانف ارتباط مسلم ما بین ماخیسم و بحران در فیزیک را نادیده گرفت و نتوانست نیاز
تفسیر ماتریالیست دیالکتیکی از آخرین کشفییات در علوم طبیعی را درک کند و یا اینکه
بطور روشن ایده آلیسم را به عنوان وسیله ایدئو لوژیکی مبارزه طبقات حاکم بر علیه
انقلاب افشا نماید. محقق بزرگ روس م.ب.متین معتقد است که پلخانف به عنوان یک
مباحثه گر بزرگ و روشن گر ، مردم پسند و برجسته بر علیه ماخیسم باقی ماند. وی
اضافه میکند که " مرحله نوین در پیشرفت ماتریالیسم تاریخی با چاپ ماتریالیسم
و امپریوکریتیسیسم شروع شد".
کتاب لنین نقشی بی اندازه مهم نه فقط در دفاع و ترقی تئوری
مارکسیستی یا تعمیم فلسفی آخرین دستاوردهای علمی اخیر بلکه در فعالیت انقلابی و پراتیکی حزب، ایفا نمود. در ژوئن سال ۱۹۰۹ ، بلا
فاصله پس از چاپ کتابش، هیئت تحریریه روزنامه "پرولتاری" که نقش مرکزی بلشویک را در آن زمان داشت، برای یک کنفرانس
وسیع در پاریس جمع شدند. در آنجا در مورد تمایلات "سامان خدا" در میان
سوسیال دموکراتها بحث شد و اشاره شد که "سامان خدا" و ماخیسم مانع جنبش
انقلابی طبقه کارگر شدند و آنکه بلشویکها هیچ وجه مشترکی با تحریفات ماخیستی و
"سامان خدایی" سوسیالیسم علمی نداشتند. حزب از عناصر متزلزل ایدئولوژیکی
خلاصی یافت و جلوی دسته بندی را گرفت. همانگونه که نادژدا کروپسکایا اشاره کرد:
" مبارزه در جبهه فلسفی نقش مهمی را در کمک به بلشویکها برای تدوین اهداف
صریح انقلاب اکتبر ایفا نمود و آنها را قادر نمود که روند رویدادها را پیش بینی
کرده و شیوه درست مبارزه را بیابند"(همانجا ص ۶ ).
============
2. نقد
لنین از ایده آلیسم ذهنی
خود عنوان کتاب لنین هدفش را روشن میکند، یعنی نشان دادن
تضاد آشتی ناپذیر بین دو روند فلسفی، بین ماتریالیسم و ایده آلیسم که
امپریوکریتیسیسم از نوع دوم است. بنابراین ماتریالیسم و ایده آلیسم چه هستند؟ اینجا میبینیم که چگونه فردریک انگلس در کتابش
بنام" لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان " به این پرسش پاسخ
میدهد:" موضوع اساسی کل فلسفه، بویژه فلسفه اخیر در رابطه با ارتباط تفکر و
وجود است....پاسخهایی که فلاسفه به این سؤال داده اند آنها را به دو اردو گاه بزرگ
تقسیم می کند. آنهایی که قائل به تقدم روح بر طبیعتند و بنابراین خلقت جهان را به
طریقی فرض میگیرند...اینان جزء اردوگاه ایده آلیسم هستند و کسانی که قائل به تقدم
طبیعتند، متعلق به جریانات متنوع
ماتریالیسم هستند". ایده آلیسم دو شکل عمده دارد: عینی و ذهنی. ایده آلیسم
عینی معتقد به یک علت اولیه روحی است که
هر چیزی را در جهان معین و خلق میکند و آنکه این علت اولیه روحی، در خارج از جهان
و مستقل از انسان و طبیعت وجود دارد. ایده
آلیسم ذهنی وجود هر واقعیتی را بیرون از شعور انسانی و خارج از ذهن انکار می کند.
ایده الیست های ذهنی باور دارند که واقعیت محصول شعور فردی است. ایده آلیسم ذهنی
نهایتأ به سلیپسیسم ، نفس گرایی، ختم می شود. نظریه ای که غیر از "خود"
به وجود چیز دیگری که واقعأ وجود داشته
باشد باور ندارد. بنا به نظر یک نفس گرای ثابت قدم جهان عینی بعلاوه مردم فقط در
شعورش وجود دارند (سلیپسیسم از لاتین مشتق شده یعنی از سلوس (تنهایی) + ایپسه
(خود)) . هر دو نوع ایده آلیسم ، علیرغم تفاوتهایی در بعضی از زمینه ها، با پیش فرض اساسی اشان بهم پیوسته اند، یعنی
تقدم ذهن بر عین، چیزی که بطور اجتناب ناپذیر به فیده ایسم که مذهب را برسمیت می
شناسد، منجر می شود( لنین فیده ایسم را به این صورت تشریح کرد: فیده ایسم دکترینی
است که ایمان را به جای معرفت می نشاند، یا آنکه بطور کلی به ایمان مفهوم می بخشد.
البته همانطور که از نامه لنین به خواهرش آنا الیا نووا یلیزاروا بر می آید لنین
کلمه فیده ایسم را به مفهوم وسیعتری که هر نوع هواخواهی از مذهب را در بر میگیرد، بکار میگیرد). لنین مکررأ در
کتابش بر نسبت ما بین این دو نوع ایده آلیسم و همیاری آنها در رابطه با مذهب تأ
کید می کند. نوک حمله این کتاب بر علیه ماخیسم (یا امپریوکریتیسیسم) است که لنین
ثابت کرد نوعی از ایده آلیسم ذهنیست.
قبل از هر چیزی لنین سعی می کند که تازگی صوری تئوری های
متنوع ارائه شده بوسیله رویزیونیستهای فلسفی ماخیستی را تفسیرکند که فلسفه ایشان
را تحت عنوان "اخیر" و "مدرن"، "فلسفه علوم طبیعی
اخیر"، "پوزیتویسم اخیر" و غیره تشریح می نمود. عقاید لنین در باره
منابع ایدئولوژیکی ماخیسم در فصل مقدماتی "ماتریالیسم و
امپریوکریتیسیسم" ، "چگونه مارکسیستهای معینی " در سال ۱۹۰۸ و ایده
آلیست های معینی در سال ۱۷۱۰ ماتریالیسم را رد کردند، و همچنین در بخش1 از فصل
چهار "نقد کانتیسم از چپ و از راست" وجود دارد. لنین اثبات بسیار مدللی مبنی
بر آنکه دکترین های فلسفی ماخیستی در واقع تکرار دکترین های لا ادری گری و ایده
آلیستی – ذهنی اند را فراهم کرد. ماخ می گوید " ایده آلیسم انتقادی اش
(کانت)، که نهایت امتنان خاطر را نسبت به آن دارم، نقطه شروع همه تفکر انتقادی
منست (مندرجات در گیومه همراه با نقل قول هایی که توسط لنین شده بوسیله لنین معرفی
شده است). اما در یافتم که مؤ من بودن به
آن غیر ممکن است. خیلی زود به نظریات برکلی بر گشتم...( و آنگاه) به نظریاتی
وابسته به نظریات هیوم رسیدم... و حتی امروز معتقدم که برکلی و هیوم بیشتر از کانت
سازگار هستند (ص ۱۹۴ ). از این رو یکی از پایه گذاران امپریوکریتیسیسم می پذیرد که
با شروع از فلسفه کانت (لا ادری گری) خیلی زود به نظریات برکلی و هیوم، فلاسفه
ایده آلیست قرن هیجدهم بر گشته است.
مناد
یان ایدئولوژیکی ماخیسم
کشیش و فیلسوف ایرلندی جورج برکلی (۱۶۸۵- ۱۷۵۳ ) مخالف
سرسخت ماتریالیسم و آتئیسم (انکار وجود خدا.م ) بود. در حمله به ماتریالیسم از
همان سلاحی که ماتریالیستها خودشان قبلأ استفاده کرده بودند، سود جست، یعنی از
سلاح سنسا سیونالیسم (حس گرایی ) که احساسات را به عنوان تنها منبع معرفت می داند.
اما "سنساسیونالیسم" که در شرایط معینی به ماتریالیسم منجر می شود (مثلأ
در دکترین های لاک، هلباخ، هلوتیوس و فوئرباخ) بوسیله برکلی با روحی ایده آلیستی
تفسیر گردید. احساسات برای او نه فقط منبع اولیه معرفت بودند بلکه تنها واقعیتی
بود که انسان می توانست با آن سر و کار داشته باشد.
اثر اصلی برکلی، "رساله ای در باب اصول معرفت انسانی" در سال ۱۷۱۰ انتشار
یافت. لنین نشان داد که بسیاری از فلسفی کردن های قضایای کشیش (برکلی. م) دویست
سال بعد بویسله ماخیست های روسی و پوزیتویست زده های خارجی به عنوان بخشی از فلسفه
مدرنشان تکرار شده است. ماخیست های روسی بوگدانف و بازاروف، درست مانند استادشان
ماخ، ماتریالیست ها را به این عنوان که معتقدند اشیآ در خارج و مستقل از ما وجود
دارند، مورد انتقاد قرار دادند. اما دقیقا آن چیزی است که نشان میدهد چگونه
ماتریالیسم توسط برکلی مورد انتقاد قرار گرفته بود. لنین نظرات او را به تفصیل نقد میکند و بطور روشن نشان می
دهد که برکلی منکر پیش فرض اصلی ماتریالیسم و هر علم طبیعی، یعنی وجود واقعی جهان
پیرامون ما بود (به "مقدمه ای بر یک مقدمه "، ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم
جلد ۱۴ صفحات ۳۹-۲۲ رجوع کنید).
هر فرد معقولی می داند که مو ضوعات معرفت و احساساتمان اشیأ
و پروسه های واقعیتند. به هر حال برکلی مدعی بود که موضوعات معرفت ما ایده ها و
احسا سا تمان هستند نه واقعیت عینی. وی گفت آنچه که واقعا دریافت می کنیم اشیا
نیستند بلکه احسا سات (برکلی آنها را ایده ها نامید) خودمان هستند. این ادعا ریشه
های اپیستمولوژیکی معینی دارد. لنین در "یاد داشت های فلسفی اش" (
"در باره موضوع دیالکتیک") نشان داد که ایده آلیسم، اگر چه دید گاههایش
نادرستند، اما یاوه محض نیست درست بهمان صورتی که ماتریالیسم متا فیزیکی نبود،
بلکه مبالغه یکطرفه از یک جنبه یا خصوصیت معرفت است در صورتی که این جنبه یا
خصوصیت از ماده و از واقعیت عینی جدا شود. ما اشیا را از طریق حس هایمان می شناسیم
و اینکه معرفتی بدون حس ها یمان وجود ندارد. از این واقعیت مسلم، برکلی و دیگر
ایده آلیستهای ذهنی نتیجه می گیرند که بدون حس ها به هیچ وجه جهانی وجود ندارد و
آنکه احساسات تنها جهان واقعی است. آنچه مردم اشیا می نامند برای برکلی عینیات
واقعی نیستند بلکه دسته هایی از ایده ها هستند. او معتقداست که اشیا "مجموعه
های ایده ها" یا "ترکیبیات حس ها" یند. از این رو رنگ، مزه، بو ،
شکل و سازگاری مشخصی که یکجا مشاهده شده
باشند، یک شیئی متمایز بنام سیب را مشخص می کند. مجموعه دیگری از ایده ها، یک سنگ،
درخت، کتاب و اشیا محسوس شبیه اینها را تشکیل می دهند" (ص ۲۴ ). در اینجا می بینیم که او چگونه حکم اساسی
فلسفه اش را فرمولبندی کرده :" وجود داشتن یعنی دریافت شدن"(همانجا).
همانطور که بعد در خواهیم یافت، ماخیستها نیز در واقع همان چیز را می گویند. اگر
کسی بطور جدی حکم برکلی را بپذیرد جهان تا زمانیکه وجود هایی با" قا بلیت
درک" آن ظهور نکنند، وجود نخواهد
داشت. بنا به حکم برکلی ذرات پایه تا زمانیکه کشف شوند و تمام قاره ها نیز قبل از
اینکه مردم از آن دیدن کنند وجود نداشتند! نظریه برکلی مستقیما سر از سلیپسیسم در
می آورد. دکترینی که می گوید تنها چیزی که در جهان وجود دارد موضوع شناخت یعنی
"خود" است و هر چیز دیگری چیزی جز احسا سات و مفاهیم آن نیست. اصولا برکلی
منکر این بود که احسا سات، تمایلات و مفاهیم (که او آنها را "ایده ها"
می نامید) انعکا سات اشیا مادی اند. وی به ماتریالیستها خطاب کرد که: ولی شما می
گویید ایده ها خود بدون مغزی که آنها را
بوجود می آورد نمی تواند وجود داشته باشند.
اما ممکن است چیز هایی مانند آنها وجود داشته باشند؛ چیزهایی که ایده ها، کپی و
همانند آنهایند و آن چیز ها بدون مغز در یک ماده بی فکر و ذهن وجود داشته باشد.
پاسخ اینست که یک ایده، چیزی جز یک ایده نیست(آثار جورج برکلی، جلد ۱ ، آکسفورد،۱۸۷۱
، بخش ۸ ). ماتریالیست ها بر این باورند
که اگر احسا سات تصویر واقعی از اشیا بدست نمی دادند و اگر این اشیا با تصاویر شان
شباهتی نداشتند مردم نمی توانستند در فعا لیت پراتیکی اشان موفق شوند و اشیا جدیدی
را که می خواهند خلق کنند و از اینها برای اهداف شان یا حل مسائل تولید سود جویند.
انکار وجود ماده توسط برکلی رکن اساسی فلسفه وی را تشکیل می دهد. وی معتقد است که
یک چنین مفهومی را باید بطور کلی از فلسفه حذف نمود. برکلی به استنادش از ماده، با
ارائه تفسیری در هم از اصول حس گرایی، شکل اثباتی می بخشد؛ به عبارت دیگر وی می گوید
ما نمی توانیم ماده بطور کلی، به خودی خود را ببینیم، لمس و یا احساس کنیم بلکه
بوسیله حس هایمان چیز های منفرد، که تنها چیز هایی هستند که واقعا وجود دارند و
چیزی جز ترکیب حس هایمان نیستند، را می توانیم درک کنیم. به زعم برکلی ماده چیزی
جز یک تجرید بی معنی و مضر چیز دیگری نیست. به دو دلیل ماده (از دید برکلی. م) مضر
است. اولا ماده همیشه "دوست بزرگی" برای ماتریالیسم و آتئیسم و خلاصه
تمامی انواع دکتر ینهای مهملی که ایمان به خدا را انکار می کردند، بوده است. دوما
ماده با شماری باور نکردنی از سؤ الات و بحث های پیچیده در رابطه است (ص ۲۸ ).
برکلی به اهمیت حذف
ماده از فلسفه معتقد بود چرا که از نظر وی این مهم تفکر را ساده تر می کند. لنین
در رابطه با مو ضوع ماده اشاره می کند که برکلی منا دی مستقیم ما خیست هاست. انکار
ماده و اصل "اقتصاد تفکر" آنها، در واقع ایده برکلی را تکرار می کند که
برای درک جهان بدون ماده بسیار مناسب است .
پوزیتویستهای متأ خر، یعنی ماخیست ها،
اعلام کردند که دکترین امپریوکریتیسیسم کشف بزرگی است. بر طبق این دکترین احسا سا
تمان کپی های واقعیت نیستند بلکه فقط علا ئم یا نشا نه های اشیا ء اند. همانگونه
که لنین نشان داد این دکترین ما خیستی به فلسفه برکلی بر می گر دد. از این رو
برکلی به مفهوم علت به عنوان بازتابی از علیت واقعی یک پدیده توجه نمی کرد بلکه آن
را به یک نشانه یا علامت نزول می داد که این علامت یا نشانه لزوما ملزوم نبود که
شبیه به چیزی باشد که به آن مفهوم می بخشد. به هر حال پراتیک ثابت می کند که اصل
علیت مانند سایر مفاهیم علمی، به هیچ وجه یک علامت نیست بلکه روابط قانونمند واقعی
واقعیت مادی را منعکس می کند.
برکلی را می توان در رابطه با مسئله حقیقت نیز به عنوان
استاد ماخیستها شمرد. از این رو بوگدانف ماخیست مدعی بود که گزاره ای را که یک جمع
یا تعداد کثیری از مردم می پذیرند باید آن را به عنوان یک گزاره درست پذیرفت. جالب
اینست که برکلی نیز به همین صورت استدلال می کند. انکار جهان واقعی ، رد پذیرش
اینکه حس هایمان اشیا خارجی را منعکس می کنند، اصل " اقتصاد تفکر"،
"امپر یو کریتیسیسم"، نظری که درک عام از حس ها را معیار حقیقت می داند و دیگر پا یه های
فکری فلسفه "اخیر" همه نشان می دهند که ماخیسم این نظرات را از فلسفه
دویست ساله ایده آلیستی برکلی به عاریه گرفته است. برکلی بعلت کشیش بودن نمی
توانست به طور تمام عیار یک ایده آلیست ذهنی باشد؛ چرا که ایده آلیسم تمام عیار
ذهنی وجود هر شیئی خارج از خود، خارج از انسان را انکار می کند. اما در باره خدا،
خالق جهان و کهکشان چه باید گفت، که بدون او کشیش برکلی نمی تواند کاری در فلسفه
اش انجام دهد؟ لنین در رابطه با خلق جهان نشان می دهد که برکلی آشکارا از ایده آلیسم
ذهنی به طرف ایده آلیسم عینی، که می گوید جهان بوسیله یک ایده موجود مستقل از ذهن
خلق شده است، حرکت می کند. برکلی از انکار
جوهر مادی (اشیا واقعا موجود)، به آنجا می رسد که وجود یک جوهر روحی ابدی را تأ
یید می کند. بر طبق نظر برکلی، جهان خارج و طبیعت ترکیبی از حس های انسانی (مفهوم
ایده آلیسم ذهنی) هستند، اما این ترکیبات حس ها بوسیله یک خدا (مفهوم مذ هب به
عنوان تنوعی از ایده آلیسم عینی) در وجود های انسانی تهییج شده اند. بنا به نظریه
مغشوش برکلی، اشیا هیچگونه وجود واقعی بیرون از ما ندارند بلکه در عین حال به عنوان
مجمو عی از ایده ها در ذهن خدا وجود دارند. بنا بر این ماخیستهای روسی که خود را
مارکسیست می دانستند، جدی داشتند که صریحا از مذهب، از یک شکل خام و ابتدایی ایده
آلیسم عینی جانبداری می کرد. هیوم و کانت، شک گرایان قرن هیجدهم، نیز از استادان
ماخیستها به حساب می آیند. فیلسوف اسکاتلندی دیوید هیوم (۱۷۷۶ -۱۷۱۱ ) همعصر
جوانتر برکلی بود. آثار اصلی اش عبارتند از "رساله ای در باب طبیعت
انسانی" و "جستاری در باب فهم انسانی". هیوم در تخالف با برکلی، پا
سخ ساده ای به مسئله ریشه ای "حس ها و ادراکات" نمی دهد. نظربه اینکه برکلی
معتقد است که احسا سات انسانی بوسیله خدا تهییج شده اند، در عوض هیوم موضع شک
گرایانه ای در برابر یک چنین باورهایی می گیرد "مطمئنا چاره یابی از صحت و
راستگو یی باری تعالی به خاطر اثبات صحت حس هایمان، بدور خود چرخیدن غیر منتظره ای
را ایجاد می کند(ص ۳۴ ). وی میگوید در صورتیکه در مورد جهان خارجی تردید کنیم، به
خودمان نمی توانیم اجازه دهیم که وجود یک " باری تعالی" خارج از خود را
بپذیریم. وی مدعی بود که علل احسا سات، ادراکاتمان و غیره را نمی توان از تجربه
استنتاج کرد. این غیر ممکن است که ادراکات ذهنمان را اشیا خارجی سبب شده باشند (
به عبارت دیگر اثبات پایه فکری ماتریالیستی غیر ممکن است).همانطور که هیوم عقیده
داشت، این درست همانقدر نا ممکن است که اثبات کنیم که ادراکات بوسیله انرژی خود
ذهن یا بوسیله روح ناشناخته و نا مرئی یا چیز دیگری که هنوز برای ما نا شناخته است
، تولید شده اند. به عبارت دیگر وی عقیده دارد که هیچکدام از توضیحات موجود (هم
توضیح ما تریالیستی و هم ایده آلیستی) در باره منشا معرفت را نمی تواند به اثبات
رساند، یعنی این مسئله غیر قابل حل است و
منشا معرفت ما غیر قابل شناخت است. واقعیت از دید او فقط جریانیست از
"اثرها" که علل آن ناشناخته و غیر قابل شناختند. منبع ایدئولوژیک دیگر ماخیسم، فلسفه ایمانوئل
کانت (۱۸۰۴ -۱۷۲۴ ) پایه گذار ایده آلیسم کلاسیک آلمانی است. اساتید ماخیست ها،
ماخ و آوناریوس، اولین گامهای خود را با کانت برداشتند(ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم،
فصل چهار، "نقد کانتیسم هم از چپ و هم از راست"(جلد ۱۴ صفحات ۲۰۵ -۱۹۴ )
مراجعه کنید)). در اینجا خواهیم دید که چگونه لنین ویژه گی های دکترین فلسفی کانت
را مشخص می کند: ویژگی اصولی فلسفه کانت در آشتی دادن ماتریالیسم با ایده آلیسم،
در مصالحه ای میان این دو و در پیوند با یک سیستم روندهای فلسفی متناقض و نا
متجانس نهفته است. زمانیکه کانت شئ فی نفسه را که به ایده هایمان مربوطند، خارج از
ما فرض می گیرد، در واقع یک ماتریالیست است و زمانیکه اعلام می کند که این شئ فی
نفسه غیر قابل شناخت و فراتری است، یک ایده آلیست محسوب می شود. کانت با پذیرش
تجربه و حس ها به عنوان تنها منبع معرفت، فلسفه اش را به سوی حس گرایی و از طریق
حس گرائی، تحت شرایط معین، به سوی ماتریالیسم سوق می دهد. کانت با پذیرش از پیشی
فضا، زمان، علیت و غیره فلسفه اش را به سوی ایده آلیسم سوق می دهد. هم ایده آلیست
های آتشین و هم ماتریالیست های ثابت قدم بی رحمانه کانت را به جهت این ناسازگاری
مورد انتقاد قرار دادند....(ص ۱۹۸ ).
گرایش ماتریالیستی به فلسفه کانت خود را در این فرضیه آشکار
می سازد که اشیا واقعی، اشیا فی نفسه ، بطور مستقل از ذهن وجود دارند. بررسی از اشکال
شناخت و حدود توانائیهای شناختی امان، کانت را به لاادری
گری ، به تأیید اینکه ماهیت اشیا، اشیا فی نفسه، در اصل خارج از دسترس معرفت
انسانی و فقط برای شناخت "پدیده ها" قابل امکان است، یعنی چیزهایی که اشیا از طریق آنها خودشان را
در تجربه امان آشکار می کنند سوق داد. لا ادری گری کانت ، وی را به ایده آلیسم که
شکل از پیشی به خود گرفت رهنمون نمود، یعنی دکترینی که مدعی است معرفت معتبر بطور
مستقل و پیش از تجربه کسب می شود و اشکال از پیشی شعور را تشکیل می دهند. از نظر
کانت، فضا و زمان اشکال عینی وجود ماده نیستند بلکه اشکال ذاتی شعور انسانی، پیش
از هر تجربه ای هستند. وی علیت را به جای رابطه ای مادی و قانونی از طبیعت، به
عنوان شکل از پیشی عقل انسانی در نظر گرفت. ماتریالیستها، کانت را به جهت این نظر
که ماهیت اشیا غیر قابل شناخت است (آگنوستیسیسم- لا ادری گری)، به خاطر آپریوریسم
و انکار طبیعت مادی زمان، فضا، علیت و ضرورت، یعنی به خاطر ایده آلیسم اش مورد
انتقاد قرار دادند. ایده آلیست ها، بعلاوه ماخ و آوناریوس، کانت را به جهت امتیاز
دادن به ماتریالیسم و فرض شئ فی نفسه مورد انتقاد قرار دادند. لا ادری گرایان
آتشین نیز کانت را به دلیل شناخت ضرورت و علیت و لو اینکه آن را فقط در شعور انسانی پذیرفته بود، مورد انتقاد قرار
دادند. لنین تأکید نمود که "ماخیستها کانت را به جهت بیشتر ماتریالیست بودن
مورد انتقاد قرار می دهند آنهم در حالیکه ما او را بخاطر به اندازه کافی
ماتریالیست نبودن مورد انتقاد قرار می دهیم. ماخیست ها کانت را از سمت راست نقد می
کنند و ما از سمت چپ"(ص. ۱۹۹ ). در
اینجا می بینیم که چگونه لنین از تحلیل دکترین های برکلی، هیوم و کانت، اساتید
فلاسفه "اخیر" و "مدرن" نتیجه گیری می کند که :" در حال
حاظر ما باید خود را به یک نتیجه محدود کنیم، یعنی اینکه ما خیست های
"اخیر" حتی یک برهان بر علیه ماتریالیستها اقامه نکرده اند که برکلی
کشیش نکرده باشد" (ص ۳۸ ). وی ادامه می دهد که :" از این رو کل مکتب
فوئر باخ، مارکس و انگلس از کانت به جناح چپ روی گرداندند، به رد کامل ایده آلیسم
و آگنوستیسیسم (لا ادری گری. م). اما ماخیستهای ما، ماخ و آوناریوس، جریان ارتجاعی
را در فلسفه دنبال کردند که کانت را از دیدگاه هیوم و برکلی مورد انتقاد قرار می
داد"(ص ۲۰۴ ).
انتقاد
لنین از فلسفه ماخ و آوناریوس
با بررسی فلسفه منادیان ماخ و آوناریوس و آشکار شدن ماهیت
ایده آلیستی آنها، لنین بحث را ادامه می دهد تا دکترین های غیر علمی و ایده آلیستی
پایه گذاران امپریو کریتیسیسم را بر ملا کند. ارنست ماخ (۱۹۱۶ -۱۸۳۸ ) فیلسوف
اتریشی ، یک فیزیکدان برجسته نیز بود. به هر حال به عنوان یک دانشمند تا حدودی
بدلیل پی آمدهای نظریات ایده آلیستی اش محدود و محافظه کار بود. از این رو همراه
با ویلهلم اسوالد، کسی که لنین او را به عنوان "یک شیمی دان برجسته و فیلسوف
گیج وسر درگم توصیف کرد"(ص. ۱۶۸ )، منکر وجود اتم ها شدند. آلبرت اینشتین تعصب
ایشان را بر ضد تئوری اتمی به اصول فلسفی پوزیتویستی نسبت داد. ماخ ایده "علم
توصیفی محض" را مطرح ساخت. او حتی تلاشی نمی کند که "شرح " چرایی
را بدهد بلکه تنها داده های تجربه حسی را توصیف می کند. ماخ بخش "شرح
معنی" هر علمی بعلاوه فیزیک را به عنوان بخش "پارازیتی" مورد توجه قرار داد و
معتقد بود که باید آن را از علم، بخاطر آنکه اصل " اقتصاد تفکر" را نقض
می کند، حذف نمود. از دید ماخ علیت، ماده، جوهر و دیگر مفاهیم، عناصر پارازیتی
بودند. ماخیستهای روسی نمی توانستند سهم مثبت ماخ را در رابطه با فیزیک از فلسفه
ارتجاعی غیر علمی وی همانگونه که لنین عادت داشت ماخ، اسوالد و دیگر دانشمندان را
ارزیابی کند، جدا کنند. آلکساندر بوگدانف در سال ۱۹۰۸ نوشت "فلسفه ماخ برای
مبارزه آگا هانه پرولتاریا لازم و مفید بود و هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که باید
از وی آموخت". وی گفت که ماخ بیباکانه تمامی دگم های تفکر را نابود کرد و
مبارزه بی رحمانه ای رامصممانه بر علیه انواع جزمیات و "نظریات جامدانه"
در زمینه شناخت علمی و فلسفی پی گرفت"(آلکساندر بوگدانف، "خواننده روسی
باید در جستجوی چه چیزی در آثار ماخ باشد"، در : ارنست ماخ، تحلیل احسا سات،
چاپ دوم، سنت پترز بورگ، ۱۹۰۸ (به زبان روسی)). بوگدانف در اظهار اینکه ماخ مبارزه
ای را بر علیه "نظریات جامدانه" پی گرفت، به اعترافات مکرر خود ماخ توجه
نمی کند که در فلسفه اش به الهام دهندگان کانت رجوع کرد، یعنی برکلی و هیوم. به
عبارت دیگر، ماخ به جای مبارزه با یک چنین اندیشه هایی به اندیشه های قدیمی و جامدانه
فلاسفه ایده آلیست قرن هیجدهم رجوع می کند. پیروان روسی ماخ بشدت در ارزیابی فلسفه
اساتید شان کوته نظر بودند. لنین ماخ را به عنوان فیلسوفی از مکتب پوزیتویست مورد
انتقاد قرار داد. پوزیتویسم در سال ۱۸۳۰ بوسیله فیلسوف فرانسوی آگوست کمت (۱۸۵۷ -۱۷۹۸
) پایه گذاری شد. فلاسفه انگلیسی جان استوارت میل و اسپنسر نیز نقش مهمی را در شرح
دقیق جزئیات نظرات پوزیتویستی در آن زمان ایفا نمودند. کمت و پیروانش فلسفه اشان
را به خاطر این امر مهم که فلسفه نباید فراتر از چهارچوب معرفت مثبت برود ، یعنی
معرفتی که بوسیله علوم امپریکی تصدیق می شود، "مثبت" نامیدند. آنها بیان
داشتند که تنها وظیفه فلسفه تعمیم داده های علمی و کنار گذاردن تمام مسائل اصلی فلاسفه (مانند رابطه میان تفکر و
وجود) به عنوان موضوعاتی بی معنی که قرنها بر سر و کله خود می زد ند، بود. در واقع پوزیتویستها، قابلیت شناخت
جهان را انکار می کردند و معتقد بو دند که علم و تجربه انسانی نمی توانند به ماهیت
اشیا نفوذ کنند. علم تنها می توانست روابط خارجی بین پدیده ها را توصیف کند. پوزیتویستها
هر گونه حدسیات "متا فیزیکی" خارج از تجربه، که آنها را به مثابه احسا
سات انسانی تعبیر نمودند،را انکار کردند. به نظر آنها تصور یک جهان واقعی خارج از
حس هایمان "متا فیزیکی" بود. لنین در این رابطه نوشت: " برهانی
مأنوس. پذیرش واقعیتی مادی خارج از انسان، متا فیزیک نامیده شد. معتقدان به ارتباط
با ارواح، در یک چنین سرزنش ها و توبیخ هایی بر علیه ماتریالیسم با طرفداران کانت
و هیوم موافقند". (ص. ۲۷۷ ). وی گفت که پوزیتویسم نوین لا ادری گری
(آگنوستیسیسم) است که ضرورت عینی طبیعت را که قبل و جدا از تمام "معرفت و
بشریت" وجود داشته، انکار می کند (ص. ۱۶۸ ). لنین ماهیت غیر علمی پوزیتویسم
فلسفی ماخ را نشان داد. در شروع فصل اول (بخش "حس ها و ترکیبات حس ها")
لنین از قول ماخ نقل می کند که موضوع اساسی فیزیک رابطه بین حس هاست که به اصطلاح
جهان را تشکیل می دهند. ماخ در کتابش مکانیک (۱۸۸۳ ) نوشت که حس ها "نشانه
های اشیا" نیستند؛ شئ بیشتر یک نشانه روانی برای اختلاط حس های بطور نسبی
ثابت است؛ نه اشیا (اجسام) بلکه رنگ ها، صدا ها، فشار ها، فضا ها، زمانها (آنچه
معمولأ احسا سات می نامیم) عناصر واقعی جهانند (ص ۴۰ ). در واقع نظریه ماخیستی
دکترین برکلی را تکرار می کند که می گوید اشیا ترکیبات حس هایند. همانطور که ماخ
می گوید " اگر اجسام همتافت های حس ها" یا همانطور که برکلی می گوید
"ترکیبات حس ها" باشند در نتیجه تمام جهان بطور اجتناب ناپذیر چیزی جز
"ایده من" نیست. با شروع از یک چنین پیش فرضی این کار را غیر ممکن می
کند که بتوان به وجود مردمان دیگر بعلاوه خودمان برسیم، یعنی " این ناب ترین
سلیپسیسم است" (ص ۴۲ ). اما ماخ یک کلمه "نوین"، کلمه
"عنصر" را در مقایسه با برکلی معرفی می کند. وی جهان را به صورت همتافتی
از عناصر گوناگون فیزیکی و روانی درک می کند. "عناصر فیزیکی" آنهائیند
که به
اعصاب یا بطور کلی جسم انسانی
وابسته نیستند در صورتی که "عناصر روانی" به یک چنین عناصری وابسته اند.
لنین تئوری ماخیستی جهان-عناصر را باطل
کرد. در صورتی که عناصر حس ها باشند (می بینیم گه چگونه ماخ هر عنصری بعلاوه عناصر
فیزیکی را مورد توجه قرار داد)، حتی برای یک لحظه حق نداریم که وجود عناصر (حس ها)
را بطور مستقل از اعصاب و شعور بپذیریم. در واقع آیا حس نور می تواند خارج از چشم،
عصب بصری، یا حس بوئیدن خارج از بینی وجود داشته باشد، "عناصر فیزیکی"
ماخ اختراعی پوچ بدون محتوی واقعی است. جمله " عنصر فیزیکی " به هیچ وجه دکترین ماخ را علمی تر یا ماتریا
لیستی تر نمی کند. " در واقع بچه گانه خواهد بود که فکر کنیم کسی بتواند با
اختراع یک کلمه جدید خود را از شر جریانات فلسفی اساسی خلاص کند" (ص. ۵۵ ).
در خصوص "عناصر فیزیکی" ، یعنی احسا سات که جهان
پیرامون را خلق می کنند، باید گفت ایده آلیسم محض است که بطور مبهم سعی می کند خود
را در پشت الفاظی در باره عناصر فیزیکی مستقل از انسان پنهان دارد. هم ماخ و هم
آوناریوس اعلام داشتند که بر علیه ایده آلیسم و ماتریا لیسم به عنوان دکترینهای
"یک جانبه" می جنگند. ماخیست ها و امپریوکریتیسیست ها با " یک
جانبگی" پاسخی سازگار، یعنی یا ماتریالیست
یا ایده آلیست بودن را در رابطه با پرسش اساسی فلسفه مد نظر دارند. اما چنین
"یک جانبگی" شرط ضروری هر فلسفه سازگار است بطوریکه هر کوششی برای چیره
شدن بر "یک جانبگی" در واقع التقاطی است که دیدگا ههای مخالف را در یک
دکترین منفرد جمع کند. چنین تلاشهایی از جانب ماخ و آوناریوس صورت گرفت. لنین
عقاید سر در گم و تردید آمیز ماخ رادر خیلی زمینه ها افشا نمود. ماخ در کتابش
"تحلیل احسا سات" می نویسد:" جهان فقط از احسا ساتمان تشکیل شده
است. در هر حالت تنها می توانیم از حس ها یمان معرفت داشته باشیم" (ص. ۴۳
)". لنین اشاره نمود که در این کنتکس کلمه "ما" از دیدگاه فلسفی
خود ماخ نا مشروع و غیر منطقی است. برای ایده آلیسم ذهنی در واقع سازگار، تنها
"من" و "حس هایم" وجود دارند. بنا براین ماخ باید افراد دیگر
را فقط به عنوان موضوع حس ها در نظر گیرد. با این حال وی می پذیرد که افراد دیگر
مستقل از حس ها یمان وجود دارند. به عبارت دیگر نظریا تش تردید آمیز و مغلط اند.
ماخ در کتابش "معرفت و اشتباه" بیان داشت که " در ساختن هر عنصر
فیزیکی خارج از حس یعنی خارج از عناصر روانی مشکلی وجود ندارد(معرفت و اشتباه،
نوشته ارنست ماخ-لایپزیک، ۱۹۰۶ ، ص ۶۴ به
زبان آلمانی). این عبارت ماخ که جهان عینی را می توان خارج از حس ها ساخت بیانی
آشکارا ایده آلیستی است. با این حال ماخ در همان کتاب وجود عناصر فیزیکی خارج از
محدوده "عناصر روانی" یعنی خارج از حس ها را خارج و مستقل از ذهن می
داند. در اینجا می بینیم که وی دوباره به سوی ماتریالیسم می لغزد. بویژه این
تناقضات توسط این واقعیت توصیف می شود که بدانیم ماخ هم فیزیکدان بود و هم فیلسوف.
لنین اشاره کرد که هنگامیکه ماخ دست به کار مسائل گوناگون فیزیک است نظریه خود را
فراموش می کند و بدون پیچ و تاب خوردگی ایده آلیستی، بطور ماتریالیستی عمل می کند:
تمام "اختلاطات حس ها" و کل ذخیره دانایی از نوع برکلی به صفر می
گراید"(ص ۶۵ ). لنین در ادامه نشان می دهد که چنین التقاط گرایی مشخصه نظریات
آوناریوس نیز هست. فیلسوف آلمانی ریچارد آوناریوس(۱۸۹۶ -۱۸۴۳ ) هم زمان و مستقل از
ماخ اساس گزاره های تئوری ایده آلیستی – ذهنی را که وی امپریو کریتیسیسم (فلسفه
تجربه انتقادی) نامید، با دقت پی ریخت. مرکز ثقل فلسفه اش بر روی مفهوم تجربه قرار
داشت که وی آن را به عنوان آشتی دهنده مفاهیم متضادی چون شعور و ماده ، ذهن و جسم
در نظر گرفت. عقاید اساسی فلسفی ماخ و
آوناریوس بقدری با هم می خوانند که لنین جملات "ماخیسم" و "امپر یو
کریتیسیسم" را به عنوان دو جمله مترادف مورد استفاده قرار می دهد. آوناریوس
وظیفه فلسفه خودش را در این می دید که تجربه را از مفاهیم "نا مشروعی"
چون ماده (جوهر)، ضرورت و علیت تصفیه نماید آنهم به این دلیل که چنین مفاهیمی نمی
توانند بوسیله تجربه مشروعیت یابند. همانند پوزیتویستها ، آوناریوس تجربه را به
عنوان حس های انسانی تفسیر نمود. لنین اشاره کرد که کل ماخیسم چیزی نیست جز تحریف
معنی واقعی کلمه "تجربه" آنهم بوسیله دقایق و ظرایف مبهم!"(ص. ۲۹۳
). بر طبق نظریه ایده آلیستی آوناریوس از تجربه،
کل جهان به عنوان "اختلاطی از حس ها" ظهور می کند. از آنجائیکه
وی وظیفه اساسی فلسفه را در تحلیل حس ها می دانست، بدینجهت خود را محدود به تحلیل
جهان ذهنی فردی کرد و بدین طریق از تحقیق
فلسفی منحرف نمود. در ضمن وظیفه واقعی فلسفه عبارت است از مطا لعه قوانین عام
تکامل یعنی حرکت جهان (طبیعت، جامعه) و انعکاسش در شعور انسانی (تفکر)، و همچنین
مطا لعه قوانین شناخت انسانی واقعیت مادی است. محور فلسفه آوناریوس بر دکترینش در
باره "مختصات اساسی" قرار دارد. وی وجود "خویش " یعنی ذهن،
شخص ناظر و وجود محیط را که در آن ذهن
زندگی می کند یعنی "نا خویش" را باز می شناسد. ولی آن فرض معقول یعنی
باز شناسی محیط خارجی واقعی را با یک نا پیوستگی دنبال می کند. آوناریوس می گوید
که "مختصات اساسی" با یک "رابطه انطباقی غیر قابل
تجربه" بین " خویش" و "نا خویش" وجود دارد. وی می گوید
محیط هرگز بدون چیزی چون "خویش" هرگز نمی تواند وجود داشته باشد. ما
همیشه "خویش" و "محیط" را با یکدیگر می یابیم. در اینجاست که
می بینیم چگونه آوناریوس آنها را غیر قابل تجزیه می داند:" خویش قسمت مرکزی
مختصات و محیط قسمت مخالف آن نامیده می شود." به عبارت دیگر،
"خویش" (ذهن) ثابت است و تقدم دارد و "نا خویش" (محیط) متأخر
است و قسمت مشتق است. برای آوناریوس "نا خویش" بدون "خویش" ،
جهان پیرامون بدون ذهن وجود ندارد. تئوری اش به هیچ وجه با عقیده برکلی بر این
مبنا که جهان حس من، محصول ذهن من است، تفاوتی نمی کند. لنین در انتقاد از
آوناریوس روی تناقض بین نظرات وی و پاره ای فاکت های بدیهی علوم طبیعی، در رابطه
اش با فیده ایسم تکیه کرد:" آیا طبیعت قبل از انسان وجود داشته است؟" –
این پرسش بویژه هر کسی را که معتقد به فلسفه آوناریوس و ماخ باشد، عذاب می
دهد"(ص ۷۵ ). علوم طبیعی تأکید می کنند که زمین قبل از انسان و بطور کلی قبل
از وجود هر مخلوقی بر روی آن وجود داشته است. این واقعیت را ماخ و آوناریوس نمی
توانند کتمان کنند. اما رابطه تجزیه نا شدنی بین "خویش" و "نا
خویش" چه می شود آنهم زمانیکه بدانیم "ناخویش" (یعنی زمین، محیط)
حتی آن موقع که هیچ "خویشی " یعنی، "ذهنی" یا "قسمت
مرکزی مختصات" وجود نداشته، وجود داشته است؟ آوناریوس تلاش می کند که سیستمش
را با حذف تناقضاتش آنهم با معرفی مفهوم یک "قسمت مرکزی بالقوه " در
"مختصات" مورد نظر اش نجات دهد. حتی زمانیکه انسان (قسمت مرکزی) هنوز
تولد نیافته، هرگز "مسا وی با صفر نیست". او قبلا فقط بطور بالقوه و نه
واقعی وجود داشته است و بدین طریق وجود کل جهان یعنی "نا خویش" ،
"محیط" را مشروط می کند. لنین نشان داد که "قسمت بالقوه "
نظریه آوناریوس خیلی نزدیک به دکترین مذ هبی زندگی بعد از مرگ است. بنا به نظریه
آوناریوس، " قسمت مرکزی بالقوه" در "مختصات" در تمامی زما نها
وجود دارد. یعنی اینکه انسان حتی قبل از تو لدش وجود داشته است. اما از اینجا با یک
گام کوتاه به این نتیجه میرسیم که انسان بعد از مرگش نیز وجود دارد، یعنی اینکه
روح فنا ناپذیر است. لنین می نویسد " آ یا این تصوف همان پیش اتاقی فیده ایسم
نیست؟ اگر این امکان وجود دارد که بشود در مورد "قسمت مرکزی بالقوه" در
رابطه با یک "محیط آینده" فکر کرد چرا نتوان در رابطه با یک "محیط
گذشته" یعنی پس از مرگ انسان فکر کرد؟ شما خواهید گفت که آوناریوس این نتیجه
را از تئوری اش نگرفت؟ آفرین، اما این نظریه مرتجع و پوچ بیشتر جبونانه عمل کرد و
نه چیزی بهتر از آن" (ص ۷۶ ). آوناریوس در حذف تناقضات بین تئوری اش و داده
های علمی موفق نبود. " قسمت بالقوه در مختصات "، که چیزی رازگونه بود، همراه با
"معرفت بالقوه آن" در تناقض با فاکت علمی که تأ کید می کرد طبیعت قبل از
انسان و شعورش وجود داشته است، قرار گرفت. نتیجتا هیچ رابطه غیر قابل تجزیه ای بین
"خویش" و "نا خویش" وجود ندارد. بوگدانف، یوشکویچ و دیگر ما
خیست های روسی نظریه آوناریوس را چیزی جدید، مدرن و کاملا واقعی، یعنی ما
تریالیستی در نظر گرفتند. آنها بطور دربست با باز شناسی آوناریوسی "نا
خویش" که از "خویش" یعنی
از ذهن مشتق شده کاملا موافق بودند. لنین با مقایسه تئوری آوناریوس با نظریات فیلسوف
ایده آلیست آلمانی، یوهان گوتلیب فیخته (۱۸۱۴-۱۷۶۲ ) نشان داد که هیچ چیز جدیدی یا
ماتریالیستی در رابطه با این تئوری وجود ندارد. او دیالگی را که بین یک فیلسوف و
خواننده اش صورت می گیرد از یکی از آثار فیخته که در سال ۱۸۰۱ چاپ شده بود، نقل می
کند. فیلسوف یعنی خود فیخته از خواننده می پرسد: آیا چیزی در شما ظاهر می شود که
در شما و برای شما باشد و در همان حال با آن و معرفتتان از آن چیز فرق داشته باشد؟
(یوهان گوتلیب فیخته، گزارش روشنتری برای شمار بیشتری از مردم در باره ماهیت وجودی
فلسفه نوین، برلین، صفخات ۱۷۸ -۱۸۰ ). خواننده موافق است که چیزی را بدون حس ها،
بدون انعکاسش در ذهن انسان نمی توان شناخت. فیخته مانند دیگر ایده آلیستهای ذهنی
از فرض درست مقدم، آنکه چیزی برای ما "ظاهر" می شود یعنی اینکه فقط از
طریق شعورمان به آن شناخت پیدا می کنیم، به این نتیجه غلط می رسد که چیزی بدون
شعور وجود ندارد. وی به خواننده پند و اندرز می دهد که دنبال چیزی خارج از شعور
خود نگردد: " بنا براین مواظب باش که از" خود" به بیرون نجهی و
اینکه سعی نکن چیزی را که قادر به درک آن نیستی، درک کنی"(همانجا) (لنین ص ۶۸
). به عبارت دیگر، این تصور را نکن که چیزی خارج از شما، سر چشمه خارجی حس هایتان،
نوعی از اشیا واقعی وجود داشته باشد؛ در واقع فقط چیزی مجموعا و بطور غیر قابل
تجزیه، نوعی از "شعور و شئ" و "شئ و شعور"، "مادی-ذهنی و
ذهنی-مادی" وجود دارد. لنین نشان داد
که همه نوسانات فیخته ای (خیلی پیش از آوناریوس) ما هیت نظریه امپر یو کریتیکی
اخیر در مورد " مختصات اساسی" را بطور روشن بیان داشته است. تئوری
آوناریوس چیزی جز تفسیر تئوری ایده آلیستی فیخته نیست. هم فیخته و هم آوناریوس
ادعا می کنند که بدون انحراف بوسیله تفکری فلسفی، از نظریات انسانی معمولی،
یعنی"رئا لیسم خام" دفاع می
کنند. لنین سفسطه اشان را رد کرد. وی نشان داد که عقاید "خام" و
"طبیعی" مردم ابدا به نظریات ایده آلیستی ربطی ندارد. "رئالیسم خام" هر انسان
سالمی که اهل دارالمجانین یا شاگردی از فلاسفه ایده آلیست نبو ده باشد، در این نظر
خلاصه می شود که اشیا ، محیط و جهان بطور مستقل از حس ها و شعور، "خویش"
و بطور کلی انسان وجود دارد. همان "تجربه" (نه در مفهوم ماخیستی بل در
مفهوم انسانی آن) در ما این عقیده استوار را ایجاد کرده که مستقل از ما انسانهای
دیگر- و نه اختلاط های صرف حس هایمان از بلندی، کوتاهی، زردی، سختی و غیره- وجود
دارند. باز این "تجربه" این عقیده استوار را در ما ایجاد کرده که اشیا
جهان و محیط مستقل از ما وجود دارند. حس
ها و شعورمان فقط تصویری از جهان خارجی
اند و آشکار است که یک تصویر نمی تواند بدون وجود یک شئ موجود باشد؛ و این شئ بطور
مستقل وجود دارد. "ماتریالیسم جبرأ از یقین "خام" نوع بشر اساس نظریه
اش از معرفت را بوجود می آورد" (صفحات ۷۰ -۶۹ ). بیایید نظری به نقد لنین از
عقاید آوناریوس بیافکنیم. آوناریوس دانشمندان علوم طبیعی را که باور دارند "تفکر تابعی است از مغز"،
به دلیل جایز بودن یک چنین یقینی، یعنی "دخول تفکر بدرون مغز یا حس ها بدرون
ما" (ص. ۸۸ ) سرزنش می کند(ریچارد
آوناریوس، مفهوم انسانی جهان(به زبان آ لمانی)، لا یپزیک، ۱۹۰۵ ). به نظر آوناریوس
مغز ارگان تفکر و تفکر تابعی از مغز نیست. لنین می نویسد:" اگر به انگلس
مراجعه کنیم عقیده و حکم صادقانه ماتریالیستی را خواهیم یافت". انگلس در آنتی
دورینگ می گوید:" تفکر و شعور محصو لات مغز انسانی اند"( کارل مارکس،
فردریش انگلس- مجموعه آثار- جلد ۲۵ ، ۱۹۸۷ ، ص. ۳۴ ). این عقیده اغلب در آنتی
دورینگ تکرار می شود. در کتاب "لودویک فوئرباخ" تفسیر زیر از نظریات
فوئرباخ و انگلس را داریم:" جهان قابل درک مادی و حسی که ما خود نیز به آن
تعلق داریم، تنها واقعیت است". "شعور و تفکرمان، اگر چه بنظر ماوراء حسی
بنظر می آیند ولی در واقع محصول ارگان مادی یعنی مغزند. ماده محصول ذهن نیست بلکه
ذهن خود صرفا عالیترین محصول ماده است. البته، این ماتریالیسم ناب است(لنین ص. ۸۷
)( کارل مارکس، فردریش انگلس- مجموعه آثار- جلد ۳ – ص. ۳۴۸ ).
آوناریوس در کتابش تحت عنوان "مفهوم انسانی جهان"
می گوید :" مغز، مسکن، صندلی، خالق نیستند؛ وسیله یا ارگان، حامی یا بنیاد
تفکر نیستند"(لنین ص. ۸۷ ). بر طبق نظر آوناریوس، گفتن اینکه تفکر در جایی در
درون مغز قرار دارد جایز نیست؛ یعنی دخول به درون مغزِ، چیزی که در آنجا نیست یک
دخول نا جایز است. آوناریوس، برای ضربه زدن به ماتریالیسم، حقیقت فلسفی قدیمی و
اساسی که تفکر محصولی از مغز است را انکار کرد. آوناریوس معتقد بود که یک چنین
"دخولی" در اصل از "مفهوم طبیعی جهان" انحراف می ورزد و آنکه
به ایده آلیسم ختم می شود. وی خود را یک ضد ایده آلیست نامید آنهم به این دلیل که
"خویش" و محیط را به عنوان دو واقعیت که بطور یکسان واقعی اند، در نظر
گرفته بود. در واقع آوناریوس بر ضد " مفهوم طبیعی جهان" یعنی بر ضد ما
تریالیسم و بر له ایده آلیسم، از آنجایی که هر دو "خویش" و
"محیط" برای او صرفا اختلاطهای حس هایند، مبارزه کرد. "از آنجایی
که ما هنوز تمامی شرایط ارتباطی که ما بطور ثابت بین حس و ماده در یک شکل معین
سازمان یافته را مشاهده می کنیم، نمی دانیم پس بگذارید وجود حس به تنهایی را اعلام
کنیم یعنی آنچه که به عنوان سفسطه آوناریوس باید مورد بررسی واقع شود: اولا برای
اشاره دقیق به ماهیت امپریوکریتیسیسم و دوما برای نشان دادن اینکه چگونه این
احمقان، استادان ماخیست های روسی بودند، کسانی که خود را ماتریالیست می نامیدند و
چه مهمل بود فلسفه ای که از جانب این بقول لنین "مارکسیست های بلند همت"
پذیرفته شده بود. لنین از میان
امپریوکریتیسیست ها و ماخیست ها به نظریات الکساندر بوگدانف نیز می پردازد اگر چه
وی خود را ماخیست نمی دانست. بوگدانف فلسفه اش را امپر یو مونیسم نامید تا بتواند
آن را از ا مپر یو کریتیسیسم متمایز نماید. وی در کتابش بنام "
امپریومونیسم" نوشت تنها چیزی که از مفهوم فلسفی عام ماخ به عاریه گرفته،
عبارت بود از ایده خنثی بودن عناصر تجربه (یعنی حس ها) در رابطه با عناصر
"فیزیکی" و "روانی" و وابستگی منحصر این شاخص ها بر ارتباط
تجربه. به هر حال وی اشاره نکرد که آنچه واقعا از ماخ به عاریه گرفته است یک چیز
اساسی بود، یعنی شنا سایی اش از ایده ای که در آن عناصر فیزیکی و روانی بطور ویژه
یکسانند و آنکه آنها صرفا صفات مختلفی از یک و فقط یک چیز اند. در رابطه با تقدم
عناصر فیزیکی بر عناصر روانی، بوگدانف به ظاهر این تقدم را باز شناخت. در این
رابطه لنین می گوید:" این به هر حال چیزی است که یک انسان مذهبی ممکن است
بگوید یعنی اینکه من نمی توانم اقرار کنم که یک معتقد به مذهبم؛ زیرا "فقط یک
چیز" از معتقدان به عاریه گرفته ام
یعنی باور به حدا. این "فقط یک چیز" که بوگدانف از ماخ به عاریه گرفته
است اشتباه اسا سی ماخیسم است، دروغ اسا سی کل فلسفه آن"(ص. ۵۸ ). نقد لنین
از ایده آلیسم ذهنی ماخ و آوناریوس بطور متقا عد کننده ای نظرات و دکترین های آنها
را علیل می کند و بر ادعا های ما خیست های روسی بر این مبنا که فلسفه ماخ و
آوناریوس یک "روش سوم" در فلسفه یعنی "حقیقت فراتر از ما تریالیسم
و ایده آلیسم"(ص. ۹۰ )است، خط بطلان می کشد. در واقع این "روش سوم"
جز "در هم آمیختگی بی معنی در ماتریا لیسم و ایده آلیسم" چیز دیگری نیست
(همانجا). امروزه نقد لنین از ایده آلیسم گذشته هنوز منا سب است. ایده آلیسم ذهنی
جای بر جسته ای در فلسفه امروزین بورژوازی
اشغال میکند. این ایده آلیسم خواستگاه ایده هایی اند که ما هیت غیر علمی و ارتجاعی آنها بوسیله لنین
در کتابش به تفصیل شرح داده شده است.
عقیده برکلی مبنی بر اینکه جهان ترکیبی از داوری های انسانی است برگشت به
نئو پوزیتویسم ، شکل نوین پوزیتویسم، است. این عقیده در سال های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰
بوسیله "محفل وین" ، گروهی از فلاسفه که پوزیتویسم را بسط دادند، دوباره
احیا شد. بعضی از نظرات لا ادری گری هیوم که بوسیله لنین مورد انتقاد قرار گرفت
هنوز در فلسفه امروزین به حیات خود ادامه می دهند. اکثر دکترین های پوزیتویستی
قرون نوزدهم و بیستم تحت تاثیر
نظرات هیوم ، وجود ماده و علیت عینی را انکار می کنند و در عین حال نتایج لا ادری
گری منتج از حس گرایی در نظراتشان را از هیوم
به ارث برده اند. موریس شلیک و برتراند راسل ، از رهبران نئو پوزیتویسم،
آشکارا هیوم را به عنوان پدر روحانی خود اعلام کردند. برتراند راسل فیلسوف انگلیسی
نظری موافق با گزاره های اساسی هیوم داشت. وی میگفت که هیوم هیچ راهی برای خلاصی
از انها پیش رو نمی دید. او بویژه به هیوم به دلیل انکارش از "جوهر" یعنی
ما ده ارج می نهاد چراکه به نظر راسل این موضو ع به بحث مفیدی دامن زده بود. فلسفه
کنونی بورژوازی به نظرات ایده الیستی کانت که لنین آنها را مورد انتقاد قرار داد
جان تازه ای داده است. ذهنی گرایی نئو کانتیسم، لا ادری گری و اپریوریسم پیش فرض
های ویژه ای برای شماری از جریا نات فلسفی نوین هستند. نظریات نئو کانتی بطور وسیع
بین سوسیا ل دمو کرات ها رواج دارند. این نظرات بر پایه "سوسیالیسم
اخلاقی"اند که خود را بجای نظریه مارکسیستی مبارزه طبقا تی با هدف اموزش
دوباره اخلاق جامعه جا می زنند. نمود های ایده الیسم کانتی به وضوح در اگزیستا
نسیالیسم که مشخصه اش لا دری گری است دیده می شود. در اینجا باید توجه نمود که فلا
سفه امروزین بورژوازی سعی در توجیه نقاط ضعیف تر فلسفه کانت دارند و دکترینش را از
سمت راست نقد می کنند و انکه عنا صر دیا لکتیکی و ما تریا لیستی فلسفه او را رد می
کنند. دکتر ین های ما خ و آونا ریو س آشکا را ا صول پا یه ای نئو پو ز یتویسم را
تحت تأ ثیر خود قرارداد ند. یکی از ایده های اصلی نئو پو زیتیویسم رد و انکا ر کل
فلسفه گذ شته به سبب ندا شتن محتوای علمی است چرا که فلسفه نئو پو زیتیویسم خود سعی دارد نظر یه اش از جها
ن عینی را تبیین کند. از دیدگاه نئو پوز یتویسم، فلسفه هیچ چیز جدیدی ندارد که به
چیز هایی که علوم متفاوت ویژه بیان داشته اند ، اضافه نماید. تنها وظیفه فلسفه
عبارت ازتحلیل منطق تفکر یا زبان علم است. به عنوان مثال، برطبق نظر راسل منطق
ماهیت فلسفه است. فیلسوف نئو پو ز یتویست ردلف کارناپ حتی موضوع فلسفه را بیشتر
محدود کرد به اینکه هدف فلسفه تحلیل منطقی-نحوی اززبان علم است. نئو پوز یتویست ها
باوردارند که پرسش اساسی فلسفه یک پرسش اشتبا ه یایک شبهه پرسش است و اینکه حل موضوع رابطه شعور باوجود تلاشی عبث و بیهوده
است. چرا که تنها چیزی که به انسان داده شده همانا شعورش است. افکارمان، ساختارهای
منطقی، حس ها و احساساتمان تنها چیز هایی اند که به ما داده شده اند. چیز هایی که
می توانیم آنها را مورد بحث و مداقه قرار دهیم. همه جریانات نئو پوز یتویستی یعنی
پو ز یتویسم منطقی ، امپریسم منطقی، فلسفه زبانی، فلسفه تحلیلی و غیره، با همان
شیوه ماخ و آوناریوس، فلسفه " متا فیزیک" را از قالب تهی می کنند که
البته با فلسفه متافیزیک آن گزاره هایی را که در باره جهان عینی و شناخت واقعیت
است، مد نظر دارند. بعضی از نظرات آوناریوس هم در فلسفه کنونی بازتاب داشته است.
از این رو، "محور مختصات اصلی" وی توسط مکتب اگزیستا نسیا لیسم، مکتبی که
وجود انسان را در مرکز وجود قرار می دهد، بدقت شرح داده شده است. بطوریکه کل جهان
به عنوان اشتقاقی از انسان در نظر گرفته شده است. کارل یاسپرس، اگزیستا نسیا لیست
برجسته آلمانی، تقریبا کلمه به کلمه بعضی از فرمول های آوناریوس را تکرار کرده
است. وی گفته است که "ناخویش" یعنی جهان عینی، بدون "خویش" ،
یعنی فاعل متفکر غیر قال درک است. کاملا روشن است که ماهیت ایدئولوژیکی ایده الیسم
ذهنی کنونی، درست مانند ماهیت طبقاتی اش، به همان شکل زمان لنین باقی مانده است.
بی توجه به آرزو ها و امیال ذهنی شخصی این یا آن فیلسوف ایده الیست (بعضی از آنها
مانند فیلسوف انگلیسی برتراند راسل دارای دید گاههای اجتماعی پیشرفته هستند)،
فلسفه ایده الیست بطور عینی در خدمت فیده ایسم است و در تضاد با دیدگا ههای
جهانشمول مارکسیسم انقلا بی قرار دارد.
براهین لنین، که بخوبی در مبارزه کنونی برعلیه ایده الیسم حاضر مؤثر است، ماهیت
ارتجاعی معرفت شناسی ایده الیستی اسکو لاستیک را افشا میکند.
3. تکا مل
نظریه مار کسیستی معرفت بوسیله لنین
لنین در کتا بش ما تر یالیسم و امپر یو کریتیسیسم توجه خود
را روی مسائل نظریه معرفت (اپیستمولوژی یا گنو زئو لوژی) متمرکز کرد. ازاین رو سه
فصل اول کتاب دارای عنوان "نظریه معرفت امپر یو کریتیسیسم و ما تر یالیسم
دیالکتیک است. مسائل اپیستمولوژیکی نیز در فصول دیگر مورد بررسی قرار گرفته اند.
در فصل چهار، لنین نظریه شناخت کانت و نظریه نشانه ها (یا هیروگلیفهای) هلمهولتز
را به نقد می کشد. فصل پنج در رابطه با نسبیت معرفت و ریشه های اپیستمولوژیکی ایده
آلیسم فیزیکی است. فصل شش در رابطه با نقد اپیستمولوژی ماخیستی و دیدگاه منحرفش از
پدیده های اجتماعی است. تمرکز لنین بر روی اپیستمولوژی به عنوان مسئله ای مرکزی
بوسیله شرایط تاریخی آن زمان ایجاب شده بود. نظریه معرفت برای فلسفه از اهمیت ویژه
ای به جهت رشد اهمیت علم در زندگی بر خوردار شده بود. انقلاب مداوم درعلم نیاز
مبرم برای روش های عمیق معرفت علمی و همچنین تفسیر نوین فلسفی از روش های علمی و
کشفیات اخیر راایجاب می کرد. برای مبارزه با ابهامات ایده آلیستی دکترین های
ماخیستی و گسترش ایده آلیسم فیزیکی، بررسی مسائل اپیستمولوژیکی ازاهمیت خاصی بر
خوردار بود. لنین بدقت نظریه معرفت مارکسیستی را بر پایه توان نظریه دیالکتیکی-
مارکسیستی بازتاب(انعکاس) که در رابطه با نظریه معرفت محوریست، توضیح میدهد. با
نشان دادن اینکه چگونه انگلس اگنو ستیسیسم را رد می کند، لنین می گوید " در
اینجا نظریه ماتریالیستی، نظریه بازتاب (انعکاس) اشیاء بوسیله ذهنمان با شفافیت
مطلق ارائه داده شده است. یعنی اینکه اشیاء خارج از وجود ما وجود دارند. ادراکات و
ایده هایمان، تصاویر آنها یند"(ص 110). نظریه بازتاب (انعکاس) بطور تنگا تنگی
با پاسخ به سؤال اساسی فلسفه یعنی مسئله رابطه شعور نسبت به وجود، ذهن نسبت به
ماده(طبیعت) رابطه دارد. این مو ضوع از دو زاویه مورد بررسی قرار گرفته است: نخست
اینکه چه چیز اولی است، طبیعت یا روح، ماده یا شعور. دوم اینکه چگونه شناختمان از
جهان به خود جهان مربوط میشود. به عبارت دیگر آیا شعور و وجود مادی به هم مربوطند.
یعنی اینکه آیا شعور می تواند بازتابی صحیح و درست از جهان به ما بدهد؟ مارکسیست
ها می گویند که جهان بطور عینی مستقل از شعور وجود دارد و از آنجائیکه مردم بخشی
از طبیعتند، طبیعت در ذهن آنها منعکس می شود. بنا براین طبیعتا نتیجه می شود که
ماتریالیست ها امکان شناخت جهان و قوانین آن را قبول دارند. همه ایده آلیستها،
یعنی آنهایی که معتقدند که روح قبل از ماده وجود داشته است، در رد این عقیده که
معرفت و شناخت بازتابی از واقعیت عینی است، همصدایند. نظریه بازتاب(انعکاس) ویژگی
هایی را که برای تمام اشکال بازتاب(انعکاس) مشترکند را مورد مطالعه قرار می هد.
این نظریه، بازتاب را طبیعت بی جان، در ساده ترین اشکال حیات مطالعه می کند و زایش
و هستی بالاترین شکل روحی روانی بازتاب واقعیت، زایش و هستی معرفت انسان از واقعیت
را بررسی می کند. اپیستمولوژی و نظریه بازتاب بطور تنگاتنگ با یکد یگر رابطه دارند
ولی یکسان نیستند. این رابطه نزدیک خود بیانگر اینست که چرا لنین در فصول مربوط به
نظریه شناخت، شماری از مسائل غیر اپیستمولوژیکی را مورد ملاحظه قرار می دهد. به
عنوان مثال، در فصل 2 ، وی تحلیل مفصلی از شئ فی نفسه که مربوط به سؤال اساسی
فلسفه است را بدست می دهد. وی در فصل 3، ماده، علیت و ضرورت، فضا و زمان را مربوط
به اصطلاح کاتاگوریها (مقولات) هستی شناسی اند، یعنی آن کاتاگوریهایی که بطور اولی
با وجود مادی مربوط می شوند را مورد مطالعه و مداقه قرار می دهد. لنین کاملا در
بررسی این کاتاگوریها آنهم زما نیکه دست به نقد
اپیستمولوژی ایده آلیستی می زند، محق است. چرا که ایده آلیستها اعلام می
کنند که این مفاهیم محصول محض ذهن انسان است. ازسه فصلی که در رابطه با اپیستمولوژی است، فصل دوم
غنیترین فصل در این زمینه است. در این فصل، تحلیلی از شئ فی نفسه و بدنبال آن با
تحلیلی عمیق از دیالک تیک شناخت ذهنی و عینی ، جنبه های متفا وت حقیقت (عینی،
مطلق، نسبی) و عمل به عنوان معیار شناخت ادامه می یابد. لنین موضوعات متفاوتی را
در رابطه با دیالک تیک شناخت مطرح می کند که در "یادداشت های فلسفی اش"
بدقت شرح داده شده اند.
بنابراین بیایید در اینجا موضوعات فصل دوم را مورد بررسی
قرار دهیم.
شئ
فی نفسه. سه نتیجه اپیستمولوژیکی مهم
شئ فی نفسه یک عبارت فلسفی است که برای تعیین چیز هایی که
مستقل از ما و شعورمان وجود دارند بکار برده می شود. ایده آلیستها ی ذ هنی که وجود
هر چیزی را خارج از شعورمان انکار می کنند، همیشه بشدت از چنین برداشتی از این
عبارت خشمگین شده اند. بویژ ه، ما خیست های روسی مقدار زیادی در باب شئ فی نفسه
نوشته اند. ما خیست های ما آنقدر در مورد شئ فی نفسه مطلب نوشته اند که اگر همه
آنها را جمع کنیم کوهی از مطالب چاپ شده خواهیم داشت (ص 98). همانطور که لنین می
گوید:" شئ فی نفسه لو لو یی حقیقی بود که توسط بو گدانف و والنتیف، بازاروف و
چرنف، برمان و یشکویچ مورد تنفر قرار گرفت. مبارزه شان بر علیه شئ فی نفسه،
ناتوانی اشان را برای فهم مارکسیسم و درک ایده آلیسم خودشان فاش کرد". به این
دلیل است که لنین بخش ویژ ه ای از فصل دو را به این موضوع اختصاص می دهد.
با نادیده پنداشتن این واقعیت که مارکس و انگلس واقعیت شئ
فی نفسه را تشخیص دادند، بوگدانف آن را یک بت و یک طلسم و خرافه نامید و ماخ را
بخاطر دور انداختن آن به عنوان یک خیال باطل و بریدگیش از کانت ستاش کرد. لنین شرح
مبسو ط و دقیقی از مو ضع انگلس در این زمینه بدست می دهد. انگلس در کتا بش "لودویگ فو
ئر باخ و فلسفه کلا سیک آلمان "
اشاره میکند که ماتریالیسم، طبیعت را اولی و روح را دومی در نظر می گیرد. طبیعت،
اشیاء عینی پیش از هر روحی و شناختی از آنها وجود داشته اند. " "اشیاء
فی نفسه" وجود دارند و فقط در روند شناخت وعمل است که به شنا خت آ نها نائل
می شویم و آنها "اشیائی برای ما" می شوند. برای اثبات این عبارات، انگلس
مثالی از رنگ الیز ارین می دهد. تا مدتی که مردم ترکیب شیمیائی آن را نمی دانستند و
نمی توانستند آن را تولید کنند، الیزارین یک " شئ فی نفسه" بود
امازمانیکه شیمی عالی شروع به تولید مصنوعی آن کرد، تبدیل به "شئ برای
ما" شد، یعنی شئ شناخته شده. " شئ فی نفسه" فرار و غیرقابل حصول
کانت دیگر چیزی غیر قابل درک و فرار نیست. چرا که اشیاء بوسیله ذهن و عمل انسانی
قابل درکند.بر طبق نظر انگلس، " شئ فی نفسه" بطور واقعی وجود دارد و در
اینجا دید گاههای مار کسیستی با کانت منطبقند. اما مارکسیستها برخورد بویژه
متفاوتی نسبت به " شئ فی نفسه" بدست می دهند. برای کانت " شئ فی
نفسه" بطور عینی موجود، رابطه تنگاتنگ با لا ادری گری اش و با این عقیده که
هستی و طبیعت درونی اشیاء غیر قابل دسترس به شناخت انسا نی اند،دارد. و اینکه
شناخت انسانی همیشه در حوزه پدیده ها ، یعنی در بخش حسی و خارجی اشیاء باقی می
ماند. بر طبق نظر کانت، " شئ فی نفسه" شئ ای برای ما، یعنی یک شئ شناخته
شده برای انسان نمی شود. هرگز نه ما تریالیسم ونه هیچ جنبه ای از ما تر یالیسم دیا
لکتیک دیدگاه کانت از" شئ فی نفسه" را تصدیق نکرده است. از دیدگاه
مارکسیسم " شئ فی نفسه" یک چیز عینی اما هنوز نا شناخته است که می تو
اند در هویت و هستی اش شنا خته شود و به " شئ ای برای ما" تبدیل شود.
مارکسیسم بین هستی و نمود " شئ فی نفسه" و " شئ ای برای ما"
هیچ دره صعب العبوری را به رسمیت نمی شناسد(ص 118).
برای جمعبندی براهین انگلس در رابطه با شئ فی نفسه ، لنین
سه نتیجه اپیستمو لوژیکی را فرمولبندی می کند که سهم با ارزشی برای نظریه ی شنا خت
ماتریالیسم دیا لکتیکی دارد. نتیجه ی نخست میگوید که اشیاء عینی اند و مستقل از
شعورمان وجود دارند. با استفاده از مثال آلیزارین ، لنین مینویسد :" اشیاء
مستقل از شعورمان ، مستقل از حس هایمان و خارج از ما وجود دارند و شکی نیست که
آلیزارین در گذشته در قیر وجود داشته است و باز شکی نیست که ما در گذشته چیزی
درباره ی وجود این آلیزارین نمی دانستیم و هیچ احساسی از آن دریافت نکردیم."
نتیجه ی دوم میگوید که اشیاء قابل شناختند و لا ادری گری را رد میکند:" در
اصل هیچ تفاوتی بین پدیده و شئ فی نفسه وجود ندارد و چنین تفاوتی هم وجود ندارد.
تنها فرق بین "آنچه میدانیم و آنچه هنوز نمید انیم است. و اختراعات
فلسفی حدود ویژه بین این و آن اختراعات
فلسفی که اذعان دارند که شئ فی نفسه "ما وراء" پدیده است (کانت)، یا
اینکه ما میتوانیم و باید دور خودمان حصاری بوسیله تفکیک فلسفی از مسئله جهانی که
در این یا آن بخش هنوز نا شناخته است اما در خارج از ما وجود دارد، بکشیم(هیوم).
تمام این صحبتها مزخرفات،بلهوسی و وهم محض اند (ص 103). سومین نتیجه دررابطه با
ارتباط بین نظریه ی شناخت و دیالکتیک، دکترین تکامل، وحدت و مبارزه ی اضداد است.
بدون دیالکتیک امکان ندارد که ماهیت شناخت انسانی به شکل استوار ماتریالیستی در
آید. ماتریالیسم بدون دیالکتیک، نا کامل، غیر علمی و متا فیزیکی است. لنین
مینویسد:" در نظریه شناخت درست مانند هر حوزه ی علمی دیگر، نباید دانشمان را
به عنوان چیزی آماده و غیر قابل تغییر در نظر بگیریم بلکه باید تعیین کنیم که
چگونه دانش از نادانی و جهل پدید می آید، چگونه دانش نا کامل و غیر دقیق، کاملتر و
دقیقتر میشود. زمانیکه این دیدگاه را بپذیریم که شناخت انسان از جهل تکامل مییابد،
میتوانیم میلیونها نمونه آن را به سادگی کشف آلیزارین در قیر پیدا کنیم، میلیونها
داده ی مشاهده که نه فقط در تاریخ علم و تکنو لوژی بلکه در زندگی روزمره هر یک از
ما تبدیل "اشیاء فی نفسه" به
" اشیاء برای ما" را نشان
میدهد. یک استنتاج منحصربفرد و غیر قابل اجتناب را از این مورد میتوان بدست داد،
یعنی استنتاجی که همه ما در عمل روزانه امان بدست میدهیم و اینکه ماتریالیسم به
عمد این استنتاج را در بنیان اپیسمو لوژیکی خودش قرار میدهد و آنهم اینکه در خارج
از ما و مستقل از ما، اشیاء ، چیزها و اجسامی وجود دارند. و آنکه ادراکاتمان تصا
ویر جهان خارج از ماست"(ص 103-104).
نظریه مارکسیستی شناخت این دید گاه لا ادری گری را که ماهیت
اشیاء غیر قابل شناختند را مطلقا رد میکند. در بخش دوم از فصل دو، لنین به بررسی
موضوع "ورا روی" (transcendence ) یا ترانسندانس میپر دازد.
بازارف ماخیست، ماتریالیست ها را به مبتلا بودن به
"وراروی" ناجایز متهم میکند. او گفت که انگلس مستوجب گناهی در این زمینه نیست بلکه ماتریالیست های
دیگری اند که این گناه متوجه آنهاست. بازارف با "وراروی" (مانند کانت و
هیوم) انتقالی از احساسات به قضاوتها در مورد اشیاء خارج از ما، در باره ی واقعیت
موجود را مد نظر داشت. تصدیق اینکه حس ها
میتوانند تصویری از آن چیزی که در خارج از حس ها یند بما دهند از نظرنئو کانتیست
ها و هیومی ها یک وراروی غیر مجاز از یک حوزه به حوزه ی دیگر اسا سا متفاوت، فهمیده میشود. لنین توضیح میدهد
که "دقیقا همان ایده وراروی ،
یعنی یک مرز بین نمود و شئ فی
نفسه، یک ایده مزخرف و چرند لا دری گرایان (هیو می ها و کانتی ها) و ایده ا
لیستهای ماست".(ص 116).
بازارف تلا ش میکند که انگلس را به عنوان یک ایده الیست
ذهنی و لا ادری گر نشان بدهد ولی لنین او را افشاء میکند. انگلس مینویسد که عمل
ثابت میکند که داده های ادراکی-حسی امان با ماهیت و طبیعت واقعی اشیاء دریافت شده،
منطبق یا در رابطه است. بازارف از این گزاره این نتیجه عجیب را میگیرد که گویا
بر طبق نظر انگلس "داده های ادراکی-حسی واقعیت موجود خارج از وجود ما
ست". بازارف کلمه ی "منطبق با" را هم معنی "یکسان با" آنهم بجای "در رابطه با" یا "به
درستی نمایش میدهد"، تفسیر میکند. انگلس میگوید حس ها ، واقعیت را به درستی
نمایش میدهند. یعنی حسها تصویر درستی از واقعیت را بدست می دهند. در صورتیکه
بازارف ادعا می کند که انگلس حس ها و
واقعیت را یکسان میداند. "با انگلس مانند ماخ رفتار شده است، یعنی سرخ شده و
با سس ماخیستی روی میز غذا آورده شد".(ص 114). اینست نقد گزنده ی لنین. کل با
طل گرا یی بازارف بر پایه درک نادرستش از عبارت انگلس بنا نهاده شده است.
حس به عنوان باز تابی از واقعیت، "تصویر ذهنی از
جهان عینی"
لنین پس از بررسی موضوع "شئ فی نفسه" و نقد
دکترین "وراروی" (یا ترانسندانس یا استعلایی) ، گزاره ی پایه ای نظریه
ماتریالیستی بازتاب راثابت کرد : حس هایمان و کل شناختمان بازتاب وتصویری از
واقعیتند. وی بررسی مسئله پیچیدگی این تصویر (یا کپی) واقعییت را ادامه میدهد و
موضع ماتریا لیست – دیالکتیکی را در رابطه با این مسئله روشن می کند. نظریه
شناخت ماتر یالیسم قبل از مارکسیسم به حسها به عنوان بازتابی مرده و آینه وار از
واقعیت اطراف نگاه میکرد و معتقد بود که یک چنین بازتاب منفعلی، تنها عمل شعور
انسانیست. چنین دید گاههایی مربوط به ما هیت تأ ملی و تعقلی ماتریالیسم قدیم بود. رویزیو نیستها ی فلسفی امروزین کا
ستی های اپیستمو لوژیکی ما تریالیسم متا فیزیکی را به نظریه ی بازتاب لنین نسبت
میدهند و میگویند که وی ذهن را کا ملا منفعل در نظر میگیرد و فعالیت ذهن انسانی را
انکار میکند. اما بی دوامی و سستی چنین حملاتی بر علیه نظریه ی بازتاب لنین بر هر
کسی که زحمت خواندن کتاب وی را کشیده باشد ، به عنوان نمونه در فصل دو و بویژه در
بخش سوم آن که در رابطه با جنبه ی ذهنی حس هاست، آشکار میشود. فعالیت ذهن نیز در
بخش شش از همان فصل مورد توجه قرار گرفته است و وی نقش عمل در شناخت را مورد بررسی قرار میدهد.
فکر اساسی لنین از قرار زیر است: احساسات و ایده هایمان
واقعیت را بازتاب میکنند و تصویر ی کم و بیش درستی از آن بدست میدهند. در عین حال،
"اشیاء ایده ها یمان از ایده هایمان، شئ فی نفسه از شئ برای ما
متمایزند".(ص 119). حس ها د رست مانند کل شعور انسانی ، همیشه عنصری ذهنی را
شامل میشوند. لنین این مورد را با نقل قول آوردن از لودویک فوئرباخ نشان میدهد :
عصب چشائی به همان اندازه محصول طبیعت است که نمک محصول طبیعت است اما ازاین نمی
توان نتیجه گرفت که مزه ی نمک مستقیما به خودی خود یک ویژگی عینی نمک است چرا که
نمک یک ابژه و شئ حس است واینکه بعنوان شئ فی نفسه وجود دارد.ا ز این رو، مزه ی
نمک ِ بر روی زبان، ویژه گی است از نمک بدون در نظر گرفتن حس شوری ، به عنوان یک
مزه بیان ذهنی یک ویژه گی عینی نمک است(ص 119).( لودویک فوئرباخ، مجموعه آثار، جلد
7، اشتوتکارت، 1903 ص 514 ، به زبان آلمانی).
منظور لودویک فوئرباخ اینست که هر حسی مانند حس چشائی،
بوسیله ذهن تجربه میشود. اما حس نیز ویژه گی ها و خواص عینی اشیاء را بیان میکند
که خارج از انسان و هر حسی وجود دارند. مزه ی نمک بازتابی ذهنی از ویژه گی های
عینی نمک است. لنین درک ماتریالیستی از حس ها را به عنوان وحدتی از خواص عینی و
ذهنی فرمول بندی میکند. وی میگوید که " حس یک تصویر ذهنی از جهان عینی
است"(ص 119). این قاعده، بیانی دقیق از ماهیت بطور دیالکتیکی متضاد حس است.
اگر کسی جنبه عینی حس را در نظر نگیرد، حس به عنوان چیزی بطور محض ذهنی بدون باز
تاب کردن جهان خارجی بروز خواهد کرد و اگر کسی جنبه ذهنی آن را در نظر نگیرد، حس
به عنوان یک درک مکانیکی زمخت مانند یک بازتاب مرده و آینه وار از واقعیت بروز
میکند. در واقع، ویژه گی های اشیاء ، بر روی ارگانهای حسی انسان با کمک انرژی
فیزیکی (مکا نیکی، گرمایی) یا شیمیایی اثر میگذارند و بدین وسیله واکنشی عصبی را
تحریک میکنند و حس حاصله به هیچ وجه یک تکرار منفعل ساده از ویژه گی های اشیاء
خارجی نیست. حس یک کپی و عکسی از شئ است آنهم کپی ای ویژه و روانی، تصویری ذهنی از
شئ. جنبه ی ذهنی حس ها بوسیله شماری از عوامل معین میشود. حس نتیجه ای بین کنش و
واکنش بین شئ و ذهن است و هر دو روی نتیجه، اثر میگذارند . تصویر شکل گرفته شده در
ذهن انسان نه فقط به ویژه گی های شئ ای که آن را تولید کرده وابسته نیست بلکه به
ماده ای که در آن تصویر شکل گرفته ،که در روی به اصطلاح پرده ظاهر میشود، هم
وابسته نیست. عمدتا حس به خصوصیات ارگان حسی و شا خص های فیزیولوژیکی وابسته است.
یک نقش معین در ذهنیت حسها متعلق به این واقعیت است که
نمودها از جهان عینی بوسیله ارگانهای حسی در حدود معینی دریافت میشوند. از این رو،
مردم صداها را به عنوان ارتعاشات کشسان در یک محیط مادی با دامنه ی فرکانس 16000 تا 20000 هرتز میشنوند. حس های
نور و رنگ باامواج الکترومغناطیس با دامنه ی طول موج 380 تا 760 میلی میکرون تحریک
میشوند که روی شبکیه ی چشم اثر میگذارند. ماورای این حدود، پدیده های نور و صدا با
هیچ عضو حسی انسان دریافت نمیشوند. طبیعت عضو حسی میتواند تأ ثیری ویژه روی حس ها
و دریا فت های انسان داشته باشد. به عنوان نمونه، اینکه ذهنیت تصور انسان از جهان
در تمایز مشخص حس ها و دریا فتهای انسان از حس ها ود ریا فت های حیوانات است،
بدیهی است. عضوهای بنیانی بعضی از حیوانات (ماهی،لاک پشت و مارمولک) و بیشتر
پرندگان رنگهایی چون آبی کم رنگ و آبی تیره را دریافت نمی کنند در صورتیکه زنبورها
رنگ نارنجی و سرخ را نمی بینند و جهان برای آنها به رنگ بنفشه ی کم رنگ است.
مورچه ها اشعه های شیمیایی غیر قابل دید برای انسان را می
بینند. آشکارا، دید مورچه از جهان از دید انسان به آن متفاوت است. در این رابطه ،
انگلس گفت آنهایی که میخواهند جهان را از طریق چشم های یک مورچه ببینند ، به آنها
نمی توان کمک کرد. یک نقش مهم استثنایی در تشکیل یک تصویر نیز بوسیله تجربه،
بوسیله تکرار حس ها بازی میشود. بعضی از فیزیو لوژیستها معتقدند که حس
"خالص" ازیک شئ فقط یک بار رخ میدهد. در دفعه بعد ، تصویر آن شئ ویژه نه
فقط اینکه با خود شئ بلکه با تجربه گذشته
که رد پای خودش را براین تصویر بر جای میگذارد، مورد تأثیر قرار میگیرد. از این
رو، اشیاء با طول ، ارتفاع و یا حجم معین همیشه به صورت ثابت وتقریبا به همان شکل
دیده میشوند اگر چه اندازه ی ظاهرشان با تغییر فاصله عوض میشود. زمانیکه از یک
خانه دور میشویم تأثیرش بر روی شبکیه چشم کوچکتر می شود در صورتیکه تصویر ذهنی
خانه و ایده ما از اندازه اش به همان شکل باقی خواهد ماند. شعورمان که بوسیله
تجربه راهنمایی میشود، باز تاب آنی و بلافاصله را تصحیح میکند.
مطلب مهم دیگر اینست که این تصویر مطابق با التزامات و
اهداف عملی و مادی معینی شکل میگیرد. به این دلیل است که این تصویر نه فقط با آنچه
تا کنون در باره ی شئ میدانیم بلکه بوسیله
ی آنچه ما از آن ، یعنی از ایده امان در باره آینده و در باره گرایشات تکامل شئ
انتظار داریم، مشروط میشود. به عنوان نتیجه تصویری که شکل میگیرد یک کنش و واکنش
پیچیده از گذشته ، حال و آینده است. حس ها نیز ذهنی اند چرا که هیچ حسی، شئ را
بطور کامل در تمامی جنبه هایش منعکس نمیکند. زیرا یک شئ همیشه غنیتر از کپی اش
است. بدین مفهوم، مسئله ذهنیت تصویر مرتبط با نسبیت شنا خت است. بلاخره، حس ها
ذهنی اند بدین معنی که همیشه آنها بوسیله انسان تجربه میشوند. یعنی اینکه حس ها ی
دیگری بجز حس های انسانی ، یعنی حس های ذهنی، وجود ندارند(ص 112).
حسها بوسیله کیفیتهای شخصی فرد و همچنین محیط مورد تأثیر
قرار میگیرند. فیزیولوژی و روانشناسی نوین ترقی های چشمگیری در زمینه مطا لعه حس
ها و ریشه های آن کرده است. اما هنوز نظریه های جامع یا کا مل در رابطه با اینکه حس ها از چه چیزی ناشی میشوند، وجود
ندارد و اینکه هنوزباید مکانیسمی که
تصاویر ذهنی را خلق میکند، توضیح داده شود. تنها فاکت مسلم اینستکه اشیاءِ بر روی اعضای حسی اثر میگذارند و سیستم عصبی را
تهییج میکنند و بدین طریق حس تولید میشود.
ذهنیت بازتاب، پدیده های منفی معینی را در شعور تولید میکند
که میتواند به اوهام و تصاویر آشفته بیانجامد.گاهی
ذهن انسان تصاویر موهومی تولید میکند که هیچ شکل اولیه مناسبی ندارند (مانند پری ها، ارواح شیطان و
غیره). لنین در نوشته های فلسفی خود نوشت:
برخورد ذهن انسان به یک چیز خاص ، کپی برداشتن از آن (= مفهوم) یک عمل ساده و آنی
و آینه وار مرده نیست بلکه عملیست پیچیده ، زیگزاک مانند که امکان بلند پروازی
خیال از زندگی را در خود دارد. (و.ا.لنین، مجموعه آثار، جلد 38، 1976، ص 370). در
عین حال، جنبه ذهنی شعور است که سرچشمه ی خیلی از کیفیت های خلاقانه است. فیلسوف
مارکسیست بلغاری بنام تودور پاولف به نقش مثبت جنبه ذهنی اشاره میکند که این جنبه
از شعوررا نه فقط بخاطر ضعف یا کاستی اش بلکه بخاطر قدرت و امتیازش بر اطلاعت عینی
محض اما لاقید و خودکار، باید در نظر گرفت.(تودور پاولف، مسائل مورد بحث نظریه
بازتاب لنین، کمونیست، شما ره 5، 1968، ص 32).
ذهنیت و این
واقعیت که هیچ رابطه ای مطلق بین ذهن و عین وجود ندارد، این امکان را فراهم می
سازد که جلوتر از واقعیت حرکت کنیم و از آینده پیشی بگیریم و مشغول کار در هنر و
علم خلاق شویم. لنین به قابلیت انسان در فراتر رفتن از واقعیت و کشیدن تصویری
روانی از آینده بسیار ارج می نهاد.
وی به نقش
مثبت بصیرت علمی و پیش بینی واقعی آینده
اشاره کرد. در اینجا فقط به بعضی از عناصر ذهنیت در حس اشاره میکنیم. اینها را
نباید در تحلیل آموزه لنین از حس ها فراموش کرد. اما همیشه انسان باید به خاطر داشته باشد که آموزه لنین تمرکز روی این تفکر
است که حس ها عینی اند. حس در محتوا به عنوان بازتابی از جهان عینی ، عینی است. حس
در منشاء به عنوان نتیجه ای از اشیا خارجی که روی اعضای حسی اثر می گذارند ، عینی است و اینکه حس در کاربرد
به عنوان وسیله شناخت جهان وا قعی
پیرامونمان عینی است. حس ها نیز عینی اند زیرا اعضای حسی که تصاویر اشیا را
خلق میکنند، بوسیله واقعیت عینی تعیین میشوند. در روند تحول ، ساختار عضوهای
شنوایی، بینایی و چشایی خود را میزان و تعدیل کرده اند تا بهترین بازتاب ازاشیا را
تضمین کنند.
نقد لنین از
دید گاه لا ادری گری حس ها که فقط علائم، نشانه ها یا هیروگلیف ها را که شباهتی به
اشیایی که می نمایانند ندارد، از اهمیت
بسزایی برخوردار است. نظریه نشانه ها (یا هیرو گلیف ها ) در جنبه ذهنی حسی
مبالغه میکند. لنین گئورگی پلخانف ماتریالیست را، که یکی از نظریه پردازان
مارکسیست در روسیه است، نقد میکند. چرا که در یکی ازآثارش حس ها را به عنوان هیرو
گلیف ها یی شرح میدهد که هیچ شباهتی به حوادثی که نمایش میدهند، ندارد. اشتباه
پلخانف لغوی بود اما بی شک امتیازی بود به
لا ادری گری. بازاروف ماخیست، ماتریالیسم هیرو گلیفی پلخانف را مسخره کرد. اما
بجای تصحیح اشتباه ، با گفتن اینکه حس ها نشانه های اشیا نیستند بلکه واقعیاتی اند
که خارج از ما وجود دارند، آن اشتباه راعمیق تر کرد. بر طبق نظر بازاروف ، حس ها
در خارج ازانسا ن وجود دارند، آنهم انسانی که فقط احساس میکند که این حس ها را
تجربه میکند. در واقع، بازاروف آموزه بی
معنی ماخ از "عناصر فیزیکی" را
تکرار کرد که می گوید حس ها در خارج از بدن انسان و سیستم عصبی اش وجود دارند.
برای توضیح اشتباه پلخانف و برهان آشفته بازاروف ، لنین دست به تحلیل مفصلی از
نظریه نشانه ها (یا هیرو گلیف ها )که
بوسیله دانشمند برجسته آلمانی هرمان هلمهولتز (1894- 1821) توضیح داده شد، میزند.
این تحلیل در بخش شش از فصل چهار با عنوان "نظریه نشانه ها (یا هیرو گلیف ها
) ونقد هلمهولتز " مطرح میشود. هلمهولتز در فلسفه اش، ماتریالیستی خود انگیخه
و متناقض بود. وی وجود واقعیت عینی را تشخیص داد و اهمیت بیشتری را به شناخت تجربی
و آزمایشی میداد. وی حسها و دریافتها را به عنوان نتیجه ای از تأثیر واقعیت عینی بر روی اعضای حسی انسان
در نظر گرفت. اما در عین حال تمایل به کانتیسم داشت. او نظریه هیرو گلیف ها را که بر طبق آن حس فقط
یک نشانه، یک سمبل از اشیا و چیزها ست بجای تصویرشان ، فرموله کرد. وی باور داشت
که یک اندیشه و شئی که اندیشه آن را نمایندگی میکند، متعلق به دو جهان کاملا
متفاوتند و بدین طریق مانستن حس ها به اشیاء را انکار کرد. در اینجا تکرار فلسفه
کانت را مییابیم که پدیده را از شئ فی نفسه جدا میکند. مانند کانت ، هلمهولتز
معتقد بود که حس بطور مناسب می تواند جهان اشیاء واقعی که به آن بیگانه است را
منعکس کند. وی کاملا حق داشت در اینکه
کیفیت حس مشخصا وابسته به ما هیت و طبیعت مکانیسمی داشت که حس تحت تأثیر عوامل
خارجی تولید میکند (هلمهولتز شکی در رابطه با واقعیت اشیاء نداشت). اما در رابطه
با نقش ذهنیت مبالغه میکرد واین واقعیت را
منکر میشود که سیستم عصبی انسان یک تصویر روانی که عمدتا متناسب با شئ است
را خلق میکند. "اگر حسها تصویر اشیاء نیستند (بلکه فقط نشانه یا سمبلی که هیچ
"مانندگی" به آنها ندارند) ، پس پیش فرض ماتریالیستی اولیه هلمهولتز به
تحلیل میرود. وجود اشیاء خارجی مشکوک میشود زیرا نشانه ها یا سمبل ها ممکن است که
بیانگر اشیاء خیالی باشند". (ص 234).
لنین مصرانه این
اندیشه که حس ها فقط نشانه ها یا سمبل ها
ی اشیائند را رد میکند. نکته ای که در اینجا قابل توجه است اینست که لنین ابدا
اهمیت یا امکان استفاده از نشانه ها در مراتب متعدد شناخت را انکار نمیکند. در چند
ده سال گذشته نشانه ها، سمبل ها و زبانهای مصنوعی برای کامپیوتر ها طرح شده است.
بدون آلگوریتمها و زبانهای مصنوعی غیر
ممکن میبود که سیبر نتیک را ترقی داد.
علائم برای ثبت نتایج تاریخ ، حفظ و مبادله اطلاعات ضروریند. اما هرعلامت
یا نشانه ی استفاده شده بوسیله علم ، داده های حسی را مشخص میکند که یک کپی ، یک
عکس و یک بازتاب نسبتا درست از واقعیت است. چنین درکی از نقش علائم و نشانه ها با
ماتریالیسم در تضاد نیست. لنین تنها آن نظریه ای از علائم و نشانه ها را رد میکند
که ماهیت عینی حسها و دریافتها را انکار میکند و اینکه میگوید جهان غیر قابل شناخت
است و شناخت انسان را به عنوان شناختی مطلقا ذهنی در نظر میگیرد . آموزه لنین از
حسها درک عمیقی از وحدت دیالک تیکی دو جنبه ی متضاد شناخت را تصدیق میکند، یعنی
شناخت عینی و ذهنی. لنین همچنین در تحلیل مسئله اپیستمو لوژی مهم دیگری چون مسئله
حقیقت از موضع دیالک تیکی عمیقی به مسئله
برخورد میکند.
مسئله حقیقت: حقیقت عینی، مطلق و نسبی
یکی ازبخش های فصل دو، عنوانش "آیا حقیقت عینی وجود دارد؟"
است. در این فصل لنین جوهر دیدگاه ماتریالیستی حقیقت را نشان می دهد. بوگدانف
ماخیست، ادعا کرد که مارکسیسم عینیت غیر مشروط هر حقیقتی را انکار می کند. خود
بوگدانف موافق تصدیق حقیقت عینی"فقط در حدود یک دوره داده شده" بود.
لنین نشان می دهد که بوگدانف دو پرسش
مربوط به حقیقت را مخدوش کرده است. پرسش نخست اینستکه آیا چیزی چون حقیقت عینی
وجوددارد؟ مارکسیسم با حقیقت عینی این مقصود را می رساند که محتوای شناختمان
بازتابی از جهان خارج از ماست. لنین اشاره می کند که حقیقت عینی، محتوای اندیشه های انسانی ا ند که نه وابسته به وجود
انسان است و نه به نوع انسان. بدین معنی، آنطور که بوگدانف باور دارد حقیقت عینی
وابسته به عصر یا دوره نیست. انسان نمی تواند بگوید که حقیقت "فقط در حدود یک
عصر داده شده" عینی است. حقیقت در بنیان خود همیشه عینی است و منشاء آن در
جهان خارج قرار دارد. فقط درجه شناختمان از حقیقت و جهان پیرامونمان است که وابسته
به عصر و دوره است. این درجه آن اندازه ای که شناختمان به تصور واقعی نزدیک می
شود، را مشروط می کند. پرسش دوم: آیا اندیشه های انسان ، که حقیقت عینی را بیان می
کنند، می توانند آن را به طور کامل در یک زمان بطور غیر مشروط و مطلق بیان کنند یا
فقط بطور تقریبی و نسبی می توانند آن رابیان کنند؟ (ص 122).
در انکار
عینیت حقیقت ، بوگدانف حقیقت را به عنوان "شکلی اید ئو لوژیکی ، شکلی
ارگانیزه از تجربه انسانی" تعریف می کند. لنین ذهنیت خام این گزاره غیر علمی
را نشان می دهد. اگر حقیقت شکلی ارگانیزه شده از تجربه انسانی باشد، پس بنابر این
حقیقتی مستقل از انسان وجود ندارد یعنی حقیقت عینی نمی تواند وجود داشته باشد.
آنگاه فاکت های مسلم علمی مورد پرسش قرار می گیرند. از این رو، اگر حقیقت شکلی
ارگانیزه شده از تجربه انسانی باشد آنگاه تصدیق اینکه زمین قبل از ظهور انسان و یا
هر تجربه انسانی وجود داشته را نمی توان درست دانست. بر طبق تعریفی که بوگدانف از حقیقت می دهد، هر گزاره یاوه ای باید به عنوان درست انگاشته شود آنهم
تا زمانی که این گزاره "شکلی ارگانیزه شده" باشد. لنین اشاره می کند که
"اگر حقیقت فقط شکلی ارگانیزه شده
از تجربه ی انسان باشد، آنگاه تعالیم مثلا کاتولیکی نیز حقیقی اند".(ص 124).
برای رد تا یید لنین در این مورد که کاتولیسم علیرغم نقش ارگانیزه اش، حقیقی نیست
، بازاروف نوشت:" کاتولیسم در دوره ای که تجربه اش را به طور کامل و موفقیت
آمیز ارگانیزه کرده بود ، حقیقت بود(آلکساندر بوگدانف، افول فیتیشیسم کبیر، ایمان
و علم، مسکو، 1910، ص 183 به زبان روسی). بوگدانف موافق است که در قرن بیستم
کاتولیسم دیگر یک حقیقت نیست و در این رابطه وی دست به مقایسه این مورد با مفاهیم
نیوتنی فضا و زمان میزند که در قرن بیستم
مانند کاتولیسم مورد قبول نیستند. در جواب به لنین، بوگدانف به شدت نادرستی
مذهب را با نسبیت حقایق علمی کشف شده بوسیله فیزیکدان بزرگ مخدوش می کند. حقایق
نسبی مکانیک کلاسیک ترقی علمی و تکنیکی را در حدود معینی تضمین می کند در صورتی که
" حقیقت ارگانیزه شده ی" کاتولیسم همیشه یک دروغ و فریبی بیش نبوده است
اگر چه برای سر دمداران سیستم استثمار مفید فایده بوده و همچنان خواهد بود.
حقیقت از
دیدگاه علمی چیزی نیست که از طرف افراد زیادی و یا همه باور شده باشد بلکه چیزی
است که در رابطه با ماهیت عینی اشیاء میباشد. اما از آنجائیکه ماخیستها وجود عینی
اشیاء را انکار می کند ، کل آموزه آنان درباره حقیقت به یک آموزه نا درست و دروغ
تبدیل میشود. از تحلیل موضوع حقیقت عینی،
لنین به حقیقت نسبی و مطلق می رسد. وی این مسئله را در بخش پنجم از فصل دو با
عنوان " حقیقت مطلق و نسبی یا التقا طی گری انگلس آنطور که بوسیله آ. بوگدنف کشف شد" مورد بررسی قرار می
دهد.
هنگامیکه
مارکسیسم تا یید می کند که شناخت انسانی در کل نسبی است، در عین حال وجود حقیقت
مطلق را می پذیرد. حقیقت مطلق شناختی است که نمی تواند رد شود زمانیکه علم ترقی می
کند. در این مفهوم، حقیقت مطلق را می توان به عنوان چیزی ابدی تشریح کرد. به عنوان
نمونه، این مورد را می توان در رابطه با مفهوم ماده به عنوان یک حقیقت موجود عینی
خارج و مستقل از ما بکار برد و اینکه بگوییم که "چنین مفهومی قدیمی شده،
بچگانه و تکراری بی معنی از براهین فلسفه مرتجع مد روز است." (ص 130). آموزه
مارکسیست بر این مبنا که ماده اولی است و شعور و ذهن دومی و اینکه وجود اجتماعی
شعور اجتماعی را معین می کند را باید به عنوان یک حقیقت مطلق آنهم بمانند حقایق
غیر قابل شک ساده ای چون "نا پلئون در 5 ماه مه 1821 وفات یافت" یا
"پاریس در فرانسه است"، در نظر گرفت.
حقیقت مطلق
نیز شناخت کاملی است از جهان، روند هایش وهدف غائی که شناخت در رفتن به سوی آن
تلاش می کند. لنین از انگلس نقل قول می کند که وی در کتابش آنتی دورینگ به این
موضوع اشاره کرده که "تفکر انسان قدرتمند است و در تمایل، کار، امکانات و هد
ف غائی تاریخیش نا محدود است". (کارل مارکس و فردریک انگلس، مجموعه آثار ،
جلد 25، ص 80). انگلس و لنین ، حقیقت مطلق را در رتبه قدرت تفکر و هدف غائی تاریخی
اش قرار می د هند. مقصود اینست که به شناخت جامع از جهان عینی در هیچ مرحله محدودی
از شناخت نمی توان نائل شد. جهان نا محدود است و به شناخت آن فقط می توان در یک
روند نا محدود نائل شد که این شناخت خود را بطور مدوام آشکار می کند و هرگز به
کمال مطلوب نائل نمی شود. مفاهیم حقیقت مطلق و نسبی در فلسفه مارکسیستی بطور
تنگاتنگی به همدیگر ربط دارند. لنین می نویسد "تفکر انسان بر اساس ما هیت اش
، قابلیت دادن حقیقت مطلق را دارد و می
دهد. این حقیقت متشکل است از جمع حقایق نسبی. حدود حقیقت هر گزاره علمی ، نسبی است
... و هر لحظه بسط می یابد یا هر لحظه عقب می نشیند با رشد معرفت"(ص 135).
بوگدانف به آموزه مارکسیسم دررابطه با حقیقت اعتراض می
کند. وی میگوید " اگر این مفاهیم زودگذر و نسبی باشند، بنا براین هرگز از
ترکیب آنها یک اندیشه مطلق و ابدی حاصل نمی شود. (آلکساندر بوگدانف، افول فیتیشیسم
کبیر، ایمان و علم، ص 152). به هرحا ل ،
تاریخ علم آموزه مارکسیسم را تا یید می کند. به عنوان نمونه، وجود عناصر مطلق در
حقیقت نسبی بوسیله این فاکت تایید شده است که همه گزاره های علمی که غیر قابل
کاربرد در بعضی از شرایط یا موارد جدیداند اغلب برای دامنه و برد معینی از یک پدیده
صدق می کنند. و همانطور که لنین بیان می کند ، حدود کاربرد آنها خیلی محدود می
شود. به عنوان مثال مکانیک نیوتنی را در نظر بگیرید. بعضی از گزاره های پایه ای آن
، مثلا گزاره اش درباره جرم ثابت و مفاهیم فضا و زمان ثابت کرد که در مطالعه حرکت
ذره های ماده با سرعت بالا غیر قابل کاربرد است و مکانیک کوانتومی برای چنین هدفی
در قرن بیستم پیشرفت داده شد. اما گزاه های فیزیک کلاسیک در رابطه با حرکت نسبتا
آهسته به هیچ وجه گزاره های منسوخی
نیستند. هواپیما، کشتیها، و ساختمانهای آسمان خراش و حتی ماهوارهها و دیگر وسایل
فضایی بر اسا س مکانیک "قدیم" طراحی شده اند. آنهم مکانیکی که هنوز
قوانینش در ریشه بسیاری از دستاوردهای تکنیکی مهم مشهود است. اصل همخوانی که بوسیله فیزیکدان دانمارکی نیلز بوهردر سال
1913 فرموله شد، دیالکتک شناخت، پیشرفت علم را از طریق حرکتی از یک حقیقت نسبی به
حقیقت نسبی دیگر وعمیق تری رابیان می دارد.
بر طبق این
اصل، زمانیکه قوانین جدید و جامع تری در حوزه های معینی از علم کشف می شوند،
قوانین قدیم خود را به صورت یک حالت ویژه از قوانین جدید نشان می دهند. بنا بر این
قوانین قدیم و جدید با یکدیگر مربوطند و هر دو تشریح درستی از اشیاء و پدیده ها در
شرایط متفاوت بدست می دهند. همانطور که ریاضی دان روسی نیکولای لبا چفسکی ثابت
کرد، فرمولهای هندسه نا اقلیدسی تحت شرایط معینی به فر مولهای هندسه اقلیدسی تبدیل
میشوند. و هندسه اقلیدسی به عنوان حالت ویژه ای از هند سه نا اقلیدسی است که در
شرایط محدود معینی درست است. همبستگی و رابطه بین جنبه های قدیم و جدید در شناخت
علمی بخوبی بوسیله آ. م. پروخوروف بیان شده است. وی می گوید : انقلاب در علوم
طبیعی، بعلاه فیزیک این معنی را نمیدهد که
نظریات قبلی تر را به دور اندازیم و یا اینکه کسی را مستحق این بدانیم که خود را
از آنها به عنوان "اوهام تأسفبار" معاف کند. به عنوان یک قانون، این
انقلاب فقط حدود کاربرد یک نظریه را در حوزه تحقیق جدید معین میکند (علم و
خداشناسی در قرن بیستم، مسکو، 1972ص 207 به زبان روسی).
هر گام نوینی
در پیشرفت علم "شاخه های جدیدی" به مجموع حقایق نسبی می افزاید به طوری که ما را همچنان به حقیقت
مطلق نزدیکتر میکند. و این اندیشه لنین را تا
یید می کند که "هیچ مرزصعب العبوری
بین حقیقت نسبی و مطلق وجود ندارد"(ص 136). لنین معتقد است که موضوع حقیقت
مطلق با حقیقت عینی بهم گره خورده است. وی می نویسد:" ما تریالیست بودن یعنی
تصدیق حقیقت عینی که بر ما بوسیله اعضای حسی امان آشکار می شود. تصدیق حقیقت عینی
یعنی حقیقتی که مستقل از انسان وبه هر حال مستقل از شناختن حقیقت مطلق به این یا
آن شیوه است."(ص 133).
اگر حقیقت
عینی به رسمیت شناخته نشود، آنگاه موضوع حقیقت مطلق بی معنی می شود چراکه حقیقت
مطلق شناختی کامل و جامع از اشیاء است. اگر کسی وجود اشیاء یا عینیت شناختمان
راانکار کند،در واقع حقیقت مطلق را از محتوایش تهی کرده و آن راتبدیل به شناختی
"کامل" و "ابدی" از چیزی میکند که ناموجود و غیر واقعی است.
لنین تمایزی مشخص بین ماتریالیسم دیالکتیک و نسبیت مطلق قائل بود. نسبیت مطلق
آموزه ای است که نسبیت معرفتمان راتصدیق میکند ولی عینیت و عنصر مطلق در آن را
منکر می شود.
لنین می گوید
که نظریه شناخت نمی تواند بر پایه نسبیت گرایی باشد. " نسبیت گرایی به عنوان
اساس نظریه شناخت نه فقط تصدیق نسبیت شناختمان است بلکه انکاری از هر مقیاس یا مدل
عینی موجود مستقل از نوع انسان است که شناخت نسبی امان به آن نزدیک می شود"(ص
137). لنین چنین نسبیت گرایی را "نسبیت عریان" می نا مد، نسبیتی که ما
را به ذهن گرایی سوق میدهد. او می گوید که از نظرگاه چنین نسبیت گرایی، این امکان
فراهم است که هر سفسطه ای را توجیه کرد مثلا این حقیقت مسلم که ناپلئون در 5 ماه
مه 1821 وفات یافت را می توان به عنوان گزاره نسبی و "شرطی" توجیه کرد و
ایدئولوژی مذهبی وعلمی را به طور یکسان به
عنوان چیزهای نسبی مورد تایید قرار داد. لنین توضیح می دهد که یک چنین نظرگاهی که
حقایق ساده مسلم و ابدی را انکار میکند، بی مورد و بی معنی است. اگر شما نتوانید
دروغ یا نادرستی این گزاره راکه "ناپلئون در 5 ماه مه 1821 مرد" راتصدیق
کنید در نتیجه این گزاره حقیقت دارد و درست است. اگر شما نتوانید ثابت کنید که
شاید در آینده این گزاره رد شود شما مهر
تایید به درستی حقیقت ابدی آن زده اید. ".... در نظر گرفتن این حقیقت به
عنوان حقیقتی قابل رد در آینده چیزی مضحک
و عبث است*"(ص 32). لنین می پذیرد که
این مثال ، مثالی مقدماتی است و "هر کس بدون کمترین مشکل می تواند انبوهی از
حقایق مشابه بیاورد که حقایقی ابدی و مطلق اند. و فقط مردم دیوانه می توانند به
آنها شک کنند"(ص 132).
ماتریالیسم
دیالکتیک شامل نسبیت گرایی است ولی
ماتریالیسم دیالکتیک را نمی توان به نسبیت گرایی تنزل داد. شناخت وپذیرش نسبیت
معرفتمان از تبدیل علم به عقاید تعصب آمیز و مرده وپوک جلوگیری میکند. در صورتی که
شناخت عنصری مطلق در معرفت نسبی امان از علم در سقوط به لاادری گری جلوگیری می کند
و سبب اعتماد و اطمینان در معرفتمان به عنوان
بازتابی بطور نسبی درست از واقعیت می شود. اندیشه های لنین دررابطه با
مبارزه بر علیه نسبیت گرایی و دگماتیسم (جماد فکری) از اهمیت وسیعی برای علم و
پراتیک بر خوردار است. بویژه ، مبارزه بر علیه رویزیونیسم و دگماتیسم در حرکت
جهانی طبقه کارگر نیاز به یک درک درست از این موضوع را می طلبد. هم رویزیونیستها وهم دگماتیستها
متا فیزیک گرایند. دگماتیستها حقیقت مطلق
گزاره های منسوخ را تایید میکنند و رویزیونیستها محتوای مطلق گزاره های اساسی
مارکسیسم را انکار می کنند.متا فیزیک هر دوی این جریانات منجر به اشتباهات اساسی و
فاحش سیاسی می شود و به حرکت طبقه کارگر جهانی لطمه وارد می کند. نه "نسبیت
گرایی عریان " و نه "دگماتیسم پوک و مرده" ، هیچکدام موردپذیش علم
و فعالیت سیاسی نمی باشند. تنها شیوه نائل شدن به موفقیت در این حوزه ها درک
ارتباط بین حقیقت مطلق و حقیقت نسبی در شناختمان است.
آموزه
دیالکتیک ماتریالیستی حقیقت بوسیله لنین
آنهم براساس کشفیات علمی انجام شده در آستانه قرن بیستم که امروزه هنوز مناسبند،
صورت گرفت. مسئله حقیقت ، موضوع اصلی مبارزه مابین ماتریالیسم و ایده آلیسم باقی
می ماند . یک ویژه گی تیپیک اکثر نظام های
ایده آلیستی امروزین انکارشان از حقیقت عینی است. آنها حقیقت را به عنوان یک
کاتاگوری منطقی (یا زبانی) (دیدگاه نئو پوزیتویستی) یا شکلی از حالت روانشناسانه
فردی (دیدگاه اگزیستا نسیا لیستها) در نظر می گیرند.
علیرغم توضیحات کاملا روشن و متقاعد کننده لنین، بوگدانف
ماخیست بر علیه اند یشه های انگلس و لنین دست به مشاجره زد ومدعی شد که حقایق غیر
قابل رد وجود دارند. در کتا بش که در سال 1910 درست پس از ماتریالیسم و امپریو
کریتیسیسم چاپ شد، وی سعی زیادی کرد که ثابت کند که مثلا حتی گزاره غیر قابل رد
ذکر شده بوسیله لنین در رابطه با مرگ
ناپلئون یک حقیقت مطلق نبود(ب.ا. بوگدانف، افول فتیشیسم کبیر، ایمان و علم، به ص
152 مراجعه کنید). به عقیده وی آن گزاره
یک حقیقت مطلق نیست چرا که "نمی توان آن را در عمل بکار برد". اما معیار
حقیقت مطلق مسلم بودن آنست و نه اهمیت آن برای عمل. برهان دوم بوگدانف اینست که
این گزاره مطلق نیست چرا که در حال حاضر "نمی توان آن را تایید کرد". بر
طبق منطق بوگدانف ، در علوم تاریخی که به گذشته ربط دارد، هیچ حقیقتی نه مطلق و نه
نسبی نمی تواند وجود داشته باشد. زیرا گزاره هایی که در باره فاکت های گذشته هستند
راهرگز نمی توان در حال حاضر بوسیله مشاهده واقعی تایید کرد.
سومین برهان سفسطه آمیز بوگدانف اینستکه گزاره داده شده در
مبتدا و مسند ش نا معین است. بر طبق
دیدگاهش ، فاعل "ناپلئون" به یک سردار بزرگ ربط پیدا میکند. در صورتی که
مسند "مرد" ربط به یک لاشه رقت
انگیز و یک "ناوجود" تاریخی دارد. وی می گوید که جسم ناپلئون مرده با
آخرین مولکول از بدن مردی که در آسترلیتس (Austerlitz) فرمان می داد متفاوت است.حتی
"خود" فیزیکی اش هم متفاوت است. بنابراین بوگدانف نتیجه میگیرد که فاعل ومفعول به چیزهای متفاوتی
مربوطند و آن گزاره نمی تواند درست باشد.
بوگدانف بمانند
یک نسبیت گرای نوعی دلیل می آورد. نسبیت گرا می بیند که در اشیاء تغییرات صورت می
گیرد واز این به انکار پایایی و تعین می رسد. البته جسم ناپلئون تا سال 1821
دستخوش تغییرات شده بود و مشخصا از جسم ناپلئون در زمان جنگ آسترلیتس (در سال
1805) متفاوت بود اما علیرغم تغییرات،
همان شخصییت را داشت وآن شخصیت (سردار بزرگ 1805 و ناوجود تاریخی سال 1821) بود که
در سال 1821 دیده ازجهان فرو بست. هیچکدام از دلایل بوگدانف تاب مقاومت درمقابل
نقد را ندارند. تلاش وی برای اثبات اینکه
حقایق مسلم و مطلق وجود ندارند، یک درماندگی تام است.
معیار عمل در نظریه معرفت
ماتریالیسم
پیشا مارکسیسم در بهترین حالت، عمل را به عنوان آزمایشی مر حله بندی شده بوسیله
انسان در نظر داشت. چنین ماتریالیسمی بوسیله کلاسیک های مارکسیسم به عنوان
ماتریالیسم تأملی تعریف شده بود. مارکسیسم،عمل را به عنوان فعالیت انسانی مادی
هدفمند برای تبدیل و دگرگونی طبیعت و جامعه در نظر می گیرد. در اندیشه های
ماتریالیستی قدیمی ، حقیقت فقط موضوع تأمل بود در صورتیکه در ماتریالیسم مارکسیستی
حقیقت موضوع تأ ثیر فعال و دگرد یسانه انسانی است. در اینجا عمل به عنوان فعالیت
انسانی که ضامن روند عینی تولید مادی است، مورد توجه قرار می گیرد. همچنین عمل
شامل مبارزه طبقا تی می باشد که نقشی مهم در تبدیل واقعیت اجتماعی بازی می کند.
کلاسیک های مارکسیسم سهم بسزایی برای علم
آنهم با شامل کردن عمل در نظریه شناخت بازی کردند. کاملا طبیعی است که لنین فصل دو
کتابش را با تحلیل مسئله عمل و نقد کج روی های ماخیستی در این مورد به پایان
میبرد. (به بخش 6 "معیار عمل در
نظریه شناخت" مراجعه کنید).
همانطور که
لنین گفت عمل انسانی خود را درنظریه شناخت نشان می دهد که نه تنها به عنوان معیار
حقیقت، بلکه به عنوان یک انگیزه و به عنوان سرچشمه و منبعی برای کل شناخت انسانی
عمل می کند. "دیدگاه زندگی یعنی عمل باید
در نظریه شناخت اساسی و پایه ای باشد. و این بطور اجتناب ناپذیری به
ماتریالیسم منتهی می شود آنهم با جاروب کردن جعلیات بی پایان اسکولاستیسم
پروفسورماآبانه"(ص 142). در این رابطه ، لنین بویژه روی اهمیت تئوریکی تز دوم
مارکس در باره فوئرباخ تأکید می کند. مارکس نوشت:" این موضوع که آیا حقیقت
عینی را می توان به تفکر انسانی نسبت داد یا نه موضوعی تئوریکی نیست بلکه موضوعی
عملی است. انسان باید حقیقت، یعنی اینکه واقعیت و توان و این جهانی بودن تفکر
انسان را در عمل اثبات کند. بحث در مورد
واقعی یا نا واقعی بودن تفکر جدا از عمل یک موضوع کاملا اسکولاستیکی
است"(کارل مارکس و فردریک انگلس، مجموعه آثار، جلد 5، 1976 ، ص 3). انگلس
باور داشت که عمل رد مکرر آگنوستیسیسم کانتی و هیومی و همچنین دیگر شاخه های فلسفی
آنست (کارل مارکس و فردریک انگلس، مجموعه آثار، جلد 3، 1976 ، 47 3). تنها
ماتریالیسمی را که نقش عمل را در شناخت واقعیت تصدیق میکند میتوان ماتریالیسم
دیالکتیک مدرن نامید. دربخش "بجای مقدمه" لنین روی اهمیت بی کران عمل
زمانیکه دیدگاههای ماتریالیست برجسته فرانسوی دنیس دیده رو را تحلیل میکند، انگشت
می گذارد. لنین بیانات دیده رو را در رابطه با آموزه های ایده آلیست های ذهنی نقل
میکند که فقط به وجود احساسات خود باور
دارند و وجود جهان خارج را انکار می کنند. دیده رو سیستم آنها را یک سیستم عجیب و
غریب و نا معقول می نامد، سیستمی که بنا به باورش ، شرم فلسفه بینش انسانیست.
سیستمی که اگر چه بی معنی ترین نوع سیستم هاست در عین حال دشوارترین سیستم هاست که
بتوان با آن مبارزه کرد"(مجموعه آثار دیده رو،پاریس 1875 جلد 1، ص 304 به
زبان فرانسه). (لنین در کتابش در ص 35 آن را نقل می کند). لنین به بیان دیدرو در
این رابطه که عقل یعنی شناخت تئوریکی نمی تواند به خودی خود شاخص حقیقت باشد اهمیت
ویژه ای قائل بود. وی می گوید که دیدرو خیلی به نظرگاه ماتریالیسم معاصر نزدیک شده
بود. یعنی اینکه "براهین و منطق بتنهایی برای رد ایده آلیسم کافی نیستند و
اینکه این موضوعی در رابطه با برهان تئوریکی نیست"(ص 35). در جای دیگری لنین
اضافه می کند که :"هیچ اثباتی ، هیچ منطقی یا تعاریفی قادر به رد سلیپسیست
(فقط من وجود دارم) نیست آنهم در صورتی که وی بطور سازگار از دید گاهش تبعیت
کند"(ص 267) یعنی اگر وی احساس را نه فقط
به عنوان تنها منبع شناخت بلکه به عنوان تنها شاخص بی چون و چرای حقیقت در
نظر گیرد. برای تأیید دیدگاهش، لنین بیان انگلس بر ضد لا ادری گرها را نقل میکند
که معتقد ند که ما نمی توانیم بگوییم که آیا ادراکاتمان حقیقت دارند چرا که ما جز
احساسات خود چیز دیگری را نمی شاسیم. انگلس مینویسد:" اکنون این خط تفکر را
بی شک خیلی دشوار است که بتوان فقط با برهان محض شکست داد. اما قبل از اینکه
برهانی وجود داشته باشد ، عمل وجود داشته است". وی ادامه میدهد آنهم با تأکید
روی اینکه عمل ،آزمایشی لغزش ناپذیر از درستی یا نا درستی ادراکات حسی امان
است"( فردریک انگلس، سوسیالیسم علمی و تخیلی. مقدمه ویژه ای بر چاپ انگلیسی
سال 1872، در کارل مارکس و فردریک انگلس، مجموعه آثار، جلد 3، 1976 ، ص 101). لنین
نشان می دهد که عمل نظرگاه اساسی تئوری مارکسیستی معرفت است. عمل فرض مقدم شناخت
است چرا که شناخت بدلیل عمل وجود دارد. و شناخت، اهداف عملی در رابطه با افسار زدن
به نیروهای طبیعی و در تبدیل واقعیت، بر خود اعمال می کند. همچنین عمل امکانات
مادی و تکنیکی را برای تحقیق و آزمایش فراهم می کند و در این رابطه ، اساس شناخت است.
عمل شاخص بی چون و چرای حقیقت هر گزاره ای است . و اینکه عمل معیار حقیقت است.
ایده آلیستها
تمایل به انکار نقش عمل در شناخت را دارند و می گویند که عمل چیزیست و تئوری چیز
دیگری و هیچکدام نه به همدیگر مربوطند و نه اینکه بوسیله عمل مشروطند. شا خصا در
زندگی روزانه ایده آلیستها مجبور به پذیرش هم وجود اشیا حقیقی اند وهم حقیقت
شناختمان از ویژه گی های ساده آنها. لنین از فیلسوف ایده آلیست ذهنی آلمانی فیخته
نقل قول می کند که می پذیرد زمانیکه حرف
از عمل است "حتی ثابت قدم ترین ایده آلیست ها هم در می یابند که اشیا بطور
مستقل از ما و خارج از ما وجود دارند"(ص 141). اما ایده آلیستها همیشه سعی می
کنند که معیار عمل را از نظریه معرفت حذف کنند. به عنوان نمونه ماخ در اثر اصلی اش
"تحلیل احساسات" می پذیرد که در زندگی روزانه باید وجود اشیا را به
عنوان چیز های عینی فرض بگیریم. اما از نظر گاه تئوریکی نمی توان از این مورد
تبعیت کرد"(ص 140). وی منکر این می شود که عمل معیار حقیقت شناخت علمیست. وی
در جملات تئوریکی می گوید که تمام قضاوتها و احساساتمان بی توجه به اینکه آیا
اینها بوسیله عمل تأیید شده اند یا نه ، از ارزش مساوی بر خوردارند. لنین دیدگاه
ماخ را به نقد می کشد. برهان ماخ از قرار زیر است: زمانیکه مدادی را در هوا روبروی
خود نگه می داریم به شکل یک مداد راست دیده می شود ولی زمانیکه آن را بطور کج در
آب فرو میبریم ، بشکل خمیده دیده میشود اگر چه می دانیم که در واقع راست است. این
که مداد را به شکل راست می بینیم ، واقعیت می نامیم و مورد دیگررا که مداد رابه
شکل خمیده می بینیم، وهم و خیال می نامیم. ماخ معتقد است که هیچ دلیلی مبنی بر
تشخیص واقعیت ازخیال و وهم در اینجا وجود ندارد. برای ماخ، ظاهر شدن یک مداد به
شکل راست و خمیده، واقعیت یا احساسات با اهمیت مساویند. وی می گوید که در چنین
حالت هایی صحبت کردن از خیال و وهم شاید فقط اهمیت عملی داشته باشد ولی هیچ اهمیت
نظری ندارد.
در تلاش برای
تفکیک عمل از تئوری، ماخ تا آنجا پیش میرود که هر گونه تمایزی بین وهم و واقعیت را
انکار می کند. وی می گوید که همه نظریات وعقاید " فاکتها ی" بطور مساوی
مهمی اند. حتی این پرسش که ما در جهان واقعی زندگی میکنیم یا نه " جدا از هر
مفهوم علمی است"(ص 138). برای ماخ، مفهوم علمی هیچ ربطی به زندگی، واقعیت یا
عمل ندارد. وی فکر میکند که با قرار دادن علم ماورای عمل ، آن را به تعالی می
رساند اما واقعیت اینست که وی با این کار آن را بی ارزش کرده و تبدیل به چیزی بی
مفهوم و بی خاصیت، چیزی پیچیده از مفاهیم ذهنی جدا از زندگی می کند. ماخیست های
روسی تلاش نمودند که ثابت کنند که ماخ در رابطه با توان اندیشه اش که فقط موفقیت
می تواند معرفت راستین را از اشتباه منفک کند به مارکس نزدیک شده بود. اما ماخ
مفهوم "موفقیت" را به عنوان هر چیزی که من فردی به آن در عمل نیاز داشته
باشد، تفسیر میکند در صورتیکه عمل به عنوان چیزی جدا از نظریه معرفت مورد ملاحظه
قرار میگیرد. آزمون ما خی "موفقیت" ذهنی است و این آزمون نه ماهیت درست
ونه ماهیت غلط را هیچکدام نشان نمی دهد. ماتریالیستها نظر کاملا متفاوتی در رابطه
با "موفقیت" دارند. لنین اشاره می کند که برای آنها، "موفقیت"
عمل انسان یک رابطه بین اندیشه هایمان و طبیعت عینی اشیائی که دریافت می کنیم را
اثبات میکند. اگر دست به عمل معینی بزنیم و در آن عمل به هدف مطلوبی بر اساس معرفت
معینی برسیم، این بدین معنی است که معرفت ما درست بوده و آنکه به درستی روندهای
داده شده را منعکس میکند و بدرستی بیانگر حقیقت عینی است. رویزیونیستها ی فلسفی
امروزین مفهوم عمل راتحریف میکنند. آنها مفهوم عمل را به عنوان بخش فعال شناخت
درتباین با مفهوم بازتاب می دانند و میگویند که نظریه مارکسیستی معرفت نمی تواند
نظریه ای در باره بازتاب باشد. آنها میگویند بازتاب، هر فعالیتی ، هر فعالیت خلاق
را در بخش ذهن می سازد و شکل میدهد و در تضاد با آزادی فردیست. این در واقع در
تضاد با درک ماتریالیسم دیالکتیکی بازتاب واقعیت است و کاملا در اندیشه های لنین و
همچنین از اهمیتی که به عمل به عنوان رابطه فعال انسان با محیط طبیعی واجتماعی اش
بوسیله فلسفه مارکسیستی نسبت داده میشود، آشکار است. این تصویر که ارائه شد در هر زمینه
ای از معرفت علمی به همین صورت است. هر چیزی که به واقع بوسیله شعور انسانی بازتاب
شود، نتیجه فعالیت عملی پیوسته انسان تحت هدایت شعورش است و نه نتیجه تأمل منفعل
محض یک چیز. و این بویژه درست است چرا که فلسفه مارکسیستی هدفش بوسیله بازتاب فقط
ثبت محض ویژه گیهای خارجی و نمودهای ابژه شناخت نیست بلکه ارائه بخش درونی آن،
ماهیت، قوانین و روابط نا معلومش با اشیا دیگر به عنوان عنصری از روابط درونی جامع
پدیده ها در جهان است که از دید اتفاقی مشاهده گر پنهان است. در تأ کید روی نقش
وسیع عمل به عنوان معیار حقیقت، لنین شاخص پیچیده این معیار را نشان میدهد. وی
اشاره میکند که این معیار هم مطلق است و هم نسبی، هم معین است و هم غیر معین. این
معیار به اندازه کافی "نامعین" است که نگذارد معرفت انسانی
"مطلق" شود، در عین حالی که به اندازه کافی معین است که مبارزه ای را بر
علیه تمامی نمونه های ایده آلیسم و آگنوستیسیسم بر می انگیزد"(ص 143-142).
عمل به عنوان معیار حقیقت، در اینکه نشان میدهد که بعضی از گزاره ها که نمی توانند
در آینده رد شوند یعنی گزاره هایی که حقایق مطلقند، مطلق است. این نه فقط دررابطه
با "حقایق مسلم" (مانند گزاره هایی در باره تاریخ و مکان مرگ ناپلئون)
بلکه در رابطه با گزاره های بطور کافی با معنی که بیانگر جریانات اسا سی این یا آن
نظریه علمی اند نیز بکار برده میشود. اینها شامل گزاره های در رابطه با تقدم ماده
و ماهیت ثانوی شعور، حرکت به عنوان شکل عام وجود ماده، پیروزی غیر قابل اجتناب
سوسیالیسم و غیره میشود. در این نمونه ها، عمل بوضوح به عنوان معیار حقیقت مطلق
است.
نسبیت عمل به
عنوان معیار حقیقت به همان نسبت واضح است. این نسیت عمل، خود را حداقل در دو جنبه
بروز میدهد. از اینرو، این گزاره که ماده تقدم دارد و شعور ثانویست هرگز قدیمی
نخواهد شد بلکه بی شک در جریان زمان شناختمان را در رابطه با اینکه چگونه ماده ،
شعور را تولید میکند، عمیقتر میکند. با
پیشرفت شناخت علمی ، بیشتر در باره پیوستگی اشکال متعدد حرکت و مکانیسم خود- حرکتی
ماده شناخت خواهیم داشت. عمل حرکت انقلابی اشکال نوین مبارزه برای سوسیالیسم را
آشکار می کند. جنبه ثانوی نسبیت عمل به عنوان یک معیار حقیقت آنستکه عمل به عنوان
فعالیت انسانی حسی-مادی ایستا نمیباشد و همیشه در حال پیشرفت است. به این خاطر است
که چیزی که امروز بوسیله عمل به عنوان درست تأیید شده است می تواند در آینده رد یا
بوسیله عمل تعیین و تصریح گردد. به عنوان نمونه، فیزیک قرن نوزدهم در امکانات عملی
اش محدود بود و ادعا کرد که اتم غیر قابل تقسیم است در صورتی که در اوایل قرن
بیستم عمل و پراتیک نشان دادند که اتم قابل تقسیم است و اتم از یک هسته و
الکترونهایی که به دور آن میگردند، تشکیل شده است. پراتیک امروزین سبب کشف ذرات
بسیاری با ویژه گی های گوناگون گردید. این نمونه ها نشان میدهند که پراتیک، شناخت
صحیح ولی نسبی را فراهم میکند یعنی پراتیک مطلق را از طریق نسبی نشان میدهد.
آموزه لنین
در باره پراتیک برای فلسفه مارکسیسم بسیار با ارزش و مهم است و پایه بسیار سالمی برای پاسخ ماتریالیستی به پرسش
اساسی اپیستمولوژیکی آن میدهد. با رد ایده آلیسم و آگنوستیسیم در نظریه معرفت ،
لنین نوشت: " عقل انسان بسیاری از چیز های باور نکردنی را در طبیعت کشف کرد و
باز هم کشف خواهد کرد"(ص 281 ). امروز ، تقریبا 80 سال بعد، انقلاب پیوسته
علمی و تکنیکی صحت این کلام را نشان
میدهد.
4. نظریات لنین در باره مقولات ماده، فضا و زمان، علیت و ضرورت
لنین در فصل
سوم کتابش، کلیترین مفاهیم یا مقولات ماتریالیسم دیالکتیک یعنی ماده، فضا و زمان،
علیت و ضرورت را مورد بحث و مداقه قرار میدهد.
در توضیح این مقولات نیز لنین دست به حل یک مسئله معرفت شناختی میزند و آن
این است که وی ادعاهای ایده الیست های ذهنی را مبنی بر اینکه مفاهیم محصولات محض
ذهن و ساختهای ذهنی دلبخواه انسانند را رد میکند. لنین مقولات اساسی را به عنوان
بازتابی از ویژگیهای معین واقعیت مادی عینی در نظر میگیرد.
1. ماده چیست؟ تجربه چیست؟
لنین درک علمی و مارکسیستی ماده را در مبارزه با انحرافات
ایده الیستی این مفهوم درآثار آورانیوس، ماخ، پیرسن، میل و بوگدانف پیشرفت میدهد. لنین
توضیح میدهد که بر طبق نظر آورانیوس محیط از فاعل یعنی فرد دارای تفکر قابل تفکیک
نیست. از دید آورانیوس واقعیت یک "تجربه کامل" است یعنی وحدتی از
"خود" و "ناخود". وی معتقد است که جهان فیزیکی یعنی ماده بدون
"خود" یک تجرید تو خالی ویک "خیال واهی کا مل" است. به عبارت
دیگر ماده بدون انسان وجود ندارد وثانویست در صورتیکه تفکر وشعور اولیند.
لنین نشان میدهد که همه فلاسفه ایده الیست مثل ماخ، پیرسن،
میل و پیروانشان، بعضی با صراحت و دیگران با احتیاط، خط فلسفی پایه ای ماتریالیسم
را باخط واژگونه ایده الیسم تعویض میکنند آنهم با انکار ماده به عنوان منبع خارجی
و بیرونی احساساتمان. به عنوان مثال، ماخ میگوید:"آنچه ماده مینامیم ، ترکیب
منظم معینی از عناصر (احساسات) اند."(ص 145). ماخیست انگلیسی پیرسن میگوید که
دسته های معینی از تأثیرات حسی را می توان ماده نامید. لنین اشاره می کند که پیرسن
حتی "برگ انجیر عناصر" مورد استفاده ی ماخ برای پوشش دیدگاه ایده الیستی ماده را ندارد.
فیلسوف انگلیسی جان استوارت میل ماده را به عنوان یک "امکان همیشگی
احساس" تعریف کرد و واقعیت عینی اش را خارج از هر احساس و ادراکی انکار نمود.
میل لا ادری بود و معتقد بود که انسان بجز شناخت به احساسات خود قادر به شناخت جهان
عینی نیست.
بنا بر این مفهوم علمی ماده چیست؟
در واقع لنین به این سؤال در سر تا سر کتاب خود به تفصیل می
پردازد. در تحلیل حقیقت عینی (فصل دو)، وی اولین تعریف فلسفی ماده که در کلمات معرفت شناختی همه عناصر اصلی پاسخ
ماتریالیستی به سؤال اساسی فلسفه رابه طور موجز خلاصه می کند:"ماده مقوله
ایست فلسفی برای مشخص کردن واقعیت عینی که به انسان بوسیله احساساتش داده شده است
و به وسیله احساساتمان، در عین حالی که ماده بطور مستقل از آنها وجوددارد، کپی،
عکسبرداری و بازتاب میشود"(ص 130). در تحلیل مبارزه بین جریانات اصلی فلسفی
در رابطه با مقوله های مهم فلسفی (فصل سه)، لنین ماده را با تأکید بر روی وجودش به
عنوان منبع اولی، علت عینی احساساتمان تعریف میکند :" ماده آنستکه بر روی
اعضای حسی مان اثر میگذارد و حس را تولید می کند؛ ماده واقعیت داده شده به ماست در
قالب احساس"(ص 146). در رابطه با موضوعات فلسفی علوم طبیعی (فصل پنج)، لنین
تأکید میکند که ایده های فیزیکی در باره ی ماده را نباید با مفهوم فلسفی خلط کرد:"
مفهوم ماده از نظرگاه معرفت شناختی ایجاب میکند که هیچ چیز جز واقعیت عینی موجود مستقل
از ذهن انسان که بوسیله آن بازتاب میشود، وجود ندارد."(ص 261). اگر بیانات
لنین در باره ماده را در نظر بگیریم متوجه میشویم که این بیانات تعریف گسترده ای
را تشکیل میدهد که کل تاریخ مبارزه ی ماتریالیسم بر علیه ایده الیسم به عنوان یک
روند فلسفی عام و جریانات وجنبه های متعددش را یکجا جمع میکند. اولا این گزاره که
یک واقعیت عینی وجود دارد که در احساسات به ما داده شده است و اینکه واقعیت دیگری
وجود ندارد، کاملا از جانب ایده الیسم، هم
عینی و هم ذهنی وهر فیده ایسمی رد میشود. همینطور گزاره در باره اولی بودن ماده نسبت
به روح (به عنوان عنصر اساسی مفهوم "ماده") تمایز ویژ ه ای بین ماتریالیسم در یک جهت و هر نوع ایده الیسمی،
الهیاتی و ثنویتی در جهت دیگر را قائل میشود. ثانیا، هدف این گزاره که ماده
واقعیتی عینی است که در خارج از ما و مستقل از ما واحساساتمان وجود دارد، عمدتا
برعلیه انواع مختلف ایده الیسم ذهنی ، بعلاوه ماخیسم و دیدگاههایش از اشیا به
عنوان ترکیبات پیچیده احساسات(یعنی انکارش از جهان خارجی) و اندیشه اش در رابطه با
زنجیر تحمل ناپذیر ("اصل مختصات") بین ذهن و عین(یعنی انکارش از استقلال
عین از ذهن) است. ثالثا، هدف این گزاره که ماده به ما در احساسات داده شده، و
اینکه احساسات منبع شناخت است، بر علیه عقل گرایی (بعلاوه قبلیگری یا آپریوریسم
کانتی)است که به نقش احساسات، و دریافت حسی کم بها میدهد و شناخت پیش از تجربه و
خارج از تجربه را روا میدارد. رابعا، این گزاره که ماده (واقعیت عینی) در احساسات
و شعورمان بازتاب میشود و اینکه احساساتمان کپی های واقعیت عینی یا تصاویرشانند در
تقابل با جریانات متفاوت لا ادری گرائی و شک گرایی قرار میگیرد که امکان شناختی
کامل از جهان را انکار میکنند و باور دارند که مرزهای ویژه ای وجود دارند که شناختمان
ورای آنها نمی تواند برود. لا ادری گرایان نمود را از ذات جدا میکنند و ذات را
"شئ غیر قابل شناخت در خود" در نظر میگیرند. در صورتی که مفاهیم و
احساسات برای آنها نشان، علامت یا هیروگلیفند که خود هیچ شباهتی به اشیاء ندارند.
مفهوم لنین از ماده از مفهوم های ماتریالیستهای پیشا
مارکسیسم که یا ماده را بعنوان جوهر که مثل جرم قابل وزن باشد یا مثل طول قابل
اندازه گیری باشد ویا به عنوان نوع عینی از ماده مثل اتم ها در نظر میگرفتند
متفاوت است. تعریف لنین از ماده را نباید با مفاهیم علوم طبیعی از ماده قاطی کرد.
" کاملا نا بخشودنی است که همانطور که ماخیستها این کار را میکنند، هر نظریه
ویژه ای از ساختار ماده را با مقوله معرفت شناختی قاطی کنیم یا مسئله خواص جدیدی
از جنبه های جدیدی از ماده (به عنوان مثال الکترون ها) را با مسئله قدیمی نظریه
شناخت یا با مسئله منابع شناختمان یا وجود حقیقت عینی و غیره قاطی کنیم.(ص 129).
هیچ شناخت جدیدی درباره ساختار ماده یا ویژگی های آن که بتواند از طریق امکانات
آزمایشی بدست آ ید نمیتواند مفهوم ماتریالیستی- دیالکتیکی ماده را متزلزل کند. چرا
که این مفهوم یک ویژگی غیر قابل تغییر ماده را شامل میشود و آن واقعیت عینی آن
است. و هرگز چنین ویژگی نمی تواند منسوخ شود زیرا ماده ابدی و فنا نا پذیر است. لنین بوگدانف ماخیست را که گفت تعریف مارکسیستی
ماده فقط تکراری است از پاسخ ماتریالیستی به سؤال اساسی فلسفه (آنکه ماده اولی و
روح ثانوی است) مورد انتقاد قرار داد. همه ماخیستهای روسی "تکذیب" تعریف
مارکسیستی علمی ماده را جار زدند. لنین نشان میدهد که انتقاد ماخیستی بوگدانف از
تعریف مارکسیستی ماده به غایت غیر قابل دفاع است. وجود و تفکر، ماده و شعور ، روان
و جسم وسیعترین مفاهیمند که قابل تعریف به مفاهیم قراردادی و محدودتر نمی باشند.
در تعاریف قراردادی ، پس از تعریف مفهوم وجود، آن را به درون مفاهیم جامع تری
آوردند. اما مفاهیم ماده و شعور را نمی توان در درون مفاهیم جامعتری جای داد. چرا
که آنها جامعترین و غائی ترین مفاهیمند که هرگز معرفت شناختی از آن تفوق نجسته است.
در واقع، "ماده" و "شعور" همه اشیا مادی و روند های روحی را
در جهان شامل میشود. بنابراین ماده را نمی توان به طریق دیگری بجز استدلالی که ماده
(طبیعت، وجود و جسم) اولی است، یعنی واقعیت عینی است و روح (شعور، حس ، روان)
ثانوی است یعنی بازتابی از ماده است ، تعریف نمود. یکبار آوناریوس گفت که نه جسم
را می شناسد نه روح را بلکه یک چیز "سومی" را. اما آوناریوس قادر نبود
آن چیز "سوم" را تعریف کند زیرا فقط این چیز سوم بهانه ای بود برای
پنهان کردن رد پای ایده الیسم اش. در واقعیت امر ، فقط روح و جسم وجود دارند و
چیزی بنام "شق سومی" وجود ندارد. در انتقاد از آموزه "شق سوم"
، لنین نکته بسیار مهمی را در رابطه نسبیت آنتی تز بین ماده و شعور روشن می کند.
منظور ما از عدم وجود چیز سومی بین ماده و روح این نیست که رابطه ای بین ماده و
روح نیست و اینکه اینها آنتی تز مطلق اند. "آنتی تز ماده و روح، ویژگی مطلقی،
آنهم فقط در حدودی از حوزه خیلی محدودی بر خوردار است، یعنی در این حالت منحصرا در
مرزهای مسئله معرفت شناختی مبتنی بر اینکه چه چیز را باید به عنوان اولی و چه چیزی
را به عنوان ثانوی در نظر گرفت. ورای این حدود و مرزها شاخص نسبی این آنتی تز بی
چون و چراست"(ص 147). در بافت سؤال اساسی فلسفه، آنتی تر بین ماده و شعور از
اهمیت مطلقی برخوردار است. یعنی اینکه از دیدگاه علمی یک چیز غیر روحی و غیر جسمی
سومی مجاز نیست. ماده، کل واقعیت عینی است که در خارج و مستقل از ما وجود دارد.
شعور بخش انگاری فاعل است یعنی بازتابی از عین. عین اولیست و شعور ثانوی. در این
رابطه آنها متضادند و چیزی میانی بین آنها نمی تواند باشد. روح که ثانویست وجود
دارد ولی وجودش یک واقعیت عینی نیست یعنی اینکه در خارج و مستقل از ما وجود ندارد
و بنابراین هرگز نمی تواند در مفهوم ماده به حساب آورده شود. لنین تعریف درهم و
برهمی از ماده را که از طرف فیلسوف ماتریالیست آلمانی جوزف دیتسکن داده شده مورد
انتقاد قرار میدهد. دیتسکن نوشت:" مفهوم ماده باید بسط یابد. این مفهوم شامل
همه پدیده های واقعیت همچنین قوه دریافت یا توضیح مان میشود."(Joseph Dietzgen, Kleinere
philosophische Schriften, 1903, S. 141). لنین اشتباه دیتسکن را با اشاره به اینکه
اگر تفکر ماده باشد، آنگاه ذهن وماده یکی اند توضیح میدهد. و چنین چیزی تأییدی از
ایده الیسم است چرا که پایه تفکرش اینست: جهان و ایده های در باره جهان یکی و همان
چیزاند. در رابطه با نقد پیشنهاد دیتسکن برای شامل کردن شعور در مفهوم ماده، لنین
مینویسد " گفتن اینکه تفکر مادی است گامی است اشتباه، گامی بسوی درهم کردن
ماتریالیسم و ایده الیسم.... اگر چنین مشمولیتی انجام شود، تقابل معرفت شناختی بین
ذهن و ماده که دیتسکن خودش روی آن اصرار می ورزد، تمام معنی خود را از دست
میدهد"(ص 244، 245). نظرگاه لنین
اینستکه تفکر، ایده ال (انگاری) و غیر مادی است و در اینجاست که ماهیت آنتی
تز معرفت شناختی بین ذهن وماده قرار دارد. در همان حال، لنین تاکید میکند که
"عمل کردن در ماورای ان حدود با آنتی تز ماده و ذهن، جسمی و روحی اشتباه
بزرگی خواهد بود"(ص 246). سخن لنین در باره نسبیت آنتی تز بین روح و ماده دوباره
بوسیله رابطه بهم پیوسته بین آنها تایید شد. در وهله نخست، روح به عنوان محصول
ماده، به عنوان مشتق از آن ، با ماده رابطه دارد. روح بازتاب ماده است. کپی ها یا
تصاویر روانی به نمونه های نخستین مادی اشان شباهت دارند و با اینها در عبارات
معرفت شناختی ربط پیدا میکنند. بنا براین هیچ آنتی تز مطلقی دراین رابطه بین آنها
وجود ندارد. به دلایل زیر نیز آنتی تز مطلقی بین شعور و ماده وجود ندارد. شعور
انسان واقعیت را بازتاب میدهد. اما بازتاب ویژگی مختص به انسان نیست. واقعیت
بوسیله حیوانات ، گیاهان و حتی بوسیله طبیعت غیر زنده یعنی بوسیله کل ماده بازتاب میشود. لنین میگوید
که " همه ماده دارای یک ویژگی است که خاصتا وابسته به حس است، یعنی ویژگی
بازتاب" (ص 92 و به صفحات 37، 45 و 46 نیز مراجعه کنید). بیان لنین برای
نظریه مارکسیستی بازتاب بی نهایت مهم است. بازتاب درعام ترین مفهوم کلمه یعنی بهم
پیوستگی دو مجموعه از فرایندهای مادی که تغییرات در یک مجموعه از این فرایندها
منجر به تغییرات ویژه در مجموعه بازتاب شده دیگر میشود و اثری را در آن بجا
میگذارد که تا حدودی در جنبه هایی به آن چیزی که بازتاب شده شباهت دارد. چنین
بازتابی را میتوان در سر تا سر طبیعت یافت.
در طبیعت غیر زنده، اشکال فیزیکی و شیمیایی بازتاب وجود
دارند. با پیدایش حیات، شکلی نوین و ویژه ای از بازتاب یعنی تحریک پذیری در طبیعت
نمودار میشود. بر این اساس ، موجود زنده ویژگی حساسیت را در خود رشد میدهد. در
فرایند تکامل، حیوانات حتی اشکال پیچیده تر بازتاب یعنی احساسات را رشد میدهند و
در فرایند فعالیت کاری انسان، شعور را تکامل میدهد. بازتاب به عنوان ویژگی از
طبیعت بی جان، پیش شرطی است برای میزانهای بالاتری از بازتاب که در طبیعت جاندار
رشد پیدا میکند. شعور در فرایند خود تکاملی طبیعت بوجود آمده و تکامل پیدا کرد. و
این خود تجلی دیگریست از نسبیت آنتی تز بین روح و ماده. "روح" چیزی
بیگانه نسبت به ماده نیست بلکه تنها عالیترین شکل بازتاب واقعیت به عنوان
ویژگی جامع ماده است. شعور انسان نیز بطور
تنگاتنگی با نشانه های معین وکلمات که پوسته های مادی مفاهیمند، رابطه دارد. مادیت
کلمه به عنوان ملازم ضروری فعالیت آگاهانه ذهنی تجلی دیگریست از اینکه ماده و شعور
جدایی ناپذیرند. سرانجام، شعور بطور تنگاتنگی با ماده از طریق عملکرد آن رابطه
دارد. شعور در فرایند انطباق با طبیعت مادی بوجود آمد و عملکرد آن اینستکه انسان
را در طبیعت هدایت میکند و به او در
استفاده از طبیعت برای اهدافش یاری میرساند. نه فقط شعور وجود را بازتاب میدهد
بلکه بر روی آن عمل میکند و آن را تغییر میدهد. شناخت قوانین طبیعت و رشد اجتماعی
شرط پیشرفت جامعه است. گزاره لنین در رابطه با نسبیت آنتی تز بین ماده و شعور بازهم
در "یادداشتهای فلسفی" وی بیشتر مورد مداقه قرار گرفته است. وی اشاره
میکند که اندیشه الگوی مطلوب که تجسم مادی پیدا کند اندیشه بسیار عمیقی است.
"تفاوت بین ایده ال و تجسم مادی یک تفاوت نا مشروط و مفرطی
نیست"(و.ای.لنین، مجموعه آثار، جلد 38، ص 114). ب.م.کدرف دانشمند روس اشاره
میکند که ورای بیان معرفت شناختی این مسئله ، ما شاهد همیشگی فرایندهای پیچیده
دگردیسی وجود مادی به الگوی مطلوب (مثلا در کشف قوانین جدید طبیعت برای بر آورده
کردن نیازها و شروط تکنیکی و بیان آن در مفاهیم علمی) و دگردیسی برگشتی الگوی
مطلوب به وجود مادی (مثلا در تجسم تکنیکی قوانین علوم طبیعی) هستیم. این دگردیسی
های پیچیده و متناقض دو طرفه وجود مادی به الگوی مطلوب و بلعکس نسبیت تباین بین
روح و ماده را به نمایش میگذارد. دیدگاه لنین از ماده به طور تنگاتنگی با اصل
دیالکتیکی ماتریالیستی تکامل رابطه دارد."تصور جهان تصویریست از اینکه ماده
چگونه حرکت میکند"(ص 353). لنین آموزه ماتریالیست متافیزیکی ماده را بعنوان
هستی غیر قابل تغییر اشیا ، بعنوان اختلاط
توده وار ذرات غیر قابل تغییر رد میکند. وی میگوید که عقاید بیان شده بوسیله
ماخیستها (بوگدانف، والنتیف، یوشکویچ) بر این مبنی که اساس جهان از ماهیتهای غیر
قابل تغییر تشکیل شده است را نتیجه ای از جهل آنها از دیالکتیک میداند. "ماهیت
یا جوهر اشیا نیز نسبی است"(ص 262). تغییر (حرکت) یک ویژگی ماده است، آنهم
ویژگی که ابدی و جامع است. لنین با نشان دادن ویژگی های پایه ای و جامع ماده خدمت
بزرگی به علم نمود. اندیشه هایش در رابطه با ویژگی بازتاب که ذاتی کل ماده است و
از آن حس بیرون میزند، اهمیت خاصی برای نظریه معرفت شناسی دارد. همچنین عقیده وی
که ماده تهی نشدنی ، پایدار و در عمق نامحدود است بسیار برای فلسفه مهم است(برای
جزئیات بیشتر به فصل 5 این کتاب مراجعه کنید). امروزه تعریف لنین از ماده و
انتقادش از دیدگاههای ماخیستی ماده هنوز مناسب و کارا است زیرا اشتباهات قدیمی
بوسیله بعضی از فلاسفه امروزین تکرار میشود. بر تراند راسل در کتابش "شناخت
انسانی ، گستره و حدود آن" میگوید که روح و ماده انواع متفاوتی از هیجانهای
فیزیکی انسانند. وی عین مادی را با اندیشه ما ن
از آن یکی میگیرد. چنین دیدگاههایی بوسیله براهین لنین با قاطعیت کامل رد میشوند.
پس از بررسی مسئله ماده، لنین به مفهوم "تجربه"
که در واقع مفهوم مرکزی کل پوزیتویسم بعلاوه امپریوکریتیسیسم است، میپردازد.
پوزیتویستها واقعیت ماده راانکار میکنند و میگویند که تنها واقعیت تجربه است که
منظورشان همان حس ها و احساساتند. با بکارگیری کلمه "تجربه" ، هواداران
امپریوکریتیسیسم تلاش دارند که به آموزه خود یک رنگ و بوی علمی دهند زیرا هر علمی
بر پایه داده های تهیه شده بوسیله تجربه قراردارد. در همانحال ، تلاش دارند که مفهوم "تجربه" ی ایده الیستی
تفسیر شده را بجای مفهوم فلسفی ماده به مثابه واقعیتی عینی موجود در خارج ما
بنشانند. لنین نشان داد که دید گاه ماخیستی تجربه گیج، التقاطی و منحرف است. به
عنوان نمونه، آوناریوس تجربه را مانند یک "عبارت" که فقط " بخشهایی
از محیط را به عنوان یک پیش شرط مقدم " در خود دارد، تعریف نمود. در اینجا
شاهد خلط عبارات هستیم یعنی احساسات به دلا یلی "عبارت" و عین ها
"بخش هایی از محیط" نامیده میشود. اما آن تعریف نیز اشاره ای
ماتریالیستی را در خود دارد یعنی احساسات بوسیله عین (اشیا) بوجود می آیند. به هر
حال، در جای دیگری آوناریوس تجربه را به عنوان "عبارتی" که فقط به
"تجربه" وابسته است، تعریف نموده است. در آن تعریف ، هیچ اشاره ای به
وجود شالوده عینی حس ندارد(ص 148). بوگدانف ماخیست نیز تعریف گیج و درهمی از تجربه
داده است. گاهی وی آن را بعنوان بازتاب طبیعت در ذهن انسان تعریف کرده ولی بیشتر اوقات
اصرار میورزد که تجربه همان حس است که فراخوان خود طبیعت و جهان عینی است. حتی
مارکسیست برجسته ای چون پلخانف اشتباهی را در تعریف تجربه مرتکب میشود. لنین آن
اشتباه را در بخش 2 از فصل 3 (اشتباه پلخانف
در رابطه با مفهوم تجربه) مورد بررسی قرار داد. در معرفی خود از کتاب انگلس
"لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان "، پلخانف گفته که "
برای امپریوکریتیسیسم تجربه تنها یک شئ تحقیق است نه وسیله ای برای شناخت. اگر
چنین است ، بنابراین تباین امپریوکریتیسیسم و ماتریالیسم تمامی معنی و مفهوم خود
را از دست میدهد"(ص 151). لنین مینویسد که " نه تعریف تجربه به عنوان یک
شئ تحقیق قطعی است ونه تعریف آن به عنوان شناخت در ایجاد شاخص یک روند فلسفی داده
شده (ص 153). همه اینها بسته به اینست که چگونه تجربه فهمیده میشود و اینکه
"شکی وجود ندارد در اینکه هر دو خطوط ماتریالیستی و ایده الیستی در فلسفه
امکان دارد که تحت عبارت "تجربه" پنهان شود"(ص 153-152). "عبارت
تجربه" که بنا به آن ماخیسها سیستمها و نظامهای خود را بنا می نهند، مدت
طولانیست که به عنوان سپری در خدمت سیستمهای ایده الیستی در آمده اند. واکنون
آوناریوس و شرکاء بطورالتقاطی از موضع ایده الیستی به موضع ماتریالیستی و بلعکس در
حال آمدو شدند. تعریفات متعدد این مفهوم فقط بیانات دو جریان پایه ای فلسفه اند که
بوسیله انگلس بطور برجسته آشکار گردید"(ص 151).
ماتریالیسم تجربه را بعنوان بازتابی از واقعیت عینی در ذهن
انسان در نظر میگیرد، بازتابی که در آن انسان بطور امپریکی با شئ، از طریق حسها
کنش متقابل دارد. تجربه یعنی کنش متقابل مستقیم بین ذهن و عین، بین انسان و
واقعیت. در روند تجربه ، انسان درگیر ارتباط مستقیم با شئ قرار میگیرد ، شئ که از
طریق حس هادر ذهنش بازتاب شده است. دیدگاه علمی تجربه بطور تنگاتنگ با مفهوم ماده
بعنوان واقعیت عینی موجود در خارج و مستقل از ما مرتبط است. دیدگاه ایده الیستی تجربه،
ماده را غیر محتمل میشمرد و تجربه رابه احساسات وادراکات تنزل میدهد. ایده الیستها
شالوده عینی تجربه را به رسمیت نمی شناسند.در تا ئید ماهیت عینی تجربه، باید توجه
داشته باشیم که تجربه تلویحا وجود نه فقط شئ مورد تجربه بلکه فاعل ماتریالیستی آن
که در شعورش ویژگیهای شئ بازتاب داده شده اند را نتیجه میدهد. از تجربه نیز تلویحا
رابطه مادی معینی بین ذهن و عین، رابطه ای که یک کنش متقابل بین ذهن و عین ، و
جزئی معین از فعالیت شناختی است، نتیجه میشود. هیچ تجربه ای بدون عمل طبیعت بر
انسان وجود خارجی ندارد و بلعکس تجربه بدون انسان ، مستقل از شعور یا فعالیت
انسانی وجود ندارد. اغلب کلمه "تجربه" برای تعیین جذب و درونسازی روشها
و مهارتهای معین در تاثیر گذری روی واقعیت و حل مسائل عملی معین بکار گرفته میشود.
درعلوم اجتماعی ، تجربه مبارزه طبقاتی یا ساختار سوسیالیسم و غیره از این قرار است
: در اینجا تجربه یعنی نتایج معین برای فعالیت عملی بیشتر در تمامی این نمونه ها.
محتوای اصلی "تجربه" به عنوان شناخت ذهن از یک شئ خارجی بطور پایایی حفظ
شده است. مگر اینکه انسان وجود یک شئ واقعی در تجربه را به رسمیت شناسد، که بدین
طریق مفهوم تجربه بعنوان یک مفهوم ایده الیستی باقی میماند ونمیتواند به شناخت
علمی خدمتی کند. این مورد در انتقاد لنین از دیدگاه ایده الیستی تجربه و تعریف
ماتریالیستی اش از آن مفهوم مشهود است.
2. فضا و زمان
فصل 3 نیز
مقولات ماتریالیسم دیالکتیکی چون فضا و زمان را مورد بحث قرار میدهد."با به
رسمیت شناختن وجود واقعیت عینی یعنی ماده در حال حرکت ، مستقل از ذهنمان ، بایستی ماتریالیسم
بطور اجتناب ناپذیر واقعیت عینی زمان و فضا را برسمیت بشناسد"(ص 175). لنین
تفاوت اساسی بین دو جریان عمده درفلسفه را در رابطه با این موضوع نشان میدهد.
دیدگاه ماتریالیستی اینستکه فضا و زمان بطور عینی اشکال واقعی وجودند. "چیزی
در این جهان غیر از ماده در حال حرکت وجود ندارد؛ و ماده درحال حرکت نمی تواند
حرکت کند مگر در فضا و زمان"(ص 175). نکته ای را که باید گوشزد کتیم اینستکه
انگلس در بسیاری مواردبه نقد فیلسوف آلمانی دورینگ می پرداخت. دورینگ معتقد به
دیدگاههای متافیزیکی متناقض در مورد ماهیت بعضی از مقولات بود و عینیت فضا و زمان
را برسمیت نمی شناخت و می گفت که آنها فقط مفاهیمند.بنابراین دورینگ " خود را
از معیار عینی که مانع از رفتن انسان به ماوراء مرزهای فضا و زمان میشود، محروم
کرد. اگر فضا و زمان فقط مفاهیم باشند آنگاه انسانی که آنها را خلق کرده نمی تواند
به ماوراء مرزهای آنها برود"(ص 177). اما رفتن به ماوراء مرز های فضا و زمان
واقعی یعنی تایید اینکه چیزی ماوراء فضا و زمان وجود دارد، میتوان وجود
"خدا" را بعنوان خالق برسمیت شناخت. و در واقع دورینگ طرحی را پی ریزی
کرد که تمایل به پذیرش وبرسمیت شناختن "علتهای غایی"و "تکانه های
اولیه" را داشت (ص 177). انگلس به دورینگ متذکر شد که اشکال اساسی همه وجود ،
فضا و زمان است و وجود خارج از زمان به همان اندازه محمل است که وجود خارج از فضا
(کارل مارکس و فردریک انگلس، مجموعه آثار ، جلد 25، صفحات 49-48). ماخ در کتابش
مکانیک گفت که " فضا و زمان نظام های خوش ترتیب سلسله احساساتند"(ارنست
ماخ، مکانیک در تکاملش در فرایند تجلی تاریخی-انتقادی آن، لایپزیک،1897، چاپ سوم،
ص 498). ماخ همانند کانت معتقد بود که فضا و زمان غایتا بوسیله شعور انسانی یعنی
بوسیله عقل انسان (کانت) یا بوسیله احساسات انسان (ماخ) تولید شده است. هر دو نظریه
ایده الیستی اند چرا که آنها عینیت فضا و زمان را انکار میکنند. بازاروف هم سخنان
ماخ را در گفتن اینکه دیدگاههای انگلس در
باره عینیت فضا وزمان، اکنون دیگر در تقابل با نقطه عزیمت از جهان بینی اش منسوخند،
تکرار میکند. لنین بیان بازاروف را کاملا مهمل می نامد. زیرا کسی نمی تواند
ماتریالیست باشد آنهم بدون دادن پاسخ ماتریالیستی به مسئله فضا و زمان. این مسئله
یک مسئله خاص نیست بلکه مسئله اساسی فلسفه است. مارکسیسم آموزه فلسفی جامعی است که
از آن نمی توان عنصر منفردی را طرد کرد بدون اینکه به نابودی کل عمارت منجر نشود. بوگدانف
ماخیست که با بازاروف موافق است در اینکه دیدگاههای ماتریالیسی منسوخ اند، فضا و
زمان را به عنوان "شکلی از مختصات اجتماعی تجارب مردم مختلف" تعریف
کردند. برای او، عینیت فضا و زمان در"ویژگی عام" آنها قرار دارد. لنین
نشان میدهد که براهین بازاروف و بوگدانف بکلی اشتباهند زیرا فضا و زمان پیش از هر
تجربه ای، قبل از پدیدار شدن انسان وجود داشته است. لنین بر روی وجه معرفت شناختی
این دو مفهوم تاکید میکند واشاره میکند که تنها عنصر مطلق در دیدگاهها در رابطه با
فضا و زمان بازشناسی عینیت آنهاست یعنی بازشناسی وجود آنها در خارج و مستقل از ما.
با تکامل علم ، نوع انسان هر چه عمیق تر در ماهیت فضا و زمان نفوذ میکند. تاریخ علم
کاملا اندیشه لنین را تصدیق میکند. تا قرن نوزدهم، دانشمندان باور داشتند که فضا و
زمان وابسته به خواص ماده در حال حرکت نیستند و اینکه آنها ثابتند و به همدیگر
مرتبط نیستند. نیکولای لبا چفسکی این اندیشه را بیان کرد که خواص فضا، و متریکش
نامتغیر نیستند. وی نوشت:" بعضی از نیروها در طبیعت از یک هندسه ویژه تبعیت
میکنند ونیروهای دیگر از هندسه دیگری"(ا.ن.لباچفسکی، مجموعه آثار، جلد 2،
1949، صفحات 159-158 ،به زبان روسی). بدینوسیله، لباچفسکی ضربه شدیدی به متافیزیک
زد و یک عنصر دیالکتیکی را بدرون مفهوم فضا معرفی کرد و رابطه اش را با ویژگی های
ماده ایجاد کرد.وی هندسه ای نوین خلق کرد که متفاوت بود از هندسه اقلیدسی که برای
هزاران سال به عنوان تنها توصیف فضا در نظر گرفته شده بود. کار وی بوسیله ریاضی
دان آلمانی برنهارد ریمان ادامه یافت و وی هندسه ای متفاوت از هندسه اقلیدسی و هندسه لباچفسکی بنا نهاد. به
عنوان نمونه در هندسه ریمان، مجموع زوایای یک مثلث کروی بیش از 180 درجه است در
صورتیکه در هندسه اقلیدسی این مجموع 180 درجه است و در هندسه لباچفسکی این جمع
همیشه کمتر از 180 درجه است. فیزیک مدرن شناختمان را دررابطه با فضا و زمان عمیقتر
نمود. نظریه نسبیت انیشتین اندیشه لباچفسکی را مبنی بر اینکه ویژگی های فضا همیشه
به همان شکل نیستند را بازتاب میکند. این نظریه روی اشکال عینی رابطه بین فضا ،
زمان و ماده در حال حرکت دست گذاشت. این ارتباط بوسیله نظریه نسیت خاص که میگوید
که شاخص فضا و زمان به طریق معینی آنهم بسته به سرعت حرکت تغییر میکند، بیان شده
است. زمانیکه اجسام با سرعت های نزدیک به سرعت نور حرکت میکنند، طول آنها در جهت
حرکت، کوتاه میشود و زمان کند میگردد. نظریه عام نسبیت میگوید که فضا و زمان نیز
وابسته به تسهیم جرم و شدت میدان گرانشی اند. وقتی که این شدت بالاست ، به اصطلاح
"خمش فضا" را داریم و زمان کند
میگردد. فیزیک مدرن بهم پیوستگی عمیق بین فضا و زمان را تایید میکند که آنها را به
عنوان یک شکل عام وجود، یک پیوستگی فضا-زمان میبیند ؛ بعلاوه فیزیک بعضی از ویژگی
های فضا و زمان را در جهان میکروسکوپی مشخص نمود که از ویژگی آنها در جهان ماکروسکوپی متمایزند. مشخصا فیزیک
مدرن شناختمان را در مقایسه بااوایل قرن بیستم عمیقتر نموده است. کشفیات نوین آن
گزاره های اساسی ماتریالیسم را رد نکرده است. بلکه ماهیت عینی فضا و زمان و بستگی
آنها نسبت به وضعیت بنیاد مادی را از نو تصدیق نموده است. لنین نوشت:" تغییر
پذیری مفاهیم انسان از فضا و زمان دیگر واقعیت عینی فضا و زمان را رد نمیکند به
همان نسبت که تغییر پذیری شناخت علمی از ساختار و اشکال ماده در حال حرکت واقعیت
عینی جهان خارج را رد نمیکند" (ص 175).
3. علیت و ضرورت در طبیعت
مسئله علیت برای تعیین خواستگاه فیلسوف بسیار مهم است. به
همین دلیل است که لنین در نقد دیدگاههای فلسفی ماخیستها ، مسئله علیت را بدقت مورد
بررسی قرار میدهد. وی مینویسد :"باز شناسی قانون عینی در طبیعت و تصدیق این
مورد که این قانون با درستی تقریبی در ذهن انسان منعکس میشود، ماتریالیسم
است."(ص 155). علیت بهم پیوستگی بین پدیده هایی اند که در آن یک پدیده (علت)
تحت شرایط معین بطور اجتناب ناپذیری پدیده دیگری را بوجود می آورد(معلول). لنین از
انگلس نقل قول میکند که ماهیت عینی علیت رااثبات میکند. انگلس روی دیدگاه
دیالکتیکی علت و معلول تاکید میکند و میگوید که اینها بطور همیشگی جاهای خود را
تغییر میدهند یعنی اینکه آنچه در اینجا معلول است اکنون در جای دیگر علت است و
بلعکس.
جنبه دیگری از دیالکتیک روابط علیتی اینست که معلولها اغلب
روی علت خود اثر دارند و این خصیصه، ویژگی اصلی روابط علیتی است. به عنوان نمونه،
در طبیعت زنده، اصل پس خوراند (feed-back) بین علت و معلول را می یابیم که بدون آنها وجود ارگانیسم ها و
انطباق مداومشان به محیط، کاملا غیر قابل درک می بود. آنها بخشی از "بهم
پیوستگی جامع" اند، اما بخشی بسیار مهم که وجه ویژه ای از حرکت در جهان مادی را تعیین میکند. انکار
قانون عینی در طبیعت ، بطور اجتناب ناپذیری یعنی تصدیق یک علیت اولیه روحی در جهان
پیرامونمان. پس از مطرح کردن نظرگاه ماتریالیستی علیت ، لنین به انتقاد خود از
ایده الیستها ادامه میدهد. وی در ابتدا از آوناریوس شروع میکند که معتقد بود که
علیت یا ضرورتی خارج یا مستقل از ما وجود ندارد. برای وی، علت عبارت است از
موقعیکه حس کنیم که پدیده ای از پی پدیده دیگری آید اما دلیلی وجود ندارد که باور
کنیم که پدیده ای سبب وجود پدیده دیگری که الزاما به دنبال آن آید شود ؛ اصولا هیچ
ضرورت عینی در طبیعت وجود ندارد. آوناریوس همان دیدگاههای هیوم ایده الیست را
تکرار می کند. همچنین ماخ نیز آشکارا در توافق با نظرگاه هیومی علیت و ضرورت است.
وی باور داشت که سوای ضرورت منطقی ، ضرورت دیگری مانند ضرورت فیزیکی در طبیعت وجود
ندارد. وی گفت:" در طبیعت نه علت وجود دارد نه معلول"(ارنست ماخ، مکا
نیک.....، ص 474). برای وی درواقع همه قوانین منتسب به طبیعت از "انگیزه های ذهنی"
منتج میشوند. لنین نتجه میگیرد:" در بنیانهای آموزه های ماخ و آوناریوس در
مورد علیت ، دروغی ایده الیستی وجود دارد که هیچ کلام پر طمطراق
"پوزیتویستی" هم نمی تواند آن را بپوشاند".(ص 164).
ماخیست انگلیسی کارل پیرسون هوادار آشکار دیگری از ذهن
گرایی در موضوع علیت است. در نظر وی ، قوانین علم محصولات ذهن انسانی اند تا محصول
جهان خارج:" انسان خالق قانون طبیعی است"(ص160) (کارل پیرسون، دستور
زبان علم، لندن، 1900، XVIII ، فصل 4). پوزیتویست روسی بوگدانف نیز بیان داشت که قوانین علم
بوسیله انسانی که طبیعت را مطالعه میکند، کشف نشده اند بلکه بوسیله تفکر خلق شده
اند. وی میگوید با کمک این قوانین، انسان به "تجربه نظم می دهد" و
"جهان آشفته عناصر" را مرتب میکند. بوگدانف با "پوزیتویسم
مدرن" که معتقد است که قانون علیت یک رابطه عینی بین پدیده های شناخته شده
بوسیله انسان نیست، بلکه فقط وسیله ای برای ارتباط پدیده های روانی به یکسری رشته
های پیوسته به عنوان شکلی از مختصات بندی تجربه (احساسات انسان) است موافق میباشد.
در شاخص بندی ماهیت "پوزیتویسم مدرن" که بوسیله ماخ، بوگدانف و دیگران
مورد دفاع واقع شد، لنین تصریح دارد که "ماخیستهای ما، بطور کورکورانه باور
به پروفسورهای مرتج "اخیر دارند و همان اشتباهات لاادری گری هیومی وکانتی را
در مورد مسئله علیت تکرار میکنند و نمی توانند به این مطلب توجه کنند که این آموزه
ها در تضاد مطلق با مارکسیسم ، یعنی ماتریالیسم هستند واینکه آنها خودشان بسوی
ایده الیسم می لغزند" و آنکه "پوزیتویسم مدرن" لاادری گریست و
" ضرورت عینی طبیعت را که پیش و جدا
از همه "شناخت" و کل "وجود" انسانی وجود داشته را انکار میکند(ص
168،169). توصیف لنین از دیدگاه پوزیتویسی علیت بطور کامل قابل کاربرد در رابطه با
پوزیتویسم امروزین است. در واقع کل جریانات نئوپوزیتویستی "مد روز"
هوادار ناجبرگرایی اند یعنی منکر این هستندکه طبیعت و پدیده های اجتماعی بوسیله
علل عینی تعیین می شوند یا اینکه قانونمندند. بسیاری از فیزیکدانان نیز دیدگاههای
غیر جبری دارند. بنابراین فیزیکدان برجسته انگلیسی بنام آرتور استنلی ادینگتون اثر
ویژه ای را برای اثبات نابودی جبر گرایی در علم نوشت یعنی آموزه ای که همه پدیده
ها را بهم پیوسته در نظر میگیرد و اینکه آنها دارای علل عینی اند. ایده الیست های
امروزین تصریح دارند که نا جبر گرایی در جهان میکروسکوپی مستولی است و الکترون و
دیگر ذرات کوچک می توانند بدون هیچ علتی در هر مداردلخواهی حرکت کنند. یکی از
آموزه های ایشان که هیچ رابطه ای باعلم ندارد، میگوید که الکترون "آزادی
اراده" دارد و آنکه مدارها و حالتهای متغیر آن، بوسیله هیچ علتی تعیین نمی
شود. نا جبر گرایان ما را به اصل به اصطلاح عدم قطعیت که بوسیله ورنر هایزنبرگ
فیزیک دان معروف آلمانی یکی از پایه گذاران مکانیک کوانتوم رجوع می دهند. این اصل
بیان می دارد که مکان واندازه حرکت (سرعت) یک ذره را نمی توان دریک زمان با دقت
عالی اندازه گرفت. بدیهی است که اگر مکان و سرعت همزمان یک ذره را ندانیم ، نمی
توان حرکت آن را پیش بینی کرد. این ویژگی ذرات بخاطر بغرنجی آنها و رابطه ذاتی بین
ذرات و امواج در حوزه ابعاد زیر اتمی است. یعنی اینکه فرمولهای جبر گرایی مکانیکی
(یعنی جبر گرایی لاپلاسی) که مشروط به شناخت همزمان مکان و سرعت است در این حوزه
کاربرد ندارد. علیت در جهان میکروسکوپی بوسیله روش های دیگری توصیف میشود یعنی
بوسیله قوانین مکانیک کوانتوم و آمار نه روش های قدیمی مکانیک نیوتنی . ا.م.
پروخورف دانشمند روس می نویسد:" با ظهور مکانیک کوانتوم، پیش بینی های ما کم
ارزش تر نشده اند....ما کارکرد مولدهای کوانتومی یعنی لیزرها و میزرها را می
شناسیم و این کارکرد را که میتوان بر اساس
توان آن شناخت ،توصیف کرد اگر چه این توصیف براساس قوانین مکانیک کوانتوم باشد.
درست است که ما نمی توانیم فاز یک فوتون منفرد را تعیین کنیم (به دلیل اصل عدم
قطعیت) اما از این نتیجه نمی شود که ما توان پیش بینی رفتار مولد را بطور کل
نداشته باشیم. اصل عدم قطعیت تنها یکی از ویژگی های ماده است که خود را در جهان
میکروسکپی نشان میدهد"(علم و الاهیات در قرن بیستم، ص 208). محاسباتی که
رفتار مجموعه هایی از ذرات را پیش بینی میکند، عملا مورد تایید قرار گرفته اند.
حقیقت و عینیت قوانین فیزیک مدرن با موفقیت های صنعت نیروی هسته ای زاده شده اند.
بنا بر این فیزیک نوین هیچ دلیلی را برای انکار علیت در جهان میکروسکپی عرضه نمی
کند.
نئوپوزیتویست
انگلیسی برتراندراسل همبستگی خود را با نظرگاههای هیوم بیان داشته و میگوید که
مفهوم علیت "پیشا علمی" و ابتدائی است. وی حتی باور داشت که ایمان در
وجود علل خارجی فقط شاخص حیوانات است. بعضی ازفلا سفه ایده الیست امروزین ، ضرورت
نیاز به تعویض مفهوم علیت را با "رابطه کارکردی" بیان داشته اند. چنین
پیشنهاداتی نیز در زمانی که لنین زندگی میکرد، داده شده بود و لنین آنها را مورد
انتقاد قرار داد. مفاهیم "رابطه کار کردی" و "رابطه علتی" یکی
نیستند. رابطه کارکردی می تواند در فرمولهای معینی یک رابطه علتی را بیان کند اما
همچنین می تواند و اغلب روابط بطور کامل متفاوتی را بیان میکند. بنابراین ، رابطه
کارکردی می تواند رابطه های همزیستی مانند آن رابطه هایی که بین شعاع و مساحت یک دایره یا بین فشار وحجم گاز در
یک ظرف بسته را وجود دارد، بیان نماید. هیچکدام از اینها سبب رخ دادن دیگری نمی شود اما بستگی
اشان بر یکدیگر بدیهی است و این بستگی ویژگی های همزیستی است. روابط کارکردی نیز
میتواند بیان روابط بین اشیا یا گروههای متفاوت مجرد مخلوق ریاضی دانان باشد که در
شروط علمی داخلی صدق میکنند. ایجاد روابط کارکردی برای آشکار کردن روابط علیتی
خیلی مهم است، اما فقط زمانیکه خودشان را در شکل کمیتی بروز دهند و بتوان آنها را
درعبارات دقیق ریاضی بیان کرد. در این حالتها، روابط کارکردی به فهم روابط علیتی و
فرایند های عینی که در آن بعضی از پدیده ها موجب بوجود آمدن پدیده ها ی دیگر میشوند کمک مینمایند. لنین نوشت ماخیستهای
روسی "باور داشتد که پروفسورهای امپریوکریتیک آلمان فقط با گفتن "همبستگی کارکری"
گویا به کشف بزرگی در "پوزیتویسم اخیر" نائل شده بودند و به این طریق
انسان رااز"فتیشیسم" عباراتی نظیر "ضرورت" ،
"قانون" و غیره رهامیکنند.(ص 159).
بر طبق نظر لنین ، مسئله چگونه فرموله کردن قانون علیت نباید با مسئله
ماهیت آن تعویض شود.یعنی این مسئله که آیا علیت عینی است نباید با این مسئله که
آیا علیت مخلوق شعورمان است یعنی حس های ما (هیوم) ، عقلمان(کانت) یا دستگاه منطقی
تفکرمان (ایده الیستهای امروزین) تعویض شود. موضوع جبر گرایی از موضوعاتی است که
برای فعالیت عملی و پیشرفت علم و بویژه زندگی اجتماعی بسیار مهم است. با انکار جبر
عینی پدیده های اجتماعی ، ایده الیست ها اعلام میکنند که اینها غیر قابل شناختند. در
نظر ایشان ، غیر ممکن است که شیوه هایی را بیابیم که ما را به تغییر اجتماعی مورد
تمایلمان رهنمون نماید یا نقشه ای را برای شیوه های علمی انقلاب اجتماعی طرح ریزی
کند.
همانگونه که لنین نشان میدهد هیچ علمی بدون تصدیق روابط
علیتی عینی و با اتکا بر مفهوم علیت بطور مشروح توضیح داده شده ی انسان در فرایند
عمل نمی تواند ممکن باشد. اگر علم، علیت راانکار کند، دیگر نمی تواند آینده را پیش
بینی کند یا طرق دگردیسی طبیعت و جامعه را نشان دهد. لنین همیشه در بررسی علیت، ضرورت را هم بررسی
میکند. نه اینکه این دو مفهوم یکی باشند لنین این دو مفهوم را کنار هم میگذارد
زیرا آنها خیلی به هم نز دیکند اما هرگز آنها را یکی نمی گیرد. یکی گرفتن علیت و
ضرورت شاخص ماتریالیستهای مکانیکی پیشا مارکسیستی است که معتقد بودندهر چیزی ضروری
بود و ملاک عینی شانس را منکر شدند و آن را به عنوان پدیده ای که علتش برای ما نا
شناخه است تعریف کردند. ماتریالیسم دیالکتیکی باور دارد که هم ضرورت و هم شانس
وتصادف عینی اند و ضرورت و علیت را یکی نمی دانند. هر پدیده ای در جهان و هر حادثه و فرایند
منفردی علت خود را دارد. امااین دلیل نمی شود که هر چه در طبیعت یا در جامعه اتفاق
می افتد، ضروریست. صرفنظر از ضرورت ، تصادف و شانسی عینی و واقعی به عنوان تجلی
ضرورت و مکمل آن وجود دارد. یک حادثه اتفاقی حادثه ایست که ممکن است رخ دهد یا رخ
ندهد و آنکه ممکن است این یا آن شکل را بخود بگیرد. هر حادثه تصادفی معین دلیل خود
را دارد ولی ضروری نیست. برای انسان، به عنوان نمونه ، مرگ یک پیامد طییعی است،
اما سال، ساعت و دقیقه واقعی مرگش موضوع تصادف و شانس است و به تعدادی از عوامل که
به طریق معینی بوسیله ضرورت مرگ مشروط نیستند، بستگی دارد. مثالی دیگر: فشار گاز
بر جدارهای یک ظرف در یک حرارت داده شده اتفاقی نیست اما اینکه دقیقا کدام
مولکولها به جدارهای ظرف، دراعمال فشار برخورد میکنند موضوع تصادف و غیره است.
از زمان لنین تا کنون، مفهوم علیت بطور قابل ملاحظه ای هم
در فلسفه وهم در علوم طبیعی واجتماعی غنا پیدا کرده است. مسئله جایگاه روابط علیتی
در کل نظام پیچیده ارتباطات جهانشمول بیشتر مورد مداقه قرار گرفته شده و مفاهیم امکان ، احتمال، تصادف و
شانس و هدف در آموزه ی دترمینیسم جای دارند. با اینحال ، عقاید لنین در مورد شاخص عام
و عینی روابط علیتی درستند. وی نوشت:" خط ذهنی در رابطه با مسئله علیت،
استنتاج نظم و ضرورت طبیعت است نه از جهان عینی خارجی بلکه از شعور، عقل، منطق و
غیره. این مورد نه فقط عقل انسانی را از طبیعت جدا میسازد بلکه عقل را در تباین با
طبیعت قرار میدهد اما طبیعت را به عنوان بخشی از عقل در نظر میگیرد آنهم بجای توجه
به اینکه عقل بخشی از طبیعت است"(ص 155). دیدگاه غیر علمی علیت بوسیله ایده
الیستها، هم در گذشته و هم در حال هیچ موفقیت علمی فعالیت عملی را نصیب مردم نکرده
است. در صورتیکه دیدگاه ماتریالیستی و علمی علیت به عنوان اساس موفقیت های نوین
وتازه در علم و عمل انسانی به بشریت خدمت کرده و میکند. مسئله علیت و ضرورت بطور
تنگا تنگی به مسئله آزادی انسان گره خورده است.
5. تحلیل لنین از انقلاب اخیر در
علوم طبیعی و بحران در فیزیک
لنین در کتابش ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم توجه زیادی را
به تحلیلی فلسفی از مسائل علوم طبیعی بویژه فیزیک مبذول داشت زیرا در اوایل قرن
بیستم فیزیک همراه با ریاضییات، علوم عمده و با نفوذ عصر بودند. در اواخر قرن
نوزدهم و اوایل قرن بیستم، فیزیک به شماری از کشفیات بزرگ دست یافت که اساس
دیدگاههای فیزیکی در باره ساختار ماده، یعنی اتمها و عناصر شیمیایی و ساختار فضا و
زمان را بشدت تکان داد. با در نظر گرفتن این کشفیات عمیق و شکست مسلم اندیشه ها، اصول
و نظریات علمی مستولی گذشته، شروع قرن بیستم را می توان عصر انقلاب عمده و اساسی
در علوم طبیعی نامید. دراینجا از کشفیات بزرگی که در ظرف فقط ده سال انجام شد نام
میبریم:
1.
در سال 1895 فیزیکدان اتریشی
ویلهلم کنراد رونتگن اشعه ی x (یا پرتوهای رونتگن) را
کشف کرد که اندیشه قدیمی مبنی براینکه ماده غیر قابل نفوذ است را رد نمود.
2.
در سال 1896 فیزیکدان فرانسوی
انتوان هنری بکرل انتشار خود به خودی تشعشع بوسیله عنصر شیمیایی اورانیم را کشف
کرد. این کشف موجب کشف ترکیب پیچیده اتم شد تا آن موقع به آن به عنوان چیزی نا
متغیر و غیر قابل تقسیم توجه میشد.
3.
در سال 1897 فیزیکدان انگلیسی جوزف
جان تامسن به کشف الکترون در درون اتم نائل شد.
4.
در سال 1898 پیر کوری وهمسرش ماری اسکلودوسکا-کوری رادیم را
که یک عنصر شیمیایی رادیواکتیو جدید بود را کشف کردند.
5.
در سال 1899 فیزیکدان روسی پ.ن.لبدف اولین کسی بود که فشار
نور را اندازه گرفت و بدینوسیله وجود جرم الکترومغناطیس را اثبات نمود.
6.
در سال 1900 فیزیکدان آلمانی ماکس
پلانک نظریه کوانتوم را پایه گذارد. این نظریه دامنه های فیزیکی معین را مورد
بررسی و مطالعه قرار میدهد که حالت ذرات، عمل معین و دیسکرت، حالتهای معین
(دیسکرت) رامشخص میکند.
7.
در سال 1903 دانشمندان انگلیسی
ارنست راترفورد و فردریک سادی نظریه فروافت (نزول) رادیواکتیو اتم را به عنوان
فرآیند تبدیل عناصر فرموله کردند.
8.
در سال 1905 فیزیکدان آلمانی البرت انیشتین مفهوم فوتون را
به عنوان یک ذره یا کوانتوم نور معرفی نمود و نظریه نسبیت خاص را پیشرفت داد، و بر
این اساس قانون رابطه جرم و انرژی را فرموله کرد.
همه این کشفیات مفاهیم قدیمی اتم و عناصر شیمیایی را به هم
ریخت. با موهبت یک چنین کشفیاتی ، اندیشه تغییر کلی به حوزه علوم طبیعی گسترش یافت.
تا آن موقع معتقد بودند که ویژگی ها و انواع ماده غیر قابل تغییر و ذرات آن ابدی
وناتمام شدنی بودند. به عبارت دیگر ، تغییرات انقلابی مؤثر در حوزه هایی در حال
انجام بود که بوسیله انقلاب علوم طبیعی در میانه و نیمه دوم قرن نوزدهم مورد تاثیر
قرار نگرفته بودند. در روند انقلاب در علوم طبیعی در اوایل قرن ، دیدگاههای
متافیزیکی قدیمی طبیعت و ماده جای خود را به دیدگاههای نوین و دیالکتیکی با یک
جابجایی انقلابی از متافیزیک به دیالکتیک دادند. لنین نوشت:" فیزیک مدرن درد
زایمان دارد؛ این فیزیک ماتریالیسم دیالکتیکی را تولد کرد"(ص 313). ماتریالیسم
دیالکتیکی بر شاخص تقریبی و نسبی هر نظریه علمی ساختار ماده و ویژگی هایش اصرار
میورزد؛ بر نبود مرزهای مطلق در طبیعت ، تبدیل ماده در حال حرکت از یک حالت به حالت دیگر که از نقطه نظر
ما بطور آشکار غیر قابل تلفیق با آنست اصراردارد"(ص 261). لنین نوشت:"فیزیک جدید با یافتن انواع
جدید ماده و اشکال جدید حرکت آن سؤلات فلسفی قدیمی را به دلیل نابودی مفاهیم
فیزیکی قدیمی، مطرح نمود"(ص 279). لنین اشاره می کند که ماتریالیسم دیالکتیکی
باید بر کشفیات اخیر در علوم طبیعی تکیه کند و روی این کشفیات به عنوان اساس
طبیعی-علمی ماتریالیسم تفکر نماید و بدین طریق نتایج علمی و ماتریالیستی خود را
حاصل کند. این بسیار ضروری بود از آنجائیکه فیزیکدانان نتایج ایده الیستی از کشفیات جدید بدست داده بودند.
1.
بحران فیزیک در آستانه قرن بیستم
ماهیت بحران
در فیزیک چیست؟ لنین پاسخی شفاف به این سؤال در فصل 5 "انقلاب اخیر در علوم
طبیعی" میدهد:" در وجه فلسفی آن ماهیت "بحران در فیزیک مدرن" اینستکه
فیزیک قدیم نظریاتش را به عنوان "شناخت حقیقی جهان مادی" یعنی بازتابی
از واقعیت عینی در نظر گرفت. روند جدید در فیزیک نظریات را فقط به عنوان نمادها،
علامت ها ونشانه های عمل در نظر میگیرد یعنی وجود یک واقعیت عینی مستقل از ذهن مان
که بوسیله آن منعکس شده را انکار میکنند... نظریه ی ماتریالیستی شناخت که بطور
غریزی بوسیله فیزیک قدیمی پذیرفته شده بود جای خود را به یک نظریه ایده الیستی و
لا ادری شناخت داد که بر خلاف تمایلات و آرزوهای ایده الیست ها و لا ادری گرایان
از آن بوسیله فیده ایسم استفاده شده بود.
بحران در
فیزیک مدرن در واقع عبارت است از نقطه عزیمت فیده ایسم از به رسمیت شناختن قاطع و
مستقیم ارزش واقعی نظریاتش "(256-257، 306). برای دادن تحلیلی از گزاره های
اصلی فیزیک جدید، لنین لازم می داند که بین رویکرد علمی ویژه و فلسفی تفاوت قائل
شد:"تمایل ما نیست که به نظریات فیزیکی ویژه بپردازیم. آنچیزی که بطور ویژه
مورد علاقه ماست نتایج معرفت شناختی است که از بعضی از گزاره های معین و بطور کلی
کشفیات دانسته شده حاصل میشود (ص 252). لنین ادامه میدهد تا تحلیلی دقیق از بعضی
اندیشه های بتفصیل توصیف شده بوسیله ایده الیستهای فیزیکی، بدست دهد. دیدگاههای
فیزیکدان مشهور فرانسوی هانری پوانکاره نمونه ای است از نتایج اشتباه آمیزی که از
کشفیات اخیر در فیزیک استنتاج شده است. پوانکاره گفت که ما همراه با "خرابه
های" اصول قدیمی فیزیک " با یک فروپاشی کل اصول" روبروییم. وی گفت
که رادیم به عنوان انقلابی بزرگ سبب بی اعتباری اصل بقای انرژی شد. و نظریه
الکترون اصل بقای جرم را از اعتبار انداخت. با توجه به این موارد، پوانکاره کاملا نتیجه ای بدبینانه در باره
شناخت انسان میدهد. وی همه قوانین علمی را مورد پرسش قرار میدهد. از نظر وی ،
مفاهیم فیزیکی فضا، زمان و غیره کپی یا فوتوگرافهای طبیعت نیستند بلکه محصولات
آزاد ذهن انسانی اند. وی گفت این طبیعت
نیست که این مفاهیم رابر ما تحمیل میکند بلکه ماییم که آنها را بر طبیعت تحمیل
میکنیم. از نظر پوانکاره چیزی عینی در باره طبیعت وجود ندارد:"هر چیزی که فکر
نباشد یک هیچی محض است." (ص 253)(هنری پوانکاره ، ارزش علم، پاریس، 1905، فصل
8).
نکته قابل
اشاره در اینجا اینستکه داده های فیزیکی که نظرات پوانکاره بر آن استوار است،
هیچگونه دلیلی را برای نتایجی که وی فرموله کرده بدست نمی دهد. نه اصل بقای انرژی
و نه اصل بقای علم ، آنگونه که پوانکاره مدعی است بوسیله کشفیات اخیر به تحلیل
نرفته اند و هیچ دلیلی برای نتایج فلسفی ایده الیستی وجود ندارد. چنین گمانه زدنی
بر روی پدیده ها به اندازه ناکافی شناخته نشده مشخصه تمام ایده الیسم بطور عام است. مشکل عمده ای که منجر به بحران
در فیزیک شد این بود که خیلی از فیزیکدانان شروع به شک در وجود ماده کردند و
میگفتند که "ماده نا پدید شده است." لنین این مشکل را در فصل پنج، بخش
2("ماده ناپدید شده است") مورد بررسی قرار میدهد. وی از فیزیکدان فرانسوی
لوئی هو لویک نقل قول میکند که نوشت:" اتم غیر مادی میشود ....و ماده ناپدید
میگردد"(ص 258)( لوئی هو لویک، تکامل علم، پاریس1908، صفحات 63، 87، 88). فیزیکدان
ایتالیایی آگوستو ریگی((Augusto Righi گفت که نظام جدید، الکتریسیته را به جای ماده می نشاند. با نقل قول
این عبارات ، ماخیست روسی والنتیف می پرسد:" چرا ریگی به خود اجازه میدهد که
چنین جمله ای را برعلیه ماده مقدس بگوید؟ آیا به این دلیل است که وی سلیپسیست ، یک
ایده الیست یا حتی فردی بدتر از
اینهاست؟" (ص 258). والنتیف گمان کرد که یاد آوریش برهان سنگینی بر علیه
ماتریالیسم بوده است. با تمام این وجود، اگر فیزیک، که ماده را مطالعه میکند،
بگوید که ماده ناپدید شده است. چگونه یک فیلسوف
باید چنین بیانی را مورد بحث قرار دهد؟
لنین نشان
میدهد که نا پدیدی ماده که والنتیف آنهم به تقلید بعضی از فیزیکدانان از آن سخن
میگوید، هیچ رابطه ای با مفهوم فلسفی ماده ندارد. فیزیکدانان میگویند که اتم که
بعنوان اساس غایی ماده در نظر گرفته شده بود، "ناپدید شده" و اجازه
میدهند که الکترون به عنوان چنین اساسی در نظر گرفته شود. به عبارت دیگر، یک مفهوم
فیزیکی ساختار ماده بوسیله مفهوم عمیق تر دیگر تعویض میشود. اما چنین تعویضی بخودی
خود هیچ ربطی با حل فلسفی مسئله ندارد." ماتریالیسم و ایده الیسم در پاسخشان
به پرسش شالوده شناختمان و رابطه شناخت (و بطور عام رابطه ذهنی) نسبت به جهان
فیزیکی است که متفاوتند. یعنی بیان درست "ماده ناپدید میشود" چیست؟ لنین
اینچنین آن راتوضیح میدهد: "ماده
ناپدید میشود، یعنی اینکه حدی که در آن حد ماتا کنون ماده را می شناختیم ناپدید
میشود. و آنکه شناختمان عمیقتر نفوذ میکند. ویژگی های ماده هم که قبلا مطلق ،غیر
قابل تغییر و اولیه(غیر قابل نفوذ بودن، اینرسی، جرم و غیره) بنظر می آمد، در حال
ناپدید شدن هستند. در اینجا آشکارا به جرم مکانیکی رجوع میدهد که فیزیک کلاسیک به
آن به عنوان ویژگی ابدی و غیر قابل تغییر توجه میکرد. اکنون آشکار شده است که این
ویژگیها نسبی اند و صرفا شاخص حالت های
معینی از ماده اند."(ص 260)
همه کشفیات "عجیب و غریب" دوره اخیر
صرفا ماتریالیسم و دیالکتیک را مجددا تایید می کنند که بر شاخص تقریبی و نسبی هر
شناختی و بر نبود مرزهای مطلق در طبیعت اصرار میورزد. از نظر گاه "عقل
سلیم" ، لنین مینویسد" تبدیل اتر غیر قابل تعمق و تفکر به ماده قابل
تعمق وتفکر وبلعکس " (یا در زبان مدرن، تبدیل موج های الکترومغناطیس به ذرات
و بلعکس ) بسیار نا مانوس است. اما این تبدیلات بطور کامل از نظرگاه دیالکتیک که
به عدم مرز های غیر قابل عبور در طبیعت اشاره میکند، قابل توضیح است. شناخت عمیقتر
ماده و "ناپدیدی" مفاهیم قدیم ماده این معنی را نمیدهد که ماده خود
ناپدید شده است، آنهم بدلیل تنها "ویژگی" ماده که با برسمیت شناختن آن ماتریالیسم
فلسفی رابطه دارد و آن ویژگی واقعیت عینی بودن آن، وجود خارج از ذهن آن است چرا که
مفهوم ماده بطور معرفت شناختی چیزی را غیر از واقعیت عینی موجود مستقل از ذهن انسان
و منعکس شده بوسیله آن، بیان نمی کند"(ص 261-260). لنین رد پای پیشرفت شناخت
درباره ساختار ماده را دنبال می کند. وی میگوید که در گذشته شناخت انسان به آن سوی
اتم نمی رفت و امروز این شناخت ماورای الکترون و اتر نمی رود اما همه این مراحل
مهم تقریبی اند و فقط مراحلی اند در شناخت طبیعت که بوسیله پیشرفت علم به آن نائل
شده ایم. "الکترون به اندازه اتم تهی نشدنی است و طبیعت نا محدود است"(ص
262).
پیشرفت علمی از عصر لنین تا کنون عمق اندیشه
لنین را آشکار ساخته است" تعالیم علم در رابطه با ساختارماده ، ترکیب شیمیایی
غذا ، اتم و الکترون ممکن است که بطور مداوم و پیوسته منسوخ شوند."(ص
185) تاریخ علم این کلام را تصدیق می کند.
در روزگار لنین ، الکترون تنها ذره پایه ای شناخته شده بود.از آن زمان تا کنون
دانشمندان بیش از 300 ذره پایه ای دیگر بعلاه ذرات نور (مثل الکترون) ، ذرات جرم
متوسط، ذرات سنگین (هسته ها) و غیره کشف کرده اند. آنها نیز ضد ذره ها را که با
ذرات مادی مشابه درجرم یکی اند ولی در بار الکتریکی متفاوتند را کشف کردند. ذرات
پایه میتوانند به یکدیگر تبدیل شوند همانگونه که الکترون تبدیل می شود و لنین پیش
بینی کرد که نشدنی است. تحت شرایط معین، الکترون با ضد ذره اش پوزیترون ممزوج
میشود وفوتونها را یعنی کوانتای نور را تولید میکنند. در میدان مثبت قوی هسته اتم
، فوتونهای با انرژی بالا به نوبه خود به "جفتی" از ذرات تبدیل میشوند
یعنی یک الکترون و یک پوزیترون. الکترونها نیز در روند فروافت رادیو اکتیوی هسته
اتم تولید می شوند. آنها بوسیله هسته اتم گرفته وجذب میشوند به طریقی که در آن حل
میشوند. بدیهی است که چنین "حلی" برای یک ذره که ساختار ترکیبی ندارد
غیر ممکن است.در واقع اندیشه لنین در باره تهی نشدنی الکترون در رابطه با ذرات
پایه بکار گرفته میشود. امروزه داده هایی در رابطه با وجود "کره ها" یا
ذرات ویژه در درون ذرات پایه متفاوت وجود دارد. از این مستفاد نمی شود که علم به
حد شناختش از ساختار ماده رسیده واینکه ذره "غایی" را کشف کرده است.
طبیعت به همانگونه که هر کدام از ذراتش تهی نشدنی اند، تهی نشدنی است. لنین با رد
براهین غیرعلمی ایده الیستی "نا پدیدی ماده" دست به انتقاد از ادعای
ایده الیستی مبنی بر اینکه حرکت بدون ماده میسر است، میزند. در فصل 5 ، بخش 3(آیا
حرکت بدون ماده قابل درک است؟) لنین رابطه بین ایده الیسم و تلاش ها برای جدا کردن
ماده از حرکت را نشان میدهد. ایده الیستها منکر این نیستند که جهان در حال
حرکت است ولی فقط معتقد به حرکت تفکر، اندیشه و حس های انسانند.
لنین ردپای
بین موضوع حرکت ماده و پرسش اساسی فلسفه را نشان میدهد. این مورد که حرکت بدون
ماده میسر است معادل این بیان است که ماده ناپدید شده است و چنین آموزه ای که
بدنبال جدایی حرکت از ماده است، یک آموزه ایده الیستی است. چنین آموزه ای نیز بطور
تنگاتنگی در رایطه با این فرض ایده الیستی است که تفکر مستقل از ماده است. لنین
تعدادی پرسش را مطرح کرد که پاسخ به آنها از جانب ماخیستهای روسی مشکل بود. اگر
ماده ناپدید شده است و تنها حرکت باقی مانده، در باره تفکر چه باید گفت؟ میتوان دو
پاسخ متفاوت به این پرسش داد: یا تفکر با ماده ناپدید شده است یا تفکر بدون ماده
باقی و موجود است.ا گر تفکر، اندیشه و حس با ماده (با مغز مادی و سیستم عصبی) ناپدید
شده باشند پس میتوان نتیجه گرفت که همه شناخت نیز ناپدید شده است بعلاوه براهین
ایده الیسها به عنوان نمونه ای از "تفکر". اما اگر تفکر (اندیشه، حس و
غیره) در عین حالی که ماده ناپدید شده، باقی بماند پس دیگر باید آشکارا به نظرگاه
ایده الیسم فلسفی پیوست که امکان روح بدون ماده یعنی اولی بودن روح را به رسمیت می
شناسد."آنچه ویژه است اینستکه تلاش برای تفکر حرکت بدون ماده در تفکر جداا ز ماده
بطور قاچاقی وارد میشود.و این ایده الیسم فلسفی است".(ص 268).
لنین اندیشه
های فلسفی دانشمند آلمانی ویلهلم اسوالد که تحت عنوان انرژی گرایی شناخته شده بود
را مورد بررسی قرار میدهد. اسوالد تاکید داشت که همیشه انرژی به یک حامل مادی نیاز
ندارد و آنکه انسان می تواند از حرکت، بدون اشاره به آنچه در حرکت است، صحبت کند.
وی پرسید:"آیا طبیعت لزوما باید از فاعل و مسند تشکیل شود؟"( ویلهلم
اسوالد، سخنرایی هایی در باب فلسفه علم، لیپزیک، ، 1902 ، صفحات 39 و 270). برای
اسوالد، "فاعل" یعنی وجود شئ ای در حال حرکت است که لزوما در طبیعت
نیست؛ آنچه لازم است وجود یک "مسند" ، وجود حرکتی است. لنین نشان میدهد
که برهان اسوالد مغلطه گری محظ است. چیزهایی که در طبیعت وجود دارند در حرکتند.
کسی این را به طبیعت تحمیل نکرده چرا که این ویژگی عینی آنست. اگر قرار باشد که
بدرستی دلیل آوریم، مجبوریم از آن چیزهایی که واقعا در جهان وجود دارند شروع کنیم.
لنین ادامه میدهد که تفکرمان باید آنچیزی را که در طبیعت وجود دارد منعکس کند و
حرکت در طبیعت بدون ماده وجود ندارد. در صحبت از حرکت باید آن چیزهایی یادآوری
کنیم که د ر حرکتند. یعنی الکترونها و غیره؛ یعنی ما باید از هر دوی
"فاعل" و "مسند" استفاده کنیم. به عقیده اسوالد، همه چیزهایی
که در جهان وجود دارند یعنی روح و ماده انرژی اند. وی گفته است که روندهای شناخت انسان انرژی وارند یعنی شعور
انرژی وار یک جهان انرژی وار را خلق میکند. لنین اشاره میکند که دیدگاه اسوالد
ایده آلیسم محض است. اسوالد در ایده آلیسمش نا سازگار بود و گاهی به فهم
ماتریالیستی انرژی به عنوان ویژگی اشیاء واقعی "در میغلطید". بدین جهت
از جانب بوگدانف ماخیست، مورد انتقاد قرار گرفت. بوگدانف به انرژی به عنوان
"نماد محض" یا علامتی بجای واقعیت و ویژگی ماده توجه داشت. لنین در جمعبندی از تحلیلش از رابطه ماخیسم و
فیزیک جدید اشاره میکند که بی شک ماخیسم با فیزیک جدید رابطه دارد اما دیدگاه
ماخیستی این رابطه اساسا اشتباه است.
اندیشه های ماخیستی از کشفیات فیزیکی مشتق نشده اند ولی در ذهن یک ایده الیست نتایجی که از این
کشفیات بدست آمده اند، مختصا تحریف شده اند. بوگدانف، یوشکویچ، والنتیف و دیگران
ادعا کردند که فلسفه ماخ ، "فلسفه علوم طبیعی قرن بیستم" بود و قس
علیهذا. اما لینن نشان میدهد که ادعاهای آنها غایتا دروغ است. اولا، وی میگوید که
ماخیسم از لحاظ ایدئولوژیکی با فقط یک مکتب در یک شاخه علوم طبیعی مدرن مرتبط است،
یعنی مکتب فیزیکدانان. دوما، ماخیسم با آن مکتب منحصرا بوسیله دیدگاههای ایده
الیستی مشترک و انکار واقعیت عینی در ارتباط است(این نکته ی
اساسی است). "آموزه" واقعی عناصر ماخ یا آموزه "مختصات
اصلی" آوناریوس برای بسیاری از فیزیکدانان از جمله برای
فیزیکدانان ایده الیست زده ای چون هنری پوانکاره فرانسوی، پیر دوهم بلژیکی یا کار
پیرسون انگلیسی نا شناخته بود. بنابراین فلسفه ماخیستی حتی همه فیزیکدانان ایده
الیست زده را نمایندگی نمی کند ، بماند کل علوم طبیعی اخیر را که پیروان ماخ مدعی
آنند.
2.
ریشه های معرفت شناختی و اجتماعی
ایده الیسم فیزیکی
در آن زمان،
ایده الیسم فیزیکی یک روند ایدئولوژیکی بین المللی بود. در تحلیل دیدگاههای
فیزیکدانان ایده الیست در بریتانیا ، فرانسه، آلمان و روسیه (ن.ای.شیشکین) ، لنین
مینوسید "...اینکه ببینیم چگونه روندهای فلسفی مشابه در محیط های کاملا
متفاوت فرهنگی و اجتماعی تجلی می یابند" آموزنده است (ص. 299). لنین نشان
میدهد که خصیصه های ویژه ایده الیسم فیزیکی بوسیله ریشه های مشترک معرفت شناختی
یعنی ریشه های مشترک تئوریک شناختی و ریشه های مشترک اجتماعی تعیین میشوند. دلیل
عمده معرفت شناختی بحران در فیزیک و گسترش ایده الیسم فیزیکی در این واقعیت نهفته است که مفهوم جهان
بینی عام به دنبال شناخت علمی بسرعت در حال پیشرفت می لنگد. این لنگیدن خود را در
ناتوانی در فهم رابطه بین حقیقت مطلق و نسبی ودر نتایج اشتباه گونه از ریاضی کردن
فیزیک و از اصل نسبیت، نشان میدهد. در بررسی نتایج اشتباهی که از ریاضی کردن فیزیک
بدست آمده، لنین می نویسد:"تلاش های ارتجاعی بوسیله خود ترقی علم زاده
میشوند. موفقیت های بزرگ نائل شده بوسیله علوم طبیعی ، رویکرد به عناصر ماده
اینچنین متجانس و ساده که قوانین حرکتشان را می توان بطور ریاضی مورد توجه قرار
داد، سبب شد که ریاضی دانان ماده را از چشم بیاندازند. "ماده ناپدید میشود و
فقط معادلات باقی می مانند" (ص 308 ). برای افشای علت ایده الیسم
"فیزیکی" ، لنین عبارات طولانی را از فیلسوف فرانسوی آبل ری نقل میکند
که به خوبی چگونگی تعقل ریاضی دانان در تلاش برای نائل شدن به تجرید بیشتر را
توضیح میدهد. در فرایند تجرید، تمایل به نمایش اشیاء فیزیکی در عبارت منطقی محض
یعنی به گونه اشیاء غیر مادی وجود دارد. از اینروست که گیجی و سر در گمی در
مفاهیمشان وجود دارد یعنی ماده ناپدید میشود در عین حالی که معادلات بتنهایی می
مانند. لنین نشان میدهد که فرمولهای ریاضی ، حال چه میخواهد عام باشد یا خاص،
راستند آنهم فط به این دلیل که آنها در زبانشان ویژه گی های واقعی معینی از اشیاء
را تبیین میکنند. عناصر مشترک در تفکر عبارتند از بیان عناصر مشترک در اشیاء حقیقی.
"معادلات" اشیاء را خلق نمیکنند اما فقط وحدتشان را آشکار میکند. "وحدت
طبیعت در تشابه حیرت آور" بین معادلات دیفرانسیلی حوزه های متعدد پدیده ها
آشکار میشود"(ص 289 ). از آنجائیکه همان معادلات را میتوان برای حل مسائل
هیدرودینامیک و نظریه پتانسیل بکار برد و از آنجائیکه حیرت آورترین تشابه بین
نظریه گردابها در سیالات ، نظریه اصطکاک در گازها و نظریه الکترومغناطیس وجود
دارد، پس باید بطور عینی چیزی مشترک در همه این پدیده واقعی وجود داشته باشد.
بنابراین بر طبق نظر لنین، فرمالیسم ریاضی، یک محتوای فیزیکی با معنایی دارد و هیچ
دلیلی برای نتایج ایده الیستی بدست نمی دهد. اندیشه لنین در مورد یکنواختی طبیعت
به عنوان اساس عینی یکنواختی فرمولهای ریاضی که برای توصیف پدیده های متفاوت مورد
استفاده قرار گرفت، بوسیله ماکتهای بیشماری در ترقی علم تأیید شده است. از اینرو،
فرمولها یی که کمیت اطلاعت را توصیف
میکنند که بوسیله ریاضی دان آمریکایی کلود الوود شانون درسال 1948 کشف شد، واقعا با فرمولهای کشف شده قبلی
برای اندازه گیری انتروپی منطبق است. اطلاعات، درجه ای از بازتاب است که ویژگی
پایه ای ماده است . انتروپی تجلی انرژی است ، یعنی مقیاس حرکت. وحدت این دو فرمول
، وحدت ویژگی های پایه ای و بهم پیوسته ماده، حرکت و بازتاب را بروز میدهند.
لنین همچنین علت معرفت شناختی خاص دیگر ایده
الیسم فیزیکی را نشان میدهد یعنی اصل نسبیت گرایی ، نسبیت شناخت که خود رادر عصر
فرو ریختن ناگهانی نظریات قدیم بروز میدهد. لنین اشاره میکند که اگر کسی دیالکتیک
را نشناسد، نسبیت گرایی بطور اجتناب ناپذیر ما را به ایده الیسم رهنمون میکند. وی
میگوید که موضوع رابطه بین نسبیت گرایی و دیالکتیک شاید مهمترین موضوع در توضیح
ایده الیسم "فیزیکی" و اشتباهات ماخیسم باشد. ماخیستها به اینگونه
استدلال کردند که از آنجائیکه همه حقایق اساسی و قدیمی فیزیک ، که به عنوان حقایق
مسلم معمول بود به درنظر گرفته شود، نشان داده شد که این حقایق نسبی و تقریبی اند.
و اینکه ابدا هیچ چیز مطلقی در شناختمان وجود ندارد و مفاهیممان علائم محضی هستند
که به خاطر راحتی خلق شده اند و تصویر حقیقی از جهان را منعکس نمیکنند. جهان بطور
عام غیر قابل شناخت است. لنین نشان میدهد که ایده الیستهای "فیزیکی" و
ماخیستها هیچ شناختی از نظریه مارکسیستی علمی معرفت ندارند. وی مینویسد:" آن
حقیقت مطلق از جمع حقایق نسبی در روند تکاملشان ناشی میشود....و آنکه هر حقیقت
علمی، علی رغم ماهیت نسبی آن، عنصری از حقیقت مطلق را شامل میشود. همه این گزاره
ها، که برای هر کسی که روی کتاب آنتی دورینک انگلس غور کرده باشد ، مشهود است و
برای نظریه "مدرن " شناخت، کتابی است با هفت مهر و موم." (ص 309 ).
فیزیکدانان ایده الیستی و ماخیستها، هوادار نظرگاه متافیزیکی شناختند. آنها فکر
میکنند که شناخت میتواند یا بطور محض مطلق باشد یا بطور محض نسبی وهیچ وحدتی از
مطلق و نسبی را برسمیت نمی شناسند. آنها میگویند که از آنجائیکه شناختمان مطلق
نیست، این شناخت نمی تواند درست باشد چرا که تصویر درستی از جهان به دست نمی دهد.
اما می دانیم که دیالکتیک وحدت ضدین ، بعلاوه وحدت نسبی و مطلق و وجود عناصر مطلق
در شناخت نسبی را برسمیت می شناسد. هر دیدگاه غیر دیالکتیکی و متافیزیکی نسبیت
شناخت، بطور اجتناب ناپذیر ما را به ایده الیسم رهنمون میکند. از اینرو، لنین نشان
میدهد که چگونه دوهم، استالو، پوانکاره و دیگر ایده الیستهای فیزیکی که شناخت مطلق
را انکار میکنند و دیالکتیک را نمی شناسند، به نظرگاه انکار شناخت عینی یعنی لا
ادری گری و ایده آلیسم میرسند.
لنین فصل
پنجم کتابش را با عبارت جالبی که ماهیت بحران در فیزیک معاصر و راه برون رفت از آن
را نشان میدهد، به پایان می رساند: ایده الیسم فیزیکی امروزین ، دقیقا به همان گونه
ی ایده الیسم "فیزیکی- منطقی" دیروزین تنها اشاره به این دارد که یک سنخ
از دانشمندان در یک شاخه از علوم طبیعی به درون یک فلسفه ارتجاعی لغزیده اند و
قادر به برون رفت مستقیم و قاطع از ماتریالیسم متافیزیکی به ماتریالیسم دیالکتیکی
نیستند. این گام بوسیله فیزیک مدرن انجام شده و میشود. فیزیک مدرن به سوی تنها روش
درست و تنها فلسفه علوم طبیعی درست در حال پیشرفت است نه بطور مستقیم بلکه با زیگزاگ
و نه آگاهانه بلکه بطور غریزی... فیزیک مدرن درد زایمان دارد و ماتریالیسم دیالکتیک
را متولد میکند. فرایند زایمان درد آور است. و علاوه بر یک موجود سالم زنده ،
چیزهایی تولید میشوند که محصولات مرده معینی اند که نمی خواهند بپذیرند که فقط
بدرد سطل زباله میخورند و ایده ایسم فیزکی را باید به عنوان چنین چیزی مورد نظر
قرار داد. همانگونه که لنین اشاره کرد، نوسانات ایدئولوژیکی ما بین دانشمندان علوم
طبیعی هم دارای ریشه های عمیق اجتماعی و هم ریشه های معرفت شناختی اند:" ما
در پیش روی خود نوعی از جریان ایدئولوژیکی بین المللی را داریم که وابسته به هیچ دستگاه فلسفی نیست
اما ماحصل علتهای عام معینی است که در خارج از حوزه فلسفه قرار دارد"(ص 302
). در میان این علل غیر فلسفی عام، خود عصر امپریالیسم است که عکس العمل
ایدئولوژیکی را تولید میکند. پروفسورهای بورژوا چه کتبی و چه غیر کتبی، بدون درک
اهمیت اجتماعی دیدگاههای ایده الیستی ، به احتیاجات اجتماعی بورژوازی کمک
میرسانند. لنین در باره دانشمندان بورژوا گفته است:" تمامیت آن محیطی که این
آدمها در آن قرار دارند، آنها را از مارکس و انگلس دور و بیگانه میکنند و آنهارا
در آغوش فلسفه رسمی مبتذل می اندازد"(ص 263). ریشه های معرفت شناختی ، امکانی
را برای عزیمت ایده الیستی تفکر انسانی از واقعیت عینی خلق میکند که این امکان،
امکانی از بازتاب مخدوش را خلق میکند و فقط تحت شرایط اجتماعی – تاریخی معینی است
که این امکان متحقق میشود. واین امکان سیستمهای فلسفی پایدار را خلق میکند.
همانطور که لنین در یادداشتهای فلسفی اش یاد آور میشود نفع طبقاتی طبقات حاکم،
اندیشیدن را بطور یک جانبه در سنگر قرار میدهد و امکان تفکر ایده الیستی و
متافیزیکی را به واقعیت تبدیل میکند.
از دوره حیات
لنین تا کنون کشفیات عمده ای در هر حوزه از شناخت انسانی صورت گرفته است. اواسط
قرن بیستم طلیعه انقلاب علمی و تکنیکی مدرن بود. فرایندی همه جانبه که نه فقط
فیزیک بلکه شیمی ، بیولوژی، ستاره شناسی، زمین شناسی ودیگر شاخه های علوم طبیعی را
شامل میشد. به همانگونه که در شروع قرن بیستم ایده الیستها از نتایج علمی، تحلیلی
ایده آلیستی دادند ، در انقلاب مداوم علمی اواسط قرن بیستم تلاش هایی صورت گرفت تا
کشفیات علمی را با روح ایده الیستی تفسیر کنند. در توصیف کشفیاتی که در فیزیک از
زمان چاپ اثر لنین تا کنون صورت گرفته ، دانشمند روس کدروف اشاره میکند که تکامل
مکانیک کوانتوم به تغییرات جدی در دیدگاههای فیزیکدانها منجر شده است. در میزان،
شاخص و پیامدها ، این تغییرات جدید از آن تغییراتی که در آستانه قرن بیستم صورت
گرفت، تفوق میجوید.
و طبیعتا این تغییرات منجر به تردیدات و تزلزلاتی در میان فیزیکدانانی شد که معتقد به ماتریالیسم دیالکتیک نبودند.
و طبیعتا این تغییرات منجر به تردیدات و تزلزلاتی در میان فیزیکدانانی شد که معتقد به ماتریالیسم دیالکتیک نبودند.
کدروف عقیده
دارد که نباید لزوما از واژه "بحران" دررابطه با فیزیک مدرن و علوم
طبیعی استفاده کرد. این واژه نیست که مهم است بلکه به رسمیت شناختن این فاکت ویژه
که هنوز نتایج علمی را به نفع ایده الیسم تفسیر میکنند. طبیعتا پدیده های بحران در
فیزیک و "ایده الیسم فیزیکی" امروزه در بسیاری از شیوه ها از آن شیوه
هایی که بوسیله لنین توصیف شده متفاوت است. قبل از هر چیز باید گفت که بسیاری از
دانشمندان روش تحقیقشان بر اساس ماتریالیسم دیالکتیک است و همانطور که م. ای.
املیا نوسکی فیلسوف علوم طبیعی متذکر میشود "مفهوم دیالکتیکی تکامل اساس
نظریه ماده در فیزیک مدرن را تشکیل میدهد (م. ای. املیا نوسکی، مسائل ساده و
بغرنج، مجله فلسفه به زبان روسی، شماره 10، 1965 ، ص 34 ). فیزیکدانان امروزین،
وحدت ضدین چیزهایی چون جوهر و میدان، ذرات وامواج و همچنین تغییر پذیری دو طرفه
آنها را به رسمیت می شناسند. همچنین فیزیک اصل همخوانی نیلز بوهر را که وحدت نسبی
و مطلق را در شناخت پدیده های فیزیکی (یعنی یک همخوانی از جنبه های مکانیک کوانتوم
و مکانیک) تصریح میکند را پذیرفته است. یعنی در واقع فیزیک تجلی قانون دیالکتیکی
وحدت و تضاد ضدین در همان اساس ماده و در فرایند تکامل شناخت انسانیست. نظریه
نسبیت به گزاره دیالکتیکی-ماتریالیستی در بهم پیوستگی بین ماده و حرکت، فضا و زمان
به عنوان اشکال وجود ماده تصریح دارد. بسیاری از فیزیکدانان که زمانی از هواداران
ایده الیسم فیزیکی و پوزیتیویسم فلسفی بودند، در بعضی از موضوعات رویکرد دیالکتیک –
ماتریالیستی خود به خودی داشتند. از میان اینان میتوان از آلبرت انیشتین، نیلز
بوهر، لویی ویکتور دوبروی، ماکس بورن و ولفگانگ پاولی نام برد. در میان هواداران
آگاه ماتریالیسم دیالکتیک، میتوان از فیزیکدانان فرانسوی ژان پیر ویگیه و فردریک
ژولیو کوری و محقق انگلیسی جان برنال نام برد. پیروزیهایی که بوسیله ماتریالیسم در
علوم طبیعی نوین بدست آمد به دلیل شماری از عوامل بوده است.منطق ترقی علمی نشان
میدهد که چنین ترقی نمی تواند موفقیت آمیز باشد مگر زمانیکه دانشمندان بطور ثابت
قدم و استوار به واقعیت اشیاء تحقیقشان و توانایی انسان برای شناخت آنها باور داشته باشند. پاسخ ماتریالیستی به پرسش
اساسی فلسفه بطور خود به خودی بوسیله پیشرفت علم خود را به دانشمندان تحمیل میکند.
آنها اثبات ماتریالیستی گزاره ها را در پراتیک
دست آوردهای علمی و تکنیکی و دگردیسی های اجتماعی پیدا میکنند.
به هر حال،
برای دانشمندان در کشورهای سرمایه داری بدلیل پیش داوری ها و تعصبات ایدئولوژیکی،
مشکل است که آگاهانه رویکردی ماتریالیست دیالکتیکی داشته باشند. ایده الیسم فیزیکی
نه فقط در میزان بلکه در برد مسائل که عادت به گرفتن نتایج ایده الیستی داشتند ،
تغییر کرده ست. تحیل گران حد اقل سه مرحله را در ایده الیسم فیزیکی تشخیص داده
اند. در اولین مرحله ، ایده الیستها درمان فلسفی برای کشف الکترون و تقسیم پذیری
اتم دادند و تلاش کردند تا "نا پدیدی ماده" و انکار واقعیت عینی بطورعام
را مستند سازند. این مرحله بطور دقیق در اثر لنین توصیف شده است. در مرحله دوم
(حدود سالهای 1930 و 1940 ) ایده الیستهای "فیزیکی " مفاهیم نسبیت و
یکنواختی ، فضا و زمان را با روح ایده الیسم ذهنی تفسیر نمودند. مرحله سوم ایده
الیسم "فیزیکی" ، که در اواسط قرن بیستم شروع شد، شاهد گسترش
"انرژی گراهای نو" بودیم که ادعا کردند که ماده ناپدید شده و به انرژی
تبدیل شده است. تفسیرهای سوء ای از به اصطلاح نقص جرم در کنش و واکنش های هسته ای-
گرمایی یعنی کنش و واکنش های "نابودی" زوج های ذرات (مثل الکترون و
پوزیترون) به فوتونها و بلعکس وجود داشت. قانون ارتباط تجزیه نا شدنی انیشتین
بین انرژی و جرم به عنوان این همانی بودن جرم و انرژی مورد تفسیر قرار گرفت.
امروزه داده های علوم طبیعی بطور فعالانه تری بوسیله نمایندگان ایده الیسم عینی
یعنی نئو تامیسم ها، "هستی شناسی نوین" و غیره و همچنین بوسیله
"فیده ایسم فرهنگی " و تئولوژی که تلاش دارد خود را علمی کند، استفاده
میشود.
اثر لنین
برای مبارزه حاضر بر علیه ایده الیسم بسیار مهم است و این اهمیت خود را در آینده
نیز حفظ میکند. علم با امکان انقلاب پایه ای دیگری در نظریات فیزیکی روبرو است. بسیاری
پدیده های "رازگونه" دنیای ذرات کوچک نیاز به توضیح دارند: مطالعه
اکتشافی فضای خارج از کره زمین اطلاعات علمی زیادی را نصیب ما کرده است. همه اینها
نیاز به درک فلسفی دارند. لنین گفته است که بدون یک پایه فلسفی استوار هیچ علمی
نمی تواند در مقابل یورش ایده الیسم مقاومت کند. شماری از نقطه نظرات لنین اشاره
به عملکرد فلسفه به عنوان امکانی برای کمک به علوم طبیعی در اوضاع بحرانی دارد. به
عنوان نمونه، انگلس در اثر خود دیالکتیک طبیعت گفته است که فلسفه این اندیشه را که
ماده غیر قابل خلق است، اندیشه ای که خیلی پیش از اینکه علوم طبیعی به این مطلب
برسد وجود داشته است را متحقق کرد. بعضی از اندیشه های انگلس از مفاهیم علوم طبیعی
عصرش جلوتر بود. اندیشه های لنین در رابطه با ناتهی بودن الکترون و ایده بازتاب به ویژگی
جهانشول ماده فرضیات فلسفی بر جسته ای بودند که بوسیله پراتیک تثبت شده اند. شماری
از فلاسفه باور دارند که در اوضاع بحرانی
که درآینده برای علوم طبیعی پیش می آید، باید به ساختارهای فلسفی و فرضیات در
رابطه با ماهیت پدیده های ویژه اتکا کرد.
به نظر ما،
"دخالت فلاسفه" در مسائل ویژه علوم طبیعی محقانه است. آیا لنین در مسائل
ویژه فیزیک با تصریح اینکه الکترون مانند اتم نا تهی است، "دخالت" نکرده
است؟ آیا انگلس در زیست شناسی با فرموله کردن تعریف زندگی یا در انسان شناسی
بوسیله خلق نظریه کاردر پیدایش انسان دخالت نکرده است؟ لیکن چنین
"دخالتهایی" بوسیله انگلس و لنین در امور علوم طبیعی را نمی توان به
عنوان باز گشتی به "فلسفه طبیعی" تلقی کرد. این دخالت ها کمک شایان توجه
ای به علوم طبیعی بود چرا که چنین مسائلی را نمی توان بدون یک رویکرد فلسفی
روشمندانه عمیق حل نمود.
چنین فرضیه
ای می تواند در آینده نه فقط بوسیله فلاسفه بلکه بوسیله فلاسفه در مشارکت با
دانشمندان بر جسته علوم طبیعی که درک عمیق فلسفی در حوزه ی خود داشته باشند، مطرح شود.
این فرضیه ها ، علیرغم اینکه چه کسی آنها را مطرح میکند، شاخص فلسفی خودشان را حفظ
میکنند و نقش و توانایی پیشگویی خود را
نشان می دهند. فرضیه فلسفی تنها نقطه اتصال علوم طبیعی و فلسفه نیست. نقاط اتصال
دیگری نیز وجود دارند. اولا، فلسفه میتواند هر فرضیه علمی که اصول اساسی ماتریالیسم
و دیالک تیک را نقض کند، باطل نماید. بنا براین، لنین در کتابش ماتریالیسم و
امپریو کریتیسیسم مطلقا این ادعا را که اشکال کشف شده ی نوین حرکت، غیر مادی هستند
را رد نمود اگر چه ماهیت آنها هنوز ناروشن بود.
دوما، فلسفه
ماتریالیستی میتواند پرسشی مطرح کند و دستور عملی را فرموله کند و آنچیزی را مشخص
کند که در یک حالت دشوار ویژه از یک علم ویژه انتظار دارد. بنابراین لنین در بررسی
رابطه بین ماده ی بدون حس اگر چه هر دو از همان اتمها تشکیل شده اند، میگوید:"
متداوما باید مورد تحقیق و باز تحقیق قرار گیرد". اما ماتریالیسم این وظیفه
را بطور روشن فرموله کرده است، یعنی آشکار کردن این راز نهفته که چگونه انگیزش
خارجی به شعور تبدیل میشود و درک اینکه چگونه سیستم عصبی مادی موجب ایجاد تصویری
ایده آل و غیر مادی از واقعیت میشود. آشکارا وظایف فرموله شده و اهداف بدرستی
تعریف شده ی اپیستمولوژیکی، تحقیق در علوم طبیعی را گسترش میدهد و پیشرفت علمی را
تعالی میبخشد. وجود روابط بین فلسفه و علوم طبیعی به هیچ وجه بازگشتی به "
فلسفه طبیعی" نیست، آنهم فلسفه ای که تلاش در نسبت دادن راه حلهای مسائل ویژه
برای علوم متعدد بر اساس مفاهیم نظری محض دارد. این روابط، وحدتی واقعییست بین
فلاسفه و دانشمندان علوم طبیعی یعنی یک بررسی عمیق از علم است بوسیله فلاسفه و به
همان نسبت بررسی عمیقی از نظریه فلسفی است بوسیله دانشمندان علوم طبیعی. این درسی
اساسی است که از اثر لنین منتج میشود.
درس اساسی
دیگری که برای عصری که ما در آن زندگی میکیم ، رویکرد لنین به پیشرفت مارکسیسم است
یعنی نیاز به ماتریالیسمی که شکل آن را با توجه به کشفیات دوران ساز مهم در علوم
طبیعی و تاریخی (اجتماعی) تغییر دهد. در این رابطه ، لنین ما را به بعضی از اندیشه
های انگلس رجوع میدهد. انگلس پیش شرطها و لوازم علمی- طبیعی انقلاب قرن نوزدهم را
مطرح نمود و گزاره های اساسی را در باره ی گذشته و آینده ماتریالیسم فرموله نمود.
وی نوشت:" همانگونه که ایده آلیسم دستخوش یکسری از مراتب تغییر شد ماتریالیسم
هم مراتبی از پیشرفت را پشت سر گذاشت. هر کشف دورانسازی حتی در حوزه ی علوم طبیعی
شکل آن را تغییر میدهد و از آنجا که تاریخ نیز موضوع برخوردی ماتریالیستی است، در
اینجا نیز این مورد مصداق دارد"(کارل مارکس و فردریک انگلس، منتخب آثار، جلد
3 ، ص 349 ). انگلس ترقی خلاقانه فلسفه مارکسیستی را به عنوان یک قانون بطلان
ناپذیر وجودیش در نظر میگیرد. وی کسانی را که دارای ذهن متافیزیکی اند و کارشان به
ابتذال کشیدن ماتریالیسم است آنهم بدلیل ناتوانی اشان درفائق آمدن به محدودیت های
اساتید شان، سرزنش میکند. انگلس مینویسد:" در واقع آنها قادر به بسط نظریه
نبودند"(همانجا، ص 350). در بسط نظریات انگلس و تحلیل کشفیات دورانساز واخیر
در علوم طبیعی، لنین به این نتیجه رسید که باید شکل ماتریالیسم را تغییر داد. لنین
ماخیستها را برای تجدید نظر یا انکار بعضی از گزاره های علوم طبیعی که ماتریالیسم
بر آنها استوار بود، مقصر نمیداند. وی آنها را بدلیل خیانت به خود ماهیت مارکسیسم
و عاریه گرفتن از خرافات اساسی فلسفه ایده آلیسم ذهنی با استمساک به نقد گزاره های
از مد افتاده و منسوخ، و فرم ماتریالیسم مقصر میداند. تغییرات در شکل ماتریالیسم
میتواند در میزان و عمق تفاوت داشته باشد. در جریان تغییر در شکل ماتریالیسم درقرن
هیجدهم که بوسیله انگلس توصیف شده است ، این تغییر یک عدول از بعضی از اصول ویژه
ماتریالیسم کلاسیک و رفتن از ماتریالیسم متافیزیکی به ماتریالیسم دیالکتیکی بود. این انتقال مهر
انقلابی فلسفی را بر پیشانی خود زد. مرحله ی لنینیستی در پیشرفت مارکسیسم با چشم
پوشی از بعضی جنبه های ویژه یااصول ماتریالیسم قبلی مشخص نمی شود بلکه بوسیله
بهبود بیشتر فرم آن است که مشخص میشود.
کتاب لنین به
حل مسئله اساسی دیگر فلسفی نیز کمک میکند، یعنی نقد دیدگاههای اشتباه دررابطه با
موضوع فلسفه. بعضی از فلاسفه میگویند که فلسفه در دوران ما علم تفکر، منطق و
اپیستمولوژی است و آنکه جهان عینی و عامترین قوانین آن موضوع فلسفه نمی باشند. اما
کل محتوای اثر برجسته و جالب لنین در تضاد با یک چنین درکی از موضوع فلسفه است. در
واقع، دامنه ی مسائل بررسی شده در کتاب لنین اشاره به اندیشه لنین در رابطه با
موضوع فلسفه دارد. در همان حال که نظر لنین به اپیستمولوژی معطوف است، وی به
مسائلی که مر سوما هستی شناسانه اند نیز توجه دارد و تحلیل عمیقی از مسائل فلسفی
علوم طبیعی بدست میدهد و پرسش های مربوط به جامعه شناسی و آتئیسم را مورد بررسی
قرار میدهد. بنابر این اشتباه اساسی خواهد بود که کوشش کنیم موضوع فلسفه را تنها
به مسائل منطقی و اپیستمولوژیکی محدود نماییم.
اگر فلسفه
ماتریالیستی فقط به علم تفکر نزول داده شده بود، دیگر این فلسفه یک جهان بینی نبود
و از مسائل جامعه شناسانه فاصله میگرفت. چنین فلسفه ای خود را از مبارزه برای جهان
مبرا میدانست. دیدگاه مارکسیستی موضوع فلسفه، بدون بررسی از جهان عینی و عامترین
قوانین آن غیر قابل درک است. دیدگاه لنینی موضوع فلسفه، که بطور زنده در کتابش
تبیین شده است، این را مفروض میداند که فلسفه علمی است که نمی تواند به
اپیستمولوژی تنزل یابد، علمی که چیزی را برای گفتن در رابطه با تفکر و جهان عینی،
که شامل جامعه میشود را دارد؛ و اینکه علم عامترین قوانین پیشرفت طبیعت، جامعه و
تفکر است. بنا براین برای دست و پنجه نرم کردن با بعضی از پرسش های پایه ای نظریه
ی فلسفی در دورانمان، محق هستیم که با کتاب لنین "ماتریالیسم و
امپریوکریتیسیسم" مشاورت کنیم. اندیشه هایش در رابطه با ترقی جامعه یا
ماتریالیسم تاریخی هر دو بطور مساوی با اهمیتند.
6. مسائل ماتریالیسم تاریخی
در فصل ششم و
آخرین فصل کتابش، لنین دست به نقد دیدگاههای جامعه شناسانه ماخیستها می زند.موضوع
ضرورت و آزادی در فصل 3 و بعضی مسائل دیگر ماتریالیسم تاریخی نیز در فصل شش مورد
بررسی قرار گرفت.
1.
نقد لنین از جامعه شناسی
امپریوکریتیسیسم
ماخیستهای
روسی مدعی بودند که فلسفه ماخیستی با گزاره های اساسی ماتریالیسم تاریخی و مفهوم
ماتریالیستی تاریخ سازگار است. لنین دیدگاههای امپریوکریتیسیستهای آلمانی و روسی
را تحلیل می کند و نشان می دهد که در واقع اپیستمولوژی ماخیستی بطور اجتناب پذیر
به دیدگاهی ایده آلیستی از پدیده های اجتماعی منجر میشود. وی بخش هایی طولانی از
مقاله ای با عنوان "متافیزیک در اقتصاد سیاسی" که بوسیله
امپریوکریتیسیست بر جسته آلمانی بنام فرانتس بلای (Franz Blei) نوشته شده بود، نقل قول میکند و تحلیل
نقادانه از براهین وی برضد مارکسیسم ، بدست میدهد. بلای، مارکس را متهم به
"متافیزیک" میکند. لنین میگوید که این اتهامات که از طرف بسیاری از
دانشمندان علوم طبیعی زده میشوند تکرار مکررات براهین مبتذل ایده آلیستها برعلیه
نظریه ی ماتریالیستی شناخت هستند. بلای گفت که مارکس بدلیل شناخت شاخص عینی قوانین اقتصادی و واقعیت
یک چنین پدیده هایی چون سرمایه، اقتصاد،
ارزش یا ارزش اضافی، "متافیزیک" بود . این و دیگر مفاهیم اقتصاد سیاسی
(قوانین، کار، بهره، سود ، مزدها) همیشه بوسیله بلای در ویرگول استفاده شده چرا که
وی میخواست ثابت کند که این مفاهیم علمی فقط علائم یا نشانه هایی اند که هیچ
واقعیتی را منعکس نمی کنند. دراینجا یکی از بیانات ویژه بلای را که بوسیله لنین
نقل شده، می آوریم:" سوسیالیسم به
"سرمایه دار" شاخص "طمع و آز برای سود" را نسبت
میدهد"(ص 316). برای بلای مفهوم "سرمایه دار" همانند "طمع و آز
برای سود" از اختراعات سوسیالیستی یعنی مارکسیستی است.
بلای گفت که
مارکسیسم شخصیت را به عنوان "کمیتی بی اهمیت" ، به عنوان "چیزی
اتفاقی" که موضوع "قوانین ماندگار اقتصادی" معینی است، در نظر
میگیرد. در واقعیت امر، این مارکسیسم بود که برای نخستین بار مسائل شخصیت را به روشی
صحیح و علمی توضیح میدهد: مارکسیسم قابلیت انسان برای بدست گرفتن سرنوشت خویش و
غلبه یافتن بر طبیعت و ترقی اجتماعی اش را تصدیق میکند. ماتریالیسم دیالکتیک ،
آزادی را به عنوان چیزی مطلق در نظر نمیگیرد بلکه آن را با ضرورت مربوط میداند.
لنین مینویسد:" امپریوکریتیسیستها اجماعا و نه فقط بلای به تنهایی، مدعی اند
که آنها در فلسفه ودر علوم اجتماعی پیرو متعصب نیستند... آنها تفکیکی بین جریانات
پایه ای و غیر قابل سازش ماتریالیسم و ایده آلیسم قائل نیستند اما تلاش دارند که
در ورای آنها قرار گیرند. ما این تمایل ماخیسم را از طریق تعداد بسیار زیادی از
مسائل اپیستمولوژی تعقیب کردیم و نباید شگفت زده شویم زمانیکه بااین تمایل در
جامعه شناسی مواجه میشویم"(ص 319-318). لنین نشان میدهد که هم در جامعه شناسی
و هم در اپیستمولوژی، ماخیسم همان تمایل ارتجاعی را آشکار میکند یعنی خود را
ماورای ایده آلیسم و ماتریالیسم قرار میدهد در صورتی که در واقع طرف ایده آلیسم را
میگیرد.
جوزف پتزولت
یکی دیگر از امپریوکریتیسیستهای برجسته آلمانی است که دیدگاهی ایده آلیستی از
پدیده های اجتماعی داشت. وی این زحمت را
به خود نداد که نوشتجات مارکس و انگلس را به چالش بکشد بلکه بسادگی دیدگاههای جامعه
شناسانه امپریوکریتیسیسم را در شکلی مثبت مطرح نمود. لنین جلد دوم کتاب پتزولت را
"آشنایی با فلسفه تجربه محض" که دارای عنوان "بسوی پایداری و
ثبات"است مورد تحلیل قرار میدهد. لنین تأکید میکند که نویسنده "تمایل به
پایداری و ثبات را به عنوان پایه ی اختراع خود قرار می دهد"(ص 319). بی شباهت
به مارکسیستها که شروط مادی حیات را به عنوان پایه ی ترقی اجتماعی در نظر میگیرند،
پتزولت یک چنین اساسی را در تمایل ذهنی به سوی پایداری و ثبات میدانست که هر فردی
را مورد توجه خود دارد. وی گفت که چنین تمایلی در ریشه ی اخلاق ، زیبائی شاسی ،
نظریه ی صوری شناخت و طبیعت نظام اجتماعی قرار میگیرد.
بنا به این
نظریه، تمایل به سوی حالت پایداری و ثبات احتمالا تساوی اقتصادی واجتماعی را به
عنوان تلاش انسان برای ثبات ضمانت میکند. پتزولت باور داشت که هیچکدام نه
"اکثریت" و نه "نیروی سوسیالیستها" قادر به ایجاد این برابری نیستند
بلکه فقط "ترقی اخلاقی" و تمایل بسوی ثبات است که این مهم را انجام
میدهد. وی بشدت و صریحا ایده آل سوسیال دموکراتیک سازماندهی همه ی کارها بوسیله
دولت، یعنی مالکیت اجتماعی بوسیله تولید را رد کرد. وی غایتا به جنبه مادی زندگی
اجتماعی بی اعتنا بود و هیچ اندیشه ای ازشیوه های واقعی که بوسیله آنها جامعه بتواند
بسوی تساوی و برابری اجتماعی متحول شود، نداشت. مفهوم علمی ترقی اجتماعی با وی
غریبه بود و با عداوت آشکار با سوسیالیسم و اندیشه های سوسیالیستی برخورد میکرد.
لنین اشاره میکند که ماخ نیز به همین شیوه دشمن سوسیالیسم می باشد. در کتابش
"شناخت و اشتباه" ، ماخ نوشت که آموزه ی سوسیال دموکراتها یعنی
مارکسیستها "بطور وسیعتر و وحشیانه تری از دوره پادشاهی یا الیگارشی به ایجاد
برده داری مبادرت ورزیده واین مورد بشریت را تهدید میکند"(ص 322)(ارنست ماخ،
شناخت و اشتباه، به زبان آلمانی، صفحات 80-81 ). برای فیلسوف بورژوازی ، حذف
مالکیت خصوصی که به استثمار پایان میبخشد، طبیعتا به عنوان "برده داری" ویا
تخفیف آزادی فردی ، خود را می نمایاند.
در اینجا
میبینیم که چگونه لنین به جمعبندی دیدگاههای امپریوکریتیسیستهای آلمان می
پردازد:" حماقت بی حد وحصر یک فرد بی فرهنگ و فاسق که بطور قاچاقی خزعبلات
خود را تحت پوشش یک نظامبندی و ترمینولوژی جدید امپریوکریتی پنهان میکند، این آن
چیزیست که گردش جامعه شناسانه ی بلای، پتزولت وماخ به آن منجر میشود. خرقه ای سالوس از نیرنگهای لغوی ، وسایل دست و پا شکسته
قیاس، اسکولاستیسم ظریف و ایجازا همچون در اپیستمولوژی و بنابراین در جامعه شناسی،
همان محتوای ارتجاعی در لوای لوحه ای پر زرق و برق خود را می نمایاند (ص 322). ماخیستهای روسی در دیدگاههای اجتماعی
اشان به همان درجه همکاران ماخیست آلمانی اشان ناتوان و ارتجاعی بودند.
رابطه بین
ایده آلیسم جامعه شناسانه و اپیستمولوژیکی بویژه در آثار بوگدانف مشهود است. در
نظام امپریومونیسم وی، طبیعت ماحصل مفاهیم جمعی و اشتقاقی از "تجربه سازمان
یافته اجتماعی" است. او این نظریه را در شکلی متفاوت برای پدیده های اجتماعی
بکار بست. بوگدانف اعلام داشت که وجود اجتماعی با شعور اجتماعی همانند است و لنین
به نقد این بیان پرداخت:" وجود اجتماعی و شعور اجتماعی همانند نیستند؛ وجود و
شعور بطور عام همانند نیستند"(ص 323). آموزه ی مارکس به ما می آموزد که شعور
اجتماعی ، وجود اجتماعی را منعکس میکند و اینکه وجود اجتماعی بطور مستقل از شعور
اجتماعی وجود دارد. در اینجا مارکسیسم از این گزاره ماتریالیستی اساسی شروع می کند
که شعور محصولی از وجود است و اما شعور خود وجود مادی نیست.
بوگدانف سعی
نمود که نظرگاه خود را با گفتن اینکه وجود اجتماعی بدون یک شعور اجتماعی و فردی
وجود ندارد، معتبر سازد. درست است که زمانیکه مردم در مراودات اجتماعی شرکت میکنند
وتولید را سازمان میدهند، همیشه بعنوان وجودهای با شعور عمل میکنند. اما ازاین
مورد این نتیجه بدست نمی آید که شعور اجتماعی همان وجود اجتماعیست. لنین می
نویسد:" هر فرد مولدی در نظام جهانی اقتصادی می فهمد که او این یا آن تغییر
را در تکنیک تولید ایجاد میکند؛ هر مالکی میفهمد که وی محصولات معینی را با
محصولات دیگر مبادله میکند؛ اما این مولدین و مالکین نمیفهمند که با انجام این
کارها در واقع در حال تغییر وجود اجتما عی اند"(ص 325).
تغییرات در
وجود اجتماعی بطور مستقل از اراده و آرزوهای مردم که بر روی این تغییرات تأثیر می
گذارند، صورت می پذیرد. وجود اجتما عی ، بی توجه به اینکه حالا چه مقدار شعور
اجتماعی قادر بوده آن را منعکس کند یا ماهیت آن را در یابد، وجود دارد. به عبارت
دیگر، وجود اجتماعی بطور مستقل از شعور انسانی شکل میگیرد. " این فاکت که شما
زندگی میکنید و به کار خود مشغولید، تولید مثل میکنید، محصولات را تولید و مبادله
میکنید ، در واقع باعث ایجاد زنجیره ای بطور ضروری عینی از حوادث ، از پیشرفت و
تحول میشوید که مستقل از شعور اجتماعی شماست، هرگز بطور کامل بوسیله شعور اجتماعی
درک نمی شود"(ص 325). لنین رابطه ای شفاف و روشن بین این موضوع که چگونه شعور
اجتماعی به وجود اجتما عی مربوط است و پرسش اساسی فلسفه با فرموله کردن گزاره اش
درباره ی وحدت ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی ، بر قرار میکند:" ماتریالیسم
بطور عام، وجود بطور عینی واقعی (یعنی ماده) را به عنوان چیزی مستقل از شعور ، حس،
تجربه انسانی و غیره تصدیق میکند. ماتریالیسم تاریخی وجود اجتماعی را به عنوان
چیزی مستقل از شعور اجتماعی بشریت، تصدیق میکند. در هر دو حالت، شعور فقط بازتابی
از وجود است و در بهترین حالت بازتابی تقریبا درست، تقریبا مناسب، تقریبا کاملا
دقیق از وجود می باشد. از این فلسفه مارکسیستی نمی توانید یک پیش فرض اساسی و پایه
ای، یک بخش ویژه را تفکیک کنید آنهم بدون جدا شدن از حقیقت عینی و بدون فرو افتادن
به کذب و دروغ ارتجاع سرمایه اری"(ص 326).
لنین از
مقالات بوگدانف در باره ی جامعه شناسی نقل قول میکند که نشان میدهد که چگونه
مفاهیم بیولوژیکی و فیزیکی را با مفاهیم اجتماعی تعویض میکند. به عنوان
نمونه، بوگدانف میگوید:" اشکال
اجتماعی متعلق به خود سازگاری وسیع جنسی-بیولوژیکی است"(ص 322). وی مفهوم
ترقی اجتماعی را با مفهوم اجتماعی- بیولوژیکی (انتخاب اجتماعی) تعویض میکند. در
فرموله کردن "رابطه ی اساسی بین علم نیرو و تحولات آن با انتخاب
اجتماعی" می نویسد: هر عمل انتخاب اجتماعی صعود یانزولی از انرژی ترکیب
اجتماعی مربوطه را بروز میدهد. در مورد علم نیرو و تحولات آن، ما یک انتخاب مثبت
را داریم ودر انتخاب طبیعی یک انتخاب منفی را داریم(ص 327).(آلکساندر بوگدانف،
امپریومونیسم، کتاب 3، سن پتزبورگ، 1906 ، ص 15 به زبان روسی). لنینِ مورد اهانت
واقع شده، میگوید:" و چنین خزعبلاتی به عنوان مارکسیسم در نظر گرفته شده است.
هیچ چیزساده تر از چسباندن اتیکت "انرژیگرایی" یا مفهوم بیولوژیکی-
جامعه شناسانه انتخاب اجتماعی به پدیده هایی چون بحرانها، انقلابات ، مبارزه ی
طبقاتی و غیره نیست؛ اما چیزی سترون تر، دگم تر و بی حیاتتر از یک چنین شغلی نیست.
مسئله مهم این نیست که بوگدانف تلاش میکند که همه یا تقریبا همه ی دست آوردها و
گزاره هایش را در نظریه ی مارکسیستی
بچپاند بلکه مسئله مهم شیوه ی چپاندن و جا دادن است چرا که این "انرژیگرایی
اجتماعی" سر تاپا دروغ محض است "(صفحات 327، 328 ).
لنین نظریه ی
جامعه شناسانه بوگدانف را به طریق زیرجمعبندی میکند:" درست همانطورکه در
اپیستمولوژی، ماخ و آوناریوس نتوانستند ایده آلیسم را پیشرفت دهند بلکه با خزعبلات
لغوی پر مدعا (عناصر، مختصات اصلی و غیره) آن را فقط با اشتباهات مرسوم ایده
آلیستی پوشاندند، در جامعه شناسی نیز، حتی زمانیکه یک همدردی راستین برای دست
آوردهای مارکسیستی وجود دارد، امپریو کریتیسیسم به تحریف ماتریالیسم تاریخی بوسیله
یاوه گویی بیولوژیکی و حرفهای انرژتیکی توخالی و پر مدعا دست می زند"(ص 329).
ماخیست روسی س. آ. سوورف، یکی دیگر از باطل
گرایان مارکسیسم بود. وی قانون "اقتصاد نیروها" را به عنوان پایه ی ترقی
و پیشرفت اجتماعی اختراع نمود. در اینجا مبینیم که وی چگونه ماهیت آن را تعریف
میکند :"هر سیستم نیروها بیشتر ظرفیت بقا و پیشرفت را دارد تا مصرف. مصرف
مؤثرتر به تراکم و ذخیره خدمت میکند". برای سوورف، این قانون اصول همه موارد
پیشرفت را چه بیو لو ژیکی و چه اجتماعی،
وحدت ونظم می بخشد(صفحات 331، 332 ). وی باور داشت که "قانون کلی اش"
بسطی ماتریالیستی از ترقیات اجتماعی است.
لنین نشان داد که قانون سوورف در هیچکدام از حوزه هایی که مؤلف ذکر کرده قابل
کاربرد نیست. آنطورکه سوورف پیشنهاد می کند، نیازی به اقتصاد نیروها در توسعه ی غیر
عالی نیست و معنایی ندارد که به دنبال آن در حرکات منظومه شمسی بگردیم. در رابطه با طبیعت غیر عالی، میتوان فقط در باره ی قانون
بقا و تبدیل انرژی صحبت کرد. در بیولوژی ، سوورف قانونش را به عنوان رشد و پیشرفت ارگانیسم های عالی
تر از ارگانیسم های مادون تر تفسیر نمود. اما در این نوع رشد، هیچ رده یابی از
"اقتصاد نیروها" وجود ندارد. در حوزه ی سوم یعنی حوزه ی اجتماعی ، سوورف
"اقتصاد نیروها" را به عنوان پیشرفت نیروهای تولیدی آنهم با ارائه دلایل
ناچیز تفسیر نمود. "قانون جامع" سوورف نیز یک عبارت تو خالی است چرا که وی
"توضیح نمی دهد که اقتصاد نیروها یعنی چه، و چگونه سنجیده می شوند و چگونه بکار برده میشود و
اینکه چه فاکتهای معین و دقیقی را در بر میگیرد.... و این مورد را نمی توان توضیح
داد چرا که چیزی درهم و بر هم و مغشوش است"(ص 334).
سوورف
مارکسیسم را با این ادعا که مارکس نظریه ی اجتماعی اش را بطور محوری روی اصل
" اقتصاد نیروها" پایه گذارده، تحریف نمود. برهان سوورف برای حمایت از ادعایش
"واقعا با شکوه" است. مارکس یک اقتصاد سیاسی دارد که در آن پیشرفت
نیروهای تولیدی به عنوان چیزی قاطع و تعیین کننده برای کل پیشرفت و ترقی اجتماعی
درک میشود. سوورف پیشرفت نیروهای تولیدی را به اصل " اقتصاد نیروها"
تغییر نام میدهد و این نتیجه را میگیرد که این اصل در بنیان نظریه ی اجتماعی مارکس
قرار دارد. لنین مینویسد:" خیر، مارکس چنین اصلی از اقتصاد نیروها را برای
اساس نظریه اش منظور نکرده است... مارکس تعریف مطلقا دقیقی از مفهوم رشد نیروهای
تولیدی داد و روند معین وعینی این رشد را بررسی کرد. اما سوورف عبارت نوینی برای
تعیین مفهوم تحلیل شده بوسیله مارکس اختراع نمود و این اختراع ، اختراعی نا خجسته
بود که فقط موضوعات را مغشوش نمود"(ص 334). برای تمام کردن نقدش از جامعه
شناسی ماخیستی ، لنین می نویسد:" رابطه ای غیر قابل تفکیک بین اپیستمولوژی
ارتجاعی و تلاشهای ارتجاعی در جامعه شناسی وجود دارد"(ص 335). امروزه نقد لنین از جامعه شناسی ماخیستی هنوز مناسب
است. جامعه شناسی بورژوازی مدرن، با
روندها و مکاتب متعدش، تمام تلاش خود را کرده است که اندیشه ی مرکزی ماتریالیسم
تاریخی را مبنی بر اینکه ماده اولی است و ذهن ثانوی و این اندیشه که وجود اجتماعی
اولیست و شعور اجتماعی ثانوی است، به
تحلیل ببرد. جامعه شناسان بورژوازی مدعی
اند که حیات اجتماعی نه بوسیله عوامل مادی بلکه عوامل روانشناسانه و بیولوژیکی،
ملاحظات اخلاقی اعتبار فردی و غیره تعیین میشود. آنها مفاهیمی چون فرماسیون
اجتماعی- اقتصادی، شیوه تولید، روابط تولید، نیروهای تولیدی و غیره را که بدون
آنها علم واقعی تاریخ نمی تواند وجود داشته باشد را تصدیق نمی کنند. آموزه ی
مارکسیستی فورماسیون اجتماعی- اقتصادی به عنوان نمونه با نظریه "جامعه
صنعتی" که بوسیله جامعه شناس آمریکایی والت و. روستو و جامعه شناس فرانسوی
ریموند آرون فرموله شد، در تخالف است. روستو زیر عنوان کتابش عبارت "مراتب
رشد اقتصادی، یک مانیفست ضد کمونیستی" انتخاب کرده که به روشنی هدف ضد
کمونیستی وی را نشان میدهد. در تحلیل پیشرفت اجتماعی نظریه پردازان " جامعه
صنعتی" غایتا به روابط تولید و طبقات، اشکال مالکیت بوسیله تولید که در رابطه
با شاخص نظام اجتماعی در یک مرحله ی داده شده از پیشرفت است کاملا اساسی و تعیین
کننده است ، اعتنا نمی کنند. در دیدگاه آنها، مراحل متعدد پیشرفت اجتماعی فقط از
نظرگاه میزان تکنولوژی یا صنعت به طور کل متفاوتند در حالیکه مالکیت آن تکنولوژی
بی اهمیت جلوه میکند.
مؤلفان،
مهمیز های پیشرفت تکنولوژیکی واقتصادی را در یک روح ایده آلیستی تفسیر می کنند و
در اهمیت اوضاع اتفاقی، انگیزه های روانشناسانه و احساسات شخصی سیاستمداران مبالغه
میکنند. به عبارت دیگر، ذهن برای آنها دررابطه با پیشرفت اقتصادی اولی است و نتیجتا
هم کشورهای سرمایه داری وهم سوسیالیستی که به یک حد معین و تقریبا مساوی به میزان
تکنیکی رسیده اند را میتوان از لحاظ رتبه در همان نوع جامعه و در همان مرحله قرار
داد. بنابراین اندیشه "همگرایی" که بر طبق آن نظامهای سوسیالیستی و
سرمایه داری آخر الا مر به هم میگرایند، غیر علمی است. شاید نظریه " جامعه
صنعتی" آخرین نظریه از نوع خود نباشد اما همه ی نظریات اجتماعی بورژوازی یک
هدف را دنبال میکنند یعنی تبلیغ سرمایه داری به عنوان یک نظام اجتماعی ابدی و یک
مجموعه اجتماعی ایده آل.
نقد لنین از
ایده آلیسم، آموزش وی در رابطه با نقش تعیین کننده روابط مادی در حیات جامعه و
آموزه ی فرماسیونهای اجتماعی- اقتصادی در
تخالف با یک چنین نظرات جامعه شناسانه قرار دارند. اندیشه های لنین در رابطه با
وحدت ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی از
اهمیت عظیمی در مبارزه بر علیه رویزیونیستهای امروزین بر خوردارست. رویزیونیستهایی
که تملق ماتریالیسم دیالکتیک را میگویند اما گزاره های اساسی ماتریالیسم تاریخی را
چون چیزی مهجور و از مد افتاده رد میکنند. از براهین لنین نتیجه میشود که این دو
بخش از فلسفه مارکسیستی بطور تنگاتنگ به هم مربوط و به یکدیگر مشروطند. بدون
ماتریالیسم دیالکتیک ، ماتریالیسم تاریخی وجود ندارد اما بدون ماتریالیسم تاریخی،
ماتریالیسم دیالکتیک به عنوان بالاترین شکل ماتریالیسم وجود ندارد. انسان نباید
آنها را به عنوان دو نوع متفاوت ماتریالیسم بلکه به عنوان یک ماهیت جامع در نظر
گیرند. زمانیکه صحبت از ماتریالیسم
دیالکتیک است، لنین همیشه آن را نسبت به
جامعه بسط می داد. و زمانیکه صحبت از ماتریالیسم تاریخی بود، وی همیشه آن
را به ماتریالیسم دیالکتیک رجوع میداد، ماتریالیسم دیالکتیکی که کاربردش در رابطه
با پدیده های اجتمای دقیقا آنچیزی است که تحت عنوان ماتریالیسم تاریخی، آن را می شناسد.
گزاره های ماتریالیسم دیالکتیک در رابطه
با ریشه ها وماهیت شعور انسانی ، تفکر و زبان به عنوان محصولات پیشرفت اجتماعی، گزاره
های ماتریالیسم تاریخی نیز می باشند. آن را نیز میتوان در رابطه با نظریه ی کار در
تکامل بشر، ریشه های وجود انسان، همانطور که به وسیله انگلس نظریه پرازی شد، بکار
برده شود. کاتگوری عمل که بدون آن نظریه ی دیالکتیکی ماتریالیستی شناخت وجود
ندارد، در همان حال یک کاتگوری ماتریالیسم تاریخی است. مفهوم تناقضات غیر
آنتاگونیستی که بدون آن قانون وحدت و تضاد ضدین نا کامل خواهد بود، و مفهوم پیوستگی
که بخشی از قانون نفی نفی است، اینان نیز مفاهیم ماتریالیسم تاریخی اند. حتی این
چند نمونه نشان میدهد که رابطه ی بین دو بخش تفکیک ناپذیر فلسفه مارکسیستی یکطرفه نیست بلکه دو طرفه است. بقول
فیلسوف معروف ای. س. نارسکی، ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی نقش ابر علم
را نسبت به یکدیگر با مشروط کردن یکدیگر بازی میکنند (ای. س. نارسکی، در باره ی
ماتریالیسم تاریخی به عنوان جامعه شناسی مارکسیستی، Voprosy filosofii، شماره ی 4،
1959، 119). غیر ممکن است که فلسفه مارکسیستی را بفهمیم، مگراینکه این دو بخش
ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی در وحدت تنگاتنگ مورد ملاحظه قرار بگیرند.
2.در باره ی آزادی و ضرورت
لنین مقولات
آزادی و ضرورت را در پایان فصل سوم "نظریه ی شناخت ماتریالیسم و
امپریوکریتیسیسم" مورد بررسی قرار میدهد. ضرورت، یک مقوله ی فلسفی عام است،
یعنی مقوله ای از ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی. ضرورت، جامع است چرا
که خود را در طبیعت، جامعه و تفکر هویدا میکند. آزادی، مقوله ای ماتریالیسم تاریخی
است زیرا خود را فقط در جامعه، در اعمال یک فرد یا جمع (طبقه، جامعه) که به ضرورت،
شناخت دارد و بر طبق آن عمل میکند، آشکار می نماید. بطور مختصر، آزادی را میتوان
به عنوان شناختی از ضرورت تعریف نمود. مقوله ی آزادی را همانند دیگر مقولات
ماتریالیسم تاریخی، نمی توان فهمید مگر اینکه اصول اساسی ماتریالیسم دیالکتیک را
در رابطه با آن به کار برد. لنین اشاره میکند که " نه لوناچارسکی و نه دیگر ماخیستها، مارکسیست نیستند و وی به اهمیت اپیستمولوژیکی
بحث انگلس از آزادی و ضرورت اشاره نمود. آنها آن را مطالعه و کپی کردند ولی چیزی
از آن نفهمیدند"(ص 187). انگلس میگوید:" آزادی در هیچ استقلال خیالی از
قوانین طبیعت وجود ندارد اما شناخت این قوانین سبب میشود که آزادی در جهت معینی
سوق یابد. این به نیکی هم در رابطه با قوانین طبیعت خارجی و هم قوانینی که بر وجود
جسمی و روحی انسانها مستولی است، عمل میکند. این دو دسته از قوانین را فقط درذهن
است که میتوانیم از هم تفکیک کنیم ونه در واقعیت. بنابراین آزادی اراده چیزی جز
ظرفیت تصمیم گیری با علم به موضوع نیست. بنابراین هر چه قضاوت انسان در رابطه با
یک موضوع معین آزادتر باشد به همان نسبت ضرورت نیز که محتوی این قضاوت با آن معین
میشود نیز بزرگتر است... ازاینرو آزادی شامل کنترل بر خودمان و طبیعت خارجی میشود،
کنترلی که بر پایه ی شناخت ضرورت طبیعی بنا نهاده شده است"(کارل مارکس و
فردریک انگلس، مجموعه آثار، جلد 25، صفحات 106-105). انگلس تأکید میکند که اولا آزادی در شناخت انسان
ازقوانین طبیعی و ثانیا در قابلیت انسان برای استفاده ی منظم از این قوانین برای
نائل شدن به اهدافش تشکیل شده است.
لنین بیانات
انگلس را با ارتباط دادن قوانین طبیعت و آزادی انسان بسط میدهد:" تا زمانیکه
قانون طبیعت را نشناسیم که موجود و بطور مستقل و خارج از ذهن ما عمل میکند، ما
برده ی "ضرورت کور" هستیم. اما همینکه این قانون را شناختیم که بطور
مستقل از اراده و ذهنمان عمل میکند (این را ما رکس هزار بار تکرار کرد)، آنگاه ما
صاحب و فاتح طبیعتیم. چیره شدن بر طبیعت،
خود را در پراتیک و عمل انسانی نشان میدهد و نتیجه ی بازتاب بطور عینی و صحیح از پدیده ها و روندهای
طبیعت در مغز انسان است. بنابراین مارکسیسم فقط آزادی را به شناخت ضرورت عینی نزول
نمی دهد بلکه آن را با پراتیک هدفمند انسان مربوط میسازد. در این معنی، آزادی برای
انسان فقط به عنوان یک وجود اجتماعی قابل دسترسی است. مجموعه ای از افراد مجزا،
حتی با داشتن شناخت ضرورت عینی قادر به گرفتن عاقلانه ترین تصمیم نیستند. مقوله ی
آزادی کمک به درک ماهیت آزادی اراده ی
انسان میکند. مارکسیسم آزادی مطلق اراده ی
انسان را انکار میکند. اراده و اعمال انسان بوسیله شرایط موجود طبیعی
واجتماعی که شامل زندگی روزانه نیز میشود، تعیین میگردند. مردم آزاد نیستند که
شرایط عینی فعالیت خودشان را انتخاب کنند، یعنی بوسیله یک ضرورت معین که بستگی به
میزان پیشرفت نیروهای تولیدی، میزان شناخت و طبیعت نظام اجتماعی- سیاسی است، احاطه شده اند. اما از
آنجائیکه معمولا بیش ازیک فرصت واقعی برای فعالیت هر فرد وجودارد تا اندازه ای
آزادند که هدف فعالیتشان راانتخاب کنند. مردم نیز کم و بیش آزادند وسایل نیل و حصول به هدفشان را انتخاب کنند و این
حصول را برنامه ریزی کنند. بنابراین ضرورت عینی بطور دیالکتیکی باانتخاب آزاد
ترکیب شده و افراد متفاوت در شرایط مشابه بطور متفاوت رفتار میکنند و دست به انتخابهای
متفاوت میزنند. از این رو، فرد مسئول مسلم رفتار و انتخابش است.
درک درست از
ماهیت آزادی بسیار برای کار تحصیلی وتربیت مهم است. به آزادی نباید به عنوان عملی
فرضی نگریست بلکه به این صورت باید به آن برخورد کرد که هرفرد حق و امکان عمل بر طبق آرزوها و تمایلات ذهنی اش را بدون
در نظر گرفتن ضرورت اجتماعی داشته باشد. لنین در سال 1894 دقیقا 14 سال
پیش از نوشتن کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم ، در یک جزوه با عنوان
" دوستان مردم کیانند و چگونه بر علیه سوسیال دموکرا تها میجنگند" نوشت
که عقایدش بر علیه فلسفه ایده آلیست ذهنی ناردونیکها روسی (پوپلیستها) بود. در این
جزوه ، تعریف کلاسیکی از بستگی بین آزادی و ضرورت در رفتار انسانی بدست داد:"
این، یکی از نادانی های مورد علاقه ی فیلسوف ذهنی است یعنی ایده ی ضدیت بین دترمینیسم
(جبر گرایی) واخلاق ، بین ضرورت تاریخی و اهمیت آزادی فردی... واقعا هیچگونه ضدیتی
وجود ندارد. ایده ی دترمینیسم که عنوان میکند اعمال انسانی ضروریند واین داستان بی
معنی درباره ی اراده ی آزاد را رد میکند به هیچ
وجه عقل یا شعور انسان را یا تحلیل از اعمالش را نابود نمی کند. کاملا بر
عکس، فقط دیدگاه دترمینیستی است که یک ارزیابی دقیق و صحیح آنهم بجای نسبت دادن هر
چیزی به اراده ی آزاد را ممکن میداند. بطور مشابه، ایده ی ضرورت تاریخی هرگز نقش فرد
در تاریخ را به تحلیل نمیبرد: کل تاریخ از اعمال افراد که بیشک افراد فعالند تشکیل
شده است"(و.ای. لنین، مجموعه آثار، جلد 1، 1977، ص 159).
در واقع
مارکسیسم ضرورت و نقش مبالغه شده ی اراده ی آزاد در زندگی اجتماعی انسان را انکار
می کند. ماخ گرایش به اراده گرایی و ایده آلیسم با روح فیلسوف ایده آلیست آلمان
آرتور شوپنهاور را داشت که معتقد بود که جهان بوسیله "اراده جهانی" که
ماورای فهم عقل انسانیست اداره میشود. اراده گرایی روابط علیتی عینی بین پدیده ها
را با "اراده ی جهانی" رازگونه، تعویض میکند. در آموزه ی ماخ،
"اراده"، "تمایل" نامیده میشود و به خودی خود صفتی از کل
طبیعت اعلام شده است. ماخ گفته است که طبیعت شبیه به یک دلال خوب، که هیچ عملی را بدون تمایل انجام نمی دهد، عمل می
کند. از این رو، آهن بوسیله آهنربا جذب میشود و یک سنگ از طرف زمین جذب میشود زیرا
طبیعت تمایلی به نزدیک آوردن آهن به آهنربا و سنگ به زمین دارد. برای ماخ، اراده
یا "تمایل" درهر چیزی حضور دارد: مردم، سنگها، آهنرباها، اسید سولفوریک
که یک "نزدیکی" نسبت به فلز روی دارد و غیره. اراده نیروی محرک همه ی
روندهاست. لنین با نقل قول از بیان ماخ در باره ی
"اراده" و "تمایلات" طبیعت مینویسد:" ماخ چیزهای
مبتذل را تکرار میکند زیرا در رابطه با مسئله نظری آزادی و ضرورت در دریا سرگردانست...التقاط
گری ماخ و تمایلش به ایده آلیسم برای هر کسی شاید بجز ماخیستهای روسی کاملا هویداست"(صفحات
191 و193).
اندیشه های
لنین در رابطه با آزادی و ضروت برای نظریه ی ماتریالیسم تاریخی اهمیت دارند. بدون
شناخت ماهیت و رابطه ی درونی این مقولات ،
نمی توان بستگی بین قانون تاریخی و فعالیت شعورمند انسانی، شرایط عینی و عامل ذهنی
در تاریخ ، یا استقلال نسبی شعور اجتماعی از وجود اجتماعی را درک نمود. اثر لنین
نیز از اهمیت استثنایی برای رد اتهاماتی است که مارکسیسم را متهم به بی اعتنایی به
انسان وانکار شخصیت و غیره می کنند. در دهه های اخیر، انسان یک موضوع مرکزی و نقطه
ی کانونی مبارزه ی ایدئولوژیکی شدید در
آثار فلاسفه و جامعه شناسان بوده است. لنین میگوید که متهم کردن مارکسیسم به بی اعتنایی نسبت به شخصیت و منتسب کردن
شخصیت به "قوانین اقتصادی ابدی" از خزعبلات ایده آلیستی است. با تأیید
وتصدیق نقش عمل در نظریه ی شناخت و توضیح مسئله آزادی و ضرورت ، لنین ارزیابی
دقیقی از فعالیت تکنیکی-تولیدی، دگردیسی طبیعت و جامعه و فعالیت اجتماعی-سیاسی
انسان بدست میدهد. نظریه ی بازتاب لنین ، که وحدتی از ذهن و عین در شناخت را تصدیق
میکند، فعالیت خلاق و یک موضع معین در مبارزه ی اجتماعی را مستلزم می داند.
همانطور که دیدیم ، مسئله انسان در اثر لنین مرکزی است و راه حل مسئله نیز به هیچ
وجه مجرد نیست بلکه با پراتیک انقلابی انسان گره خورده است.
3.روندها در فلسفه
در فصل نهایی
اثرش (بخش 4، دسته بندیها و کله پوکهای فلسفی) ، لنین به بررسی مسئله طرفداری در
فلسفه بطور کلی میپردازد و ماهیت و نقش آن را در حیات اجتماعی نشان میدهد. در
سراسر ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم ، همانطور که لنین خود اشاره میکند "در
رابطه با هر مسئله ای که مربوط به اپیستمولوژی میشود و هر پرسش فلسفی که بوسیله
فیزیک مدرن مطرح شده، ما ردپای مبارزه بین ماتریالیسم و ایده آلیسم ،بین دو خط ،
دو دسته بندی در فلسفه را یافتیم. در پس توده ای از واژگان من در آوردی، اسکولاستیسم
فاضل مآبانه گیج، دو صف بندی اصلی ، دو روند پایه ای در حل مسائل فلسفی را تمیز
دادیم ،یعنی اینکه آیا طبیعت، ماده، جهان فیزیکی و خارجی راباید اولی و شعور، ذهن،
حس ، وضعیت روانی و غیره را ثانوی دانست و یا بلعکس . این پرسش ریشه ای است که در
واقع فلاسفه را به دو گروه بزرگ تقسیم میکند"(صفحات 335-336). همانگونه که
لنین نشان میدهد طرفداران روندهای ایده آلیستی متعدد همیشه طرفداری و حمایتشان را
فرو میپوشانند وادعا میکنند که اندیشه هایشان در ماورای همه ی دسته بندی ها در
فلسفه قرار دارد. لنین به مقابله با عینیت گرایی بورژوازی که کوشش در پنهان کردن
ماهیت طبقاتی جهان بینی اش در پشت ماسک بی طرفی میکند، برخاست. لنین با اصل
مارکسیستی جانبداری فلسفه به تفسیر آن میپردازد و آن را به عنوان مبارزه ای شفاف و
سازگار برای ماتریالیسم، برای توضیح بطور حقیقی-علمی جهان و دگردیسی انقلابی آن در
نظر دارد. "مارکس و انگلس از طرفداران فلسفه از شروع تا پایان بوده اند و
آنها قادر بودند که انحرافات از
ماتریالیسم و تن دهی و امتیاز دادن به ایده آلیسم و فیده ایسم در هر یک از روندهای
اخیر را آشکار کنند"(ص 339).
بنابراین
مارکسیستها دو جریان فلسفی رقیب و مخالف را مفروض میگیرند یعنی ایده آلیسم و
ماتریالیسم که غیر قابل سازش و آشتی هستند. "نبوغ مارکس و انگلس دقیقا در این
واقعیت نهفته است که در یک مدت خیلی طولانی، تقریبا نیم قرن، ماتریالیسم را گسترش
دادند...و نشان دادند که چگونه این ماتریالیسم را در حوزه ی علوم اجتماعی با بر
کنار زدن بیرحمانه ی همه ی آشغالهای مبتذل، تلاش های بیشمار از جانب کسانی که خط
"نوینی" درفلسفه و یا جریان "نوینی " و غیره و ذالک را اختراع
کرده اند، صورت گرفت"(ص 336). از آنجائیکه ماتریالیسم و ایده آلیسم غیر قابل
آشتی هستند، دیگر کار عبثی است که تلاش کنیم راهی میانبر پدید آوریم که عناصر هردوی
این جریانات فلسفی عمده را شامل شود و آنها را بطور التقاطی ترکیب کنیم. لنین یک
چنین التقاط هایی را اساسا رد میکند آنهم به دلیل اینکه ماتریالیسم و ایده آلیسم
از تداخل یکدیگر جلوگیری میکنند. "رئالیستها" و غیره با شامل کردن پوزیتویستها،
ماخیستها و غیره کاری جز یک لاس خشکه رقت انگیز، کار دیگری نمی کنند؛ آنها یک حزب
میانه ی خفت بار در فلسفه هستند که جریانات ماتریالیسم و ایده آلیسم را در هر
موضوعی مغشوش میکنند. تلاش برای گریز ازاین دو جریان اصلی درفلسفه، چیزی جز یک
شارلاتان بازی مصالحه جویانه نیست"(ص 340). لنین نشان میدهد که منبع آشفتگی و
اشتباهات ماخیستهای روسی دقیقا در درماندگی اشان از تشخیص و تفکیک دو جریان فلسفی
اساسی یعنی ماتریالیسم و دیالکتیک است که آن را در پس توده ای از الفاظ جدید و
چرندیات اسکولاستیکی بزک میکنند. هر گاه مکتبی فلسفی مفاهیم قراردادی روح و ماده
را با مفاهیم متفاوت دیگر تعویض کند، کودنانی آن را به عنوان مکتبی ورای ایده
آلیسم و ماتریالیسم در نظر میگیرند. ماخیستهای روسی به اساتید مرتجع فلسفه که
ادعای جانبدار بودن ندارند، اعتماد نمودند. این فلاکتی برای ماخیستها بود چرا که
"حتی به یک نفر از این آقایان اساتید که ظرفیت دادن نتایجی با ارزش در حوزه های ویژه شیمی،
تاریخ یا فیزیک رادارند، آنهم زمانیکه نوبت فلسفه میرسد، نمی توان ذره ای اطمینان
کرد "(ص 342). لنین مینویسد که ماهیت حمایت بطور عینی غیر قابل اجتناب فلسفه
و ماهیت اجتماعی آن بطور فوق العاده خوب بوسیله رویکردش به مذهب وعلوم طبیعی نشان
داده شده است. رویکرد ماخیستها به مذهب و علوم طبیعی نشان میدهد که علیرغم ادعا
هایشان دال بر اینکه مکتبشان ما ورای ماتریالیسم و ایده آلیسم قرار دارد و اینکه
به ورای این آنتی تز "محض" رفته اند را می توان اینطور فهمید که تمام
این برادری و اخوت، تأیید این فاکت واقعی است که آنها بطور پیوسته به ایده آلیسم
در غلطیده اند و مبارزه ای پیگیر و خستگی نا پذیر را بر علیه ماتریالیسم دامن زده
اند"(ص 341).
لنین میگوید
که ماخ، آوناریوس و دنباله روانشان هرگز به ورای جایگاهی بی طرف در رابطه با مذهب
نرفته اند و بی طرفی فیلسوف در این موضوع او را به "پادوی ایمانگرایی"
تبدیل میکند. در بررسی عقاید عمده ی فلسفه ماخیستی، لنین نتیجه میگیرد که نقش عینی
آن، جاده صاف کنی برای ایده آلیسم و ایمانگرایی است. رویکرد ماخیسم نسبت به علوم
طبیعی نیز ماهیت ارتجاعی آن را نشان میدهد. کل ماخیسم از ابتدا تا به آخر، با
"متافیزیک" علوم طبیعی (این نامیست که بوسیله ماخ، آوناریوس و پتزولت به
ماتریالیسم طبیعی-علمی داده شده است) مبارزه نمود یعنی مبارزه بر علیه یقین غریزی
بیشتر دانشمندانی که واقعیت عینی جهان خارج را بازتابی بوسیله شعورمان در نظر
میگیرند. رودلف ویلی ماخیست، بیان داشت که فلسفه باید از اقتدار علوم طبیعی که
ماتریالیسم را تصدیق میکند، خلاصی یابد. جوزف پتزولت ماخیست، گفت که به علم نباید
اعتماد کرد. در دیدگاه وی ، بی معنی است که به واقعیت اتمها و مولکولها باور داشته
باشیم به همانگونه که در اسطوره ی کهن هندی، جهان بر روی یک فیل قرار داشت. برای
او مفاهیم اتم و مولکول بازتابی از واقعیت نیستند بلکه فقط نشانه ها و ایجاز هایی
اند. هانس کلاین پیتر، رویکردها ی اپیستمولوژیکی کارل اسنایدر را که نویسنده ای
آمریکایی بود و در یکی از آثارش بطور روشن و همه کس فهم شماری از کشفیات اخیر در
فیزیک و دیگر شاخه های علوم طبیعی را توضیح داده بود، نقد کرد.هرگز اسنایدر ذره ای
شک در این مورد نداشت که "تصور جهان، تصویر اینستکه چگونه ماده حرکت میکند و
چگونه فکر میکند، (ص 335)(کارل اسنایدر، تصویر علوم طبیعی مدرن، لیپزیک، بارث،
1905، ص 228). از دیدگاه وی، ترقی علمی فقط بر اساس ماتریالیسم ممکن است. وی
اندیشه "کشیش خوب، برکلی" را به سخره گرفت که میگفت "اینها همه یک
رؤیاست". بجز در فریبکاریهای یک ایده آلیست خیال باف، در واقع کسی که در وجود
خویش شک ندارد و زمانیکه به حقیقت و عینیت
حس وجود خویش باور داشته باشیم، آنگاه دیگر دلیلی ندارد که احساسات و دریافتهای
دیگرمان را از جهان خارج به عنوان یک
رؤیای توخالی در نظر بگیریم. بنابراین اسنایدر نشان میدهد که یک فیلسوف که حد اقل
وجود خویش راتصدیق میکند نمی تواند وجود خارج را انکار کند. اما کلاین پیتر که لاف
میزند که به هیچ خط فلسفی وابسته نیست، نظرگاه روشن وعلمی اسنایدر را نا مطلوب و
"متافیزیکی" اعلام میکند.
لنین نمونه
ای قانع کننده از اینکه چگونه جریانات متعدد فلسفه ایده آلیستی از ماخیسم استفاده
میکننند، بدست میدهد. در آن زمان، پراگماتیسم در فلسفه آمریکایی مرسوم بود و به
پوزیتویسم منسوب بود و بر پایه ی نظرات ماخ، پیرسون، پوانکاره، دوهم و اسوالد قرار
داشت. تفاوت بین ماخیسم و پراگماتیسم به همان اندازه ای بی اهمیت است که تفاوت بین
امپریوکریتیسیسم و امپریومونیسم. مانند ماخیسم، پراگماتیسم مدعی است که هم ماتریالیسم
و هم ایده آلیسم را رد میکند. در واقعیت امر، پراگماتیسم نتایج ایده آلیستی شفاف
از نظریاتش از شناخت بدست میدهد. ویلیام جیمز یکی از پایه گذاران پراگماتیسم، ایده
ی خدا را به عنوان یک اندیشه ی حقیقی براین اساس که یک "ارزش کاربردی"
دارد، تصدیق میکند. نظریه ی پراگماتیکی حقیقت هر قضاوتی را که بتواند استفاده ی
عملی داشته باشد و سبب موفقیت شود، تصدیق میکند. لنین اهمیت اجتماعی دو خط و دسته
بندی درفلسفه، یعنی مبارزه ماتریالیسم برعلیه ایده آلیسم ولا ادریگری رابا
"طوفانی" که در هر کشور متمدنی بوسیله کتاب "معمای عالم" بر
انگیخته است، کتابی که بوسیله طبیعیدان آلمانی ارنست هاکل تحریر شده، نشان میدهد.
هاکل همه فریبهای ایده آلیستی را که هدفشان تنزل شناخت به نمودهای فرضی است، به
سخره میگیرد و صریحا واقعیت جهان را تأیید کرده و "نظریات ثنویتی شناخت"
را به عنوان چیزی بی معنی وپوچ رد نمود. لین در باره ی کتاب هاکل نوشت:" این
کتاب کوچک قابل فهم، تبدیل به سلاحی در مبارزه ی طبقاتی شد"(ص 348). ایده
آلیستها ی سخت جان در هر کشوری به سرعت روح ماتریالیستی آثار هاکل را تشخیص دادند
چرا که وی از آن "متافیزیکی" که ایده آلیستها و الهیون بر علیه آن در
سرتاسر جهان میجنگیدند، دفاع نمود. دراین مفهوم، لنین بر رابطه ی دیدگاههای فلسفی
و آموزه هایی در رابطه با منافع طبقات تأکید نمود، اگر چه پایه گذاران حرکتهای
فلسفی متعدد (ایده آلیستی یا با گرایش به ایده آلیسم) همیشه تلاش برای پنهان کردن
ماهیت طبقاتی و نفوذ ایدئولوژیکی میکردند. لنین نشان میدهد که همیشه ایده آلیسم،
حالا هر چه میخواهد دستور کارش باشد، یک پایه ی ایدئولوژیکی برای طبقات و قشرهای
ارتجاعی جامعه فراهم کرده است.
ماتریالیسم
دیالکتیک آموزه ای فلسفی است که بطور شفاف جهان بینی طبقه ی کارگر وتوده های
زحمتکش را مادیت بخشید. با اثبات اینکه شناخت و تبدیل واقعیت امر ممکنی است،
ماتریالیسم در خدمت ترقی و منافع مردم زحمتکش قرار میگیرد. طبیعتا، این مورد برای
ایده آلیسم و ماتریالیسم بطور عام بکار برده میشود چرا که فلاسفه ایده آلیست منفرد
وحتی مکاتب ایده آلیستی معینی میتوانند در شرایط معینی موضع اجتماعی مترقی به خود
بگیرند، در حالی که فلاسفه ماتریالیست منفردی میتوانند موضعی ارتجاعی اتخاذ کنند.
رابطه بین فلسفه و سیاست در عمل چندان ساده نیست اما استثناء های ذکر شده ی بالا قانون
عام را از اعتبار ساقط نمی کنند. کسی هم
نمی تواند کاملا اصل جانبداری در فلسفه را با جانبداری در سیاست، که عضو حزبی شدن
را میرساند، یکی دانست. ماتریالیسم دیالکتیک پایه ی فلسفی جهان بینی ، ایدئولوژی و
متدولوژی احزاب کارگری و کمونیستی است. اما این یک گستره ی وسیعی از ماتریالیسم
دیالکتیک را در میان مردم که دیدگاههای اجتماعی و سیاسی مترقی دارند، اگر چه عضو
این احزاب نیستند را رد نمی کند و از آن ممانعت نمی کند.
بنابراین
میبینیم که جانبداری، شاخص اصلی مواضع اجتماعی هر فیلسوف، دانشمند یا افرادیست که
دیدگاههای فلسفی معینی دارند و اینها را
در فعالیتش بکار میگیرند.
7. نقد ماخیسم به عنوان فیده ایسم ناب
لنین کتابش
را در دوره ای از ارتجاع که پس ازشکست انقلاب بورژوا-دموکراتیک 1905-1907 در روسیه
آغاز شد، به تحریر در آورد. در آن زمان، مسائل مذهب اهمیت فلسفی و سیاسی ویژه ای
داشت. لنین نوشت:" بورژوازی روسی برای اهداف ضد انقلابی اش نیاز به احیاء
مذهب، افزایش تقاضا برای مذهب ، اختراع مذهب ، تزریق مردم با مذهب یا قوی کردن
بنیه ی مذهبی مردم در اشکال جدید را احساس کرد. از اینرو، موعظه ی سامان خدایی
شاخص اجتماعی و سیاسی حاصل کرده است"(و.ای.لنین، منازعه حامیان اوتزویسم و
سامان خدا، مجموعه آثار، جلد 16، ص 44).
با توجه به
نیازمبرم برای مبارزه با امواج مذهبی ، لنین شماری از آثار آتئیستی بسیار خوبی
تحریر نمود که مرحله ی جدیدی در آتئیسم
مارکسیستی را رقم زد. از این آثار میتوان از سوسیالیسم و مذهب (1905)، رویکرد حزب
کارگران نسبت به مذهب (1909) ، طبقات و احزاب در رویکردشان به مذهب و کلیسا (1909)
و نا مه های معروفش به نویسنده ی روسی ماکسیم گورکی که در آنها نظریه ی سامان
خدایی را به نقد میکشد و مقالاتش در رابطه با نویسنده ی روسی لئو تولستوی، نام
برد. لنین به شدت به هر تلاشی که مارکسیسم و مذهب را ترکیب کند حمله میکند: "
مارکسیسم ، ماتریالیسم است و بخودی خود دشمن بی رحم مذهب است"(و.ای.لنین،
رویکرد حزب کارگران نسبت به مذهب، مجموعه آثار، جلد 15، ص 405). ماتریالیسم و
امپریوکریتیسیسم حد کمال میراث آتئیستی لنین است. در آن، وی ماهیت مذهبی و فیده
ایستی عقاید ایده آلیستی حمایت شده بوسیله امپریوکریتیسیستها را آشکار میکند و نقش
طبقاتی عینی آموزه های ایده آلیستی را بطور عام نشان میدهد. لنین افشاء ماهیت فیده
ایستی آموزه ی ماخیستی را به عنوان نتیجه عمده ی اثرش در نظر گرفت. وی در این باره
میگوید:" نقش عینی و طبقاتی امپریوکریتیسیسم بطور کامل در همراهی وفادارانه
به فیده ایستها در مبارزه اشان بر علیه ماتریالیسم بطور عام و ماتریالیسم تاریخی
بطور اخص نهفته است"(ص 357). لنین همراهی وفادارانه ایده آلیسم را با فیده
ایسم از چند زاویه مورد بررسی قرار می هد: وی عقاید فلسفی ماخیستی متعدد را که
بویژه فیده ایستی است مورد تحلیل قرار می دهد. گزاره های معینی از "ایده
آلیسم فیزیکی" که به فیده ایسم منجر میشود را بررسی میکند و بستگی و همبستگی ماخیسم
را به مکاتب فیده ایستی نشان مید هد. لنین توضیح میدهد که ماخیسم بطور اجتناب
ناپذیر پیروان خود را به فیده ایسم رهنمون میکند.
لنین در بخش
"بجای مقدمه ی" اثرش، ماهیت فیده ایستی انکار ماخیستی وجود عینی ماده را
نشان میدهد. ماخیستها میگویند که "ماده هیچ است" و ماهیت فیده ایستی بیان
خود را درک نمی کنند و بطور تمسخر آمیزی ماتریالیستها را (که واقعیت ماده را تصدیق
میکنند) به ایده آلیسم و تصوف متهم میکنند. لنین نشان میدهد که انکار ماخیستی عینیت
و ابدیت ماده قدمی مستقیم به سوی تصدیق وجود یک خدای ابدی به عنوان خالق جهان است.
آموزه ی آوناریوس در باره ی "عبارت مرکزی عامل بالقوه مختصات" به تصدیق
افسانه ی روح ابدی انسان منجر میشود. وی تصدیق میکند که انسان همیشه "بطور
ذهنی خود را نسبت به تصویر دریافت شده جهان انعکاس میدهد که بقولی ثابت میکند که
"خود" و "غیر خود" همیشه با یکدیگر وجود دارند و غیر قابل
تفکیک هستند. لنین نشان میدهد که اگر یک فرد خود را به طور روانی به بعضی فاکتها یا وضعیتها انعکاس
دهد، این مورد نمی تواند به عنوان معیار حقیقت یا عینیت یک چنین انعکاسی در نظر
گرفته شود. " مردم می توانند تفکر کنند و بطور ذهنی هر نوعی از جهنم وانواع شیاطین
را برای خودشان انعکاس دهند. حتی لوناچارسکی، اگر بخواهیم بیانی لطیف را بکار بریم، مفاهیم مذهبی را بطور ذهنی برای خود منعکس می کرد.
اما دقیقا هدف نظریه شناخت اینست که شاخص غیر واقعی و ارتجاعی یک چنین انعکاساتی
را بنمایاند"(ص 78). نتایج فیده ایستی نیز از درک ماخیستی حقیقت عینی که
بوسیله بوگدانف به عنوان آن چیزی که دارای اهمیت کلی است، یا به عنوان تجربه
ی اجتماعا سازمان داده شده تعریف شده است،
می توان نتیجه گرفت. مقصود ماخیستها از تجربه اجتماعا سازمان داده شده، هر اندیشه ای است که مردم "سازمان
یافته" به هر طریق، باعث تغییرات اجتماعی شوند و این از "اهمیت
عام" برای گروهی معین از مردم برخوردار بوده است. اغلب در تاریخ اتفاق افتاده
که اندیشه های اشتباه، یک دیدگاه تحریف شده از واقعیت عینی بدست داده و برای یک
دوران معین از "اهمیت عام" برای گروه معینی از مردم برخوردار بوده و
فعالیت آنها را در طول خطوط اشتباهی سازمان داده است. "اهمیت عام" را به
آسانی می توان به نفع فیده ایسم تفسیر کنیم. تنها تعریف ضد فیده ایستی حقیقت تعریف
ماتریالیستی آن است یعنی شناخت تأیید شده بوسیله
عمل و همچنین ارتباط شناختمان در رابطه با
ویژگیها و روابط واقعیت عینی موجود خارج
از ما . آموزه ی ماخیستی حقیقت همانند تجربه ی ذهنی مردم چیزی جز بروز فیده ایسم شسته
و رفته نیست. ماتریالیسم بتنهایی، بر طبق نظرلنین، بطور ابطال ناپذیر در را بر روی
هر فیده ایسمی میبندد"(ص 16). لنین بطور سازگار ماهیت فیده ایستی تفسیر
ماخیستی مقولات قانون، علیت (ص 155) و فضا و زمان (ص 178) را افشاء میکند.
همچنین وی
نشان میدهد که چگونه ایده آلیسم فیزیکی از فیده ایسم حمایت میکند. درفصل 5، که به
انقلاب اخیر در علوم طبیعی می پرازد، این موضوع را که چگونه ایده آلیسم فیزیکی از
فیده ایسم حمایت میکند را در بخش 4، " دو جریان در فیزیک مدرن و روح گرایی
انگلیسی"، ودر بخش 6 "دو جریان در فیزیک مدرن و فیده ایسم فرانسوی"
را مورد بررسی قرار میدهد. در بریتانیا،
فیده ایستها ازاین اندیشه ی ایده آلیستهای فیزیکالی استفاده میکنند که معتقدند همه
نظریه های علمی فقط فرضیات قابل اجرا و عملی اند و ماهیت پدیده ها را توضیح نمی دهند.
فیلسوف ایده آلیست انگلیسی جیمز وارد با ارجاع به تردیدات ایده آلیستی بعضی از
فیزیکدانان گفته است که فیزیک مدرن
"کاراترین علاج" را برای "ایمان جاهلانه به ماده" فراهم نمود
و بنابراین به فهم اندیشه ی خدا یاری رساند. در فرانسه، مرتجع ترین فلسفه ی ایده
آلیستی، که استلزاماتش قطعا فیده ایستی بود (ص 291) خود رابه نظریه ی ماخیستی
فیزیکدان فرانسوی هنری پوانکاره که اهمیت عینی مفاهیم علمی را انکار میکرد، سپرد. وجهه
عمده نقد لنین از ماخیسم به عنوان فیده ایسم ناب درفصل چهار، بخشهای 3 و 4 مطرح
شده است. آموزه ی ماخ و آوناریوس در اندیشه های ویژه اش با معتقدان به مکتب حلول
گرایان که یک مکتب ایده آلیستی ذهنی است، سازگار میباشد. آموزشهای حلول گرایان چه اند
که ماخیستها دستشان در دست آنهاست؟
حلول گرایان
بسیار مرتجع هستند و آشکارا از فیده ایسم هواداری میکنند ودر جهالت خود منحصر
بفردند. حتی یک نفر از آنها وجود ندارد که بی پرده در آثار نظریشان در اپیستمولوژی
از مذهب دفاع نکرده باشد"(ص 212). پایه گذاران امپریوکریتیسیسم آشکارا ویلهلم
شوپه حلول گرا را تحسین میکنند. آوناریوس نوشت که وی بوسیله همدردی وتوافق شوپه
نسبت به امپریوکریتیسیسم، خرسند و تشویق شده است. حلول گرایان مکررا تأییدشان را
در رابطه با نظریه ی ماخ و آوناریوس بیان
نمودند. ریچارد شوبرت- زولدن، یک حلول گرای برجسته، نظریه ای بنام "عبارت
مرکز عامل بالقوه" را گسترش داد که در خیلی موارد شبیه به "اصل
مختصات" آوناریوس بود. لنین اشاره نمود که نظریه ی آوناریوس گرایش به نتایج
فیده ایستی نسبت به ابدی بودن روح دارد. خود
آوناریوس چنین نتایجی را فرموله نکرد ولی شوبرت- زولدن این کار را انجام داد: از
این نظریه که وجود و شعور غیر قابل تفکیک اند، این نتیجه را گرفت که پیش-وجود
"خویش" انسانی قبل از وجود جسم انسانی و پس-وجود بعد از مرگ جسم است و
آشکارا ابدیت روح را تبلیغ نمود. برای نشان دادن شاخص فیده ایستی امپریوکریتیسیسم،
لنین دست به تحلیل بیانات فیلسوف آلمانی هانس کورنلیوس ، فیلسوف روسی آ.آ. بوگدانف
و دیگر پیروان ماخ و آوناریوس زد. بوگدانف در اثر امپریومونیسم خود نوشت: " ما
پذیرفته ایم که خود طبیعت فیزیکی محصولی از اختلاطهای یک شاخص ناگهانی است (که
مختصات روانی به آن نیز متعلق است) و آنکه
این طبیعت بازتابی از چنین اختلاطهایی در دیگران ، مشابه آنها، اما از مختلط ترین
نوع "در تجربه ی اجتماعا سازمان داده شده موجودات زنده است."(ص 228) (ا.
بوگدانف ، امپریومونیسم، کتاب 1، چاپ دوم، مسکو، 1905، ص 146, به زبان روسی).
بوگدانف
میگوید که طبیعت یک محصول است یعنی اینکه طبیعت بوسیله چیزی که خارج از طبیعت وجود
دارد تولید شده است. به زبان ساده و و واضح لنین این را خدا می نامد. "فلسفه
ای که این را آموزش می دهد که خود طبیعت فیزیکی یک محصول است، بطور ساده و ناب یک
فلسفه ی ربانیت است"(ص 229). چه تأسفی که چنین فلسفه جالبی هنوز در سمینارهای
تئولوژیکی مورد پذیرش واقع نشده است! در آنجا مطمئنا شایستگی هایش مورد قدر دانی
قرار میگرفت"(ص 228). بوگدانف این مفهوم ایده آلیستی را که عنصر فیزیکی
بوسیله عنصر روانی و روحی زاییده میشود را نظریه "جانشینی عام " عنصر
روانی در رابطه با عنصر فیزیکی می نامد. لنین در این رابطه میگوید:" ایده
مطلق، نفس کلی، اراده ی جهانی، جانشینی عام عنصر روانی بجای عنصر فیزیکی همه
فرمولبندیهای متفاوت برای همان ایده اند"(ص 229). سرتاسر کتاب ماتریالیسم و
امپریوکریتیسیسم ، از آغاز تا پایان، از نظرگاه ماتریالیستی محکومیت صریح هر نوع
کرنش به مذهب ، هر سازشکاری دراین موضوع و افشاء همه ی انواع ایده آلیسم به عنوان
بازیچه ی دست فیده ایسم مملواست.
امروزه بسیار
مهم است که رابطه ریشه دار بین ایده آلیسم فلسفی و مذهب را نشان دهیم چرا که نه
فقط ایده آلیسم به کار خود ادامه میدهد بلکه بطور قابل توجه ای نقش اجتماعی اش به
عنوان همدست مذهب، قویتر شده است. چرا که مذهب بویژه نیاز بیشتری برای دفاع از
عقایدش دارد و در واقع روندهای عمده ی فلسفه بورژوازی مدرن دراین کار یاری می
رسانند تا نظم اجتماعی تئولوژی را بر آورده سازند. به نئوپوزیتویسم بنگرید. ظاهرا
این فلسفه نسبت به مذهب بیطرف است و سخنگویانشان گاهی بیانات شک گرایانه ای در
رابطه با ارزش های مذهبی اظهار میدارند. اما مسائل اساسی فلسفه بوسیله
نئوپوزیتویستها با روح ماخیستی – برکلی حل میشوند و همانگونه که لنین نشان داد ،
این مورد بطور اجتناب ناپذیری به دفاع از عقاید مذهبی منجر میشود. بنابراین براهین
لنین بر ضد روح فیده ایستی پوزیتویسم قدیم نیز در مورد پوزیتویسم جدید صادق است.
بعضی از
نئوپوزیتویستها آشکارا مذهب را تقویت میکنند اگر چه بنظر می آید که آن را نقد میکنند. از اینرو،
نئوپوزیتویستها، مذهب را "متافیزیک" یا مجموعه ای از گزاره هایی می
نامند که نمی توان آنهارا اثبات و یا بوسیله تجربه آزمایش نمود. اما آنها توصیف به
ظاهر منتقدانه خود را از مذهب با تصدیق اینکه ماتریالیسم و آتئیسم (بی خدایی) هر
دو "متافیزیک" غیر قابل توضیحند، کامل میکنند. آشکارا چنین تشابه ای بین
نظریه ی علمی آتئیسم و نظریه ی غیر علمی مذهب منجر به حمایت از مذهب میشود که هدفش
چیزی جز به بیراهه کشاندن نقد ماتریالیستی مذهب نیست. بعلاوه، نئوپوزیتویستها باور
دارند که مذهب توجیه خودش را در عباراتی ملطف به عنوان احساسی ملهم و مفید توجیه می
کند در صورتی که ماتریالیسم به عنوان چیزی بی معنی دیده میشود؛ هر دو غیر قابل
توضیح اند و نیازهای روحی انسان را بر آورده نمیکنند. در واقع، نئوپوزیتویسم مذهب را به عنوان وزنه ی تعادل در
برابر آتئیسم و ماتریالیسم ستایش میکنند. کوشش هایی که از جانب بعضی از نئوپوزیتویستها
برای فاصله گرفتن از فیده ایسم، ناموفق بوده است. زیرا فلسفه ی ایشان پاسخهای ایده
آلیستی به پرسشهای عمده ی فلسفی میدهد. ماخ گفت که او نمی خواهد که کسی نتایج صوفی
گرانه از نظراتش بگیرد، یعنی اینکه داستانهای جن و پری اختراع کنند اما لنین گفت
که داستانهای جن و پری بطور اجتناب ناپذیری از عقاید اساسی ماخ منتج می شوند(ص
182). نتایج تئولوژیکی نیز از آموزه های پوزیتویسم نوین استنباط میشوند.
ارجاع لنین
به تمایل مذهب به لاس زدن با علم و تظاهر به اینکه با آن سازگاراست، هنوز در دوران
ما مناسب است. برای این خصیصه ی مذهب که سعی در وفق دادن خود باعلم میکند، لنین واژه
ی "فیده ایسم فرهنگی" را بکار
میبرد. وی نوشت:" فیده ایسم معاصر،
علم را به هیچ وجه رد نمی کند؛ آنچیزی که رد میکند "ادعاهای مبالغه
آمیز" علم است یعنی ادعایش مبنی براینکه حقیقت عینی است"(ص 125). در تشریح
این اندیشه، لنین اضافه میکند:" فیده ایسم مدرن و فرهنگی فکر در خواست چیزی
بیشتر از اعلان اینکه مفاهیم علوم طبیعی "فرضیه های کاربردی اند"،
ندارد. آقایان، ما علم را به شما دانشمندان تسلیم میکنیم به شرطی که شما
اپیستمولوژی و فلسفه را به ما تسلیم کنید؛ چنین است شرط با هم زندگی کردن الهیون
واساتید در کشورهای "پیشرفته"
سرمایه داری"(ص 280). از زمانیکه این مطالب نوشته شده، فیده ایسم حتی
بیشتر "فرهنگی" و "مدرن" شده است. مذهب خود را به طور گسترده
باعلم وفق داده است. الهیون تلاش در اثبات این مطلب دارند که مذهب علم را نقض
نمیکند. حتی سایبرنتیک هم بوسیله آنها با روحی فیده ایستی تفسیر شده است یعنی با
قادر کردنمان در بازی نقش خالق ، این را به ما می آموزد که معنای باریتعالی را درک
کنیم.
کتاب لنین به
ما کمک میکند که هر تلاشی بوسیله "فیده ایسم فرهنگی" معاصر برای قاچاقی
وارد کردن اندیشه های مذهبی تحت پرچم دروغین سازگاری باعلم را در یابیم. کتاب لنین
نیز اهمیت پایداری برای مبارزه بر علیه رویزیونیسم معاصر دارد که هدفش صرفا اینستکه
اندیشه های اساسی مارکس را در رابطه با مذهب بازنگری کند. قبل از هر چیز،
رویزیونیستها نقش طبقاتی و ارتجاعی مذهب معاصر را انکار میکنند. آنها میگویند که
در گذشته ، مذهب درواقع تریاکی برای مردم بوده است. ولی امروز حتی میتواند روند
انقلابی را "بپرورد" و به عمل انقلابی منجر کند. آنها باور دارند که
آتئیسم مارکسیستی منحصرا دارای شاخص سیاسی بود و آماج این شاخص سیاسی بر علیه
فعالیت سیاسی و ارتجاعی و روحانیون بود در صورتیکه امروز هیچ دلیلی برای تبلیغات
مارکسیستی ضد روحانی و ضد مذهبی وجود ندارد. زیرا طیف سیاسی بسیاری از سازمانهای
مذهبی تغییر کرده است .
رویزیونیستها
این واقعیت را نادیده میگیرند که در دوره های تاریخی متفاوت، مذهب ممکن است نقشهای
متفاوت بازی کند و سازمانهای مذهبی ممکن است در فعالیتشان در دفاع از منافع طبقات
زحمتکش تغییر شکل داده باشند و ممکن است حتی در موضوعات معینی با سازمانهای مترقی
همراهی کنند همانطور که اغلب امروز اینچنین میکنند. نتیجتا احزاب کمونیستی
وکارگری، رویکردشان را نسبت به سازمانهای مذهبی
و تاکتیکهای آنان در رابطه با این سازمانها تغییر می دهند. اما تحت هر
شرایطی مذهب به عنوان دشمن ایدئولوژی
ماتریالیستی علمی باقی می ماند. در همان حال، بسیار مهم است که بدانیم احزاب
کمونیستی وکارگری هیچ دشمنی نسبت به مذهب به دلیل موضع آشتی ناپذیر ایدئولوژی
مذهبی، ندارند. لنین نوشت که از یکطرف تاکتیکهای احزاب مارکسیستی یعنی رویکرد از
لحاظ ایدئولوژیکی آشتی ناپذیر نسبت به مذهب ، و از طرف دیگر احترام برای باورمندان
مذهبی وتلاش در اتحاد نیروها برای مبارزه برای ترقی اجتماعی بنظر بعضی ها نشان
"کلاف بی معنی از تناقضات مارکسیستی" را بر خود دارد. لنین گفت
"فقط آدمهایی با یک رویکرد سرسری به مارکسیسم میتوانند به این شیوه تفکر کنند
(و. ای. لنین، مجموعه آثار، جلد 15، ص 404). یک مارکسیست باید به یک وضعیت عینی
توجه کند، باید قادر به کشیدن خطی بین آنارشیسم و فرصت طلبی باشند و باید نه به
فرصت طلبی خرده بورژوا، که از مبارزه با مذهب می ترسد، و نه به
"انقلابیگری" مجرد و توخالی آنارشیستی که اولویت مبارزه را به مبارزه
برعلیه مذهب میدهد، در غلطید. حا لا هر چه تحولات مبارزه ی ایدئولوژیکی میخواهد
باشد، مارکسیستها همیشه اولویت را به منافع مبارزه بر علیه ستم ملی اجتماعی توده ی زحمتکش، بر
علیه فقر و استثمار یعنی برعلیه ریشه اجتماعی مذهب بر علیه آن شرایطی که مردم را
در باور به خدا و کمک از باریتعالی وادار میکند، میدهند. اندیشه های لنین در باره
ی آتئیسم پایه ی نظریه و پراتیک همه احزاب مارکسیستی برای دهه های زیادی بوده است.
از چه نقطه نظری یک
مارکسیست باید با امپیریوکریتیسیسم برخورد کند؟
لنین به
مارکسیستها آموزش میدهد که با عظم راسخ در دفاع از اصول اساسی مارکسیسم پای فشاری
کنند. چرا که انحراف از این موضع یعنی خیانت به جهان بینی مارکسیستی و در غلتیدن
به مواضع غیر علمی ایده آلیستی. لنین اشاره میکند که مارکسیستها باید
امپریوکریتیسیسم را از چهار نظرگاه ارزیابی کنند:
اولا، باید پایه ی نظری
امپریوکریتیسیسم و ماتریالیسم دیالکتیک را مقایسه کرد. بخش قابل ملاحظه ای از کتاب
لنین به یک چنین مقایسه ای تخصیص داده شده است، که ماهیت ارتجاعی امپریوکریتیسیسم
را نشان میدهد. هواداران امپریوکریتیسیسم، روی اشتباهات قدیمی ایده آلیسم و لاادری
گری را با پرده ی فریبکاریهای جدید می پوشانند. گفتن اینکه امپریوکریتیسیسم هماهنگ
با مارکسیسم است، آشکار کردن جهل محض و به حد اعلی ناکافی برای فهم ماتریالیسم فلسفی مارکس و انگلس است.
دوما، باید جایگاه
امپریوکریتیسیسم را در بین دیگر مکاتب فلسفی مدرن تعیین نمود. لنین به شیوه ی زیر
این کار را انجام می دهد: ماخ و آوناریوس از کانت و لاادری گریش آغاز کردند اما
بجای رفتن به ماتریالیسم، به ایده آلیستهای ذهنی هیوم و برکلی برگشتند. کانت، لاادری
گریش را با تصدیقی از "شئ فی نفسه" ، یعنی اشیاء واقعی موجود خارج
ومستقل از شعور انسانی ترکیب نمود. لنین میگوید که آوناریوس لاادری گری را از فلسفه
ی کانت تصفیه نمود. همه ی هواداران ماخ و آوناریوس، واقعیت جهان یعنی "شئ فی
نفسه" را مطلقا رد میکنند و با به اصطلاح حلول گرایان که از مرتجع ترین مکاتب
ایده آلیستی اند، همراهی میکنند.
سوما، باید به رابطه ی غیر
قابل کتمان ماخیسم با ایده آلیسم فیزیکی توجه کرد. در این مورد، لنین بار دیگر
ریشه های اپیستمولوژیکی ایده آلیسم فیزیکی را بررسی میکند. فروپاشی و شکست نظریات
قدیمی به عنوان نتیجه ای از کشفیات اخیر، نسبیت شناختمان را مدلل ساخت. با تحقق چنین
نسبیتی، بعضی فیزیکدانان نا آگاه از دیالکتیک به نسبی گرایی و متعاقبا به ایده
آلیسم در لغزیدند.
چهارما، باید ریشه های اجتماعی
امپریوکریتیسیسم و هدف طبقاتی عینی اش بررسی شود. در پس اسکولاستیکهای
امپریوکریتیسیستی، میتوان مبارزه ای ایدئولوژیکی وهوادارانه در فلسفه را مشاهده
کرد. "فلسفه اخیر به همان اندازه جانب دارانه است که دو هزار سال پیش جانب
دارانه بود. احزاب رقیب بویژه ماتریالیسم
و ایده آلیسم هستند، اگر چه این واقعیت بوسیله حیله گری فاضل مآبانه ی عبارات تازه
یا بیطرفی ضعیف النفس پنهان شده است. ایده آلیسم شکلی ظریف و ناب از فیده ایسم
است"(ص 358).
اندیشه های
لنین مبنی بر اینکه چگونه امپریوکریتیسیسم را ارزیابی کنیم از اهمیت پایداری بر
خوردار است. این چهار "نظرگاه" شامل اصولیند که بوسیله آنها مارکسیستها
باید در ارزیابی هر جریان ایده آلیستی در فلسفه از آنها راهنمایی بجویند. دنیای
نوین عرصه ی مبارزه ی شدید بین دو جهان بینی متضاد است. ایدئولوژی نقش مهم تری در
تعیین رفتار انسانی بازی میکند و آینده ی نوع بشر بستگی به نتیجه ی مبارزه ی
ایدئولوژیکی دارد. امروز کتاب لنین با براهین قدرتمندش به نفع جهان بینی انقلابی،
هنوز بسیار مناسب است. هر فرد متفکری باید جایگاه خویش را در مبارزه، مسئولیتش و
جهان بینی اش معین کند و اثر ماندگار لنین میتواند به او در این تلاش یاری رساند.
برای بسیاری از نسلها ی آینده این اثر الگویی از جهان بینی ماتریالیستی علمی خواهد
بود و دفاع از آن الگویی از ترقی خلاق مارکسیسم و نمونه های الهام دهنده برای
مبارزه بر علیه هر ارتجاع ایدئولوژیکی خواهد بود.
فهرست معانی
آگنوستیسیسم ، لا ادریگری((Agnosticism (از واژه
یونانی agnostos یعنی غیر قابل
شناخت)، آموزه ای که باور دارد انسان نمی تواند به ماهیت حقیقی اشیاء شناخت پیدا
کند. لاادریگرایان کلاسیک در تاریخ فلسفه،
هیوم و کانت بودند. هیوم باور داشت که
انسان فقط با حس هایش یعنی با فاکتهای تجربه ی ذهنی اش سر و کار دارد و بنابراین
نمی تواند معرفتی در باره ی جهان خارجی داشته باشد، نه می داند جهان خارجی چیست
ونه اینکه آیا اصولا وجود دارد. کانت وجود عینی اشیاء (اشیاء فی نفسه) را تصدیق
نمود اما باور داشت که ماهیت آنها غیر قابل شناختند.
لمی ، پیشین(A priori). عبارتی مربوط به شناخت ذاتی
شعور. و عبارت متضاد آن، از بعدی، پسین a posteriori ،
یعنی شناخت مشتق از تجربه ازطریق ادراک حسی.
آتئیسم، بی خدایی
(Atheism، از واژه
یونانی atheos یعنی بدون خدا). نظامی از دیدگاه هایی که
باور به یک خدا یا نیروی ماورای طبیعی را انکار میکنند.
پرسش اساسی فلسفه. پرسش رابطه ی شعور نسبت به وجود،
رابطه ی روح نسبت به ماده. این پرسش دو جنبه دارد یعنی اولا چه چیزی اولی است ،
روح یا طبیعت، شعور یا ماده؛ دوما، آیا شعور به وجود ربط دارد، آیا شعور ظرفیت
بازتاب درستی از جهان را دارد؟ پاسخ به این پرسش اساس هر آموزه ی فلسفی را تشکیل
میدهد. ماتریالیسم و ایده آلیسم پاسخهای کاملا متفاوتی به این پرسش میدهند یعنی
ماتریالیسم اولی بودن وجود و قابل شناخت بودن آنرا فرض میگیرد، در صورتیکه ایده
آلیسم اولی بودن روح را فرض میگیرد و اکثر روندهای ایده آلیستی حامی لاادریگریند و
می گویند که جهان غیرقابل شناخت است.
وجود. مفهومی که در فلسفه ماتریالیستی ، کل جهان پیرامونی را
تعیین می کند، جهانی که بطور عینی و مستقل از شعور انسانی وجود دارد.
مقولات، کاتاگوریها(از واژه یونانی kategoria تعریف، گزاره،
مقوله). عامترین مفاهیم در هر مکتب نظری که ویژگی ها و قوانین اساسی واقعیت عینی
را بازتاب میدهد. مقولات فلسفی شامل ماده، شعور، حرکت، فضا و زمان، کمیت و کیفیت،
علیت، ضرورت و شانس، صورت و محتوی، احتمال و واقعیت و غیره هستند. هر دوره ای در
پیشرفت تفکر علمی و تکنیکی بوسیله مجموعه ی ویژه مقولات خودش مشخص میشود که عمق
شناخت، جهت و اشکال اساسی آن را بازتاب می دهد.
خداگرایی(از واژه لاتینی deus یعنی خدا). آموزه ای که وجود خدا را صرفا به
عنوان علت اولی جهان تصدیق میکند. از نقطه نظر الهی و لاهوتی، خدا فقط عالم را خلق
نمود اما از زمان خلقت در کار عالم و روندهایش دخالت نمیکند.
دترمینیسم، علت گرایی. درکی که باور دارد چیزی به خودی
خود اتفاق نمی افتد، یعنی آنچه اتفاق می افتد ضروریست. متضاد با این مفهوم، علت نا گرایی است که به این
درک باور دارد که اراده آزاد است.
ماتریالیسم دیالکتیک. علم عامترین قوانین تحول طبیعت،
جامعه و تفکر انسانی است که پاسخی ماتریالیستی به پرسش رابطه ی وجود نسبت به شعور
می دهد.
جزم گرایی، dogmatism(از واژه یونانی
dogma یعنی عقیده،
اندیشه، حکم). رویکردی جزمی به مسائل، بدون در نظر گرفتن شرایط تاریخی معین. استفاده
از جزمها یا اندیشه های مجرد جدا از زندگی
که به آنها به عنوان اندیشه های درست و اساسی مناسب برای نکوهش یا رد گزاره
هایی که در تخالف با آنهاست، توجه می شود.
یک ویژگی شاخص جزم گرایی ، ایمان کور از اولیاء امور، دفاع از اندیشه های مهجور یا
اثبات نشده است. جزم گرایی در فلسفه عبارتی از تفکر غیر دیالکتیکی(متافیزیکی) است.
دوگرایی، ثنویت، dualism(از واژه لاتینی
duo یعنی دو). آموزه
ای فلسفی که در تخالف با یک گرایی یا وحدت گرایی (monism از واژه ی یونانی یک، تنها) است و جوهرهای
مادی و روحی را به عنوان اجزاء برابر عالم در نظر میگیرند. دو گرایی در فلسفه
دکارت و کانت مشهود است.
التقاط گرایی ، Eclecticism(از واژه ی
یونانی eklego یعنی، من
انتخاب میکنم). التقاط گرایی تلاش میکند که یک آموزه ی ظاهرا منطقی از دو دیدگاه
متفاوت فلسفی ، دو دیدگاه متفاوت سیاسی ، دو دیدگاه متفاوت از گزاره های علمی متضاد
ایجاد کند.
امپریوکریتیسیسم، Empirio-criticism(از واژه ی
یونانی empeiria یعنی تجربه و kritike یعنی فن تشخیص دادن
و قضاوت کردن). بطور تحت اللفضی یعنی "فلسفه ی تجربه انتقادی"، یک روند
ایده آلیستی ذهنی که بوسیله آوناریوس و ماخ (گاهی ماخیسم نامیده میشود)
پایه گذاری شد. این روند فلسفی وجود واقعی ماده ، ضرورت و علیت را انکار میکند.
مرکز ثقل این آموزه بر اندیشه ی ماخ از جهان به عنوان تمامیتی از "عناصر
خنثی" یا احساسات و بر آموزه ی آوناریوس از "مختصات اصلی" ، یعنی
رابطه ای پایدار بین ذهن و عین بنا شده است. امپریوکریتیسیسم بطور تنگاتنگ به ایده
آلیسم فیزیکی مربوط است. تلاشهای این روند فلسفی ایجاد یک "خط سوم" در فلسفه است که
فلسفه را به تحلیلی از شناخت علمی تنزل می دهد. تفکرات و نظرات در مورد کشفیات
اخیر علمی بوسیله ی نئو پوزیتویستها صورت گرفت.
امپریومونیسم، Empirio-monism(از واژه ی
یونانی empeiria یعنی تجربه و monos یعنی یک). این
نام را بوگدانف روی فلسفه خود که نوعی از امپریوکریتیسیسم یا ماخیسم است، گذارد. بنا
به نظر این دیدگاه، هر چیزی، تجربه یسازمان داده شده به این یا آن طریق (که از آن
به عنوان تمامیتی از دادههای حسی مستفاد میشود) است.
امپیریوسمبلیسم، Empirio-symbolism (از واژه ی یونانی empeiria یعنی تجربه و symbolism یعنی نشانه).
عبارتی که بوسیله یوشکویچ ایده آلیست برای نامیدن نوع فلسفی امپریوکریتیسیسم خود
بکاربرده شد. ایده ی اصلی آن عبارت است از اینکه مفاهیم (حقیقت، وجود، ماهیت و
غیره) صرفا نشانه های اختیاری هستند و هیچ چیز واقعی را بازتاب نمیکند. جهان خارج
و قوانینش فقط نشانه های ظرفیت انسان برای شناخت هستند.
اپیستمولوژی یا نظریه ی شناخت ، Epistemology (از واژه ی یونانی episteme یعنی شناخت و logos یعنی عقل، آموزه ). نظریه ای است در باره ی
ماهیت، قوانین و اشکال شناخت. این نظریه با موضوع و منابع شناخت، ماهیت و نیروی
محرک ، مراحل، اشکال و شیوه های شناخت ، حقیقت و معیار آن رابطه ی بین شناخت
انسانی و عمل و غیره سر و کار دارد. تاریخ
فلسفه دو خط متفاوت ویژه را در حل مسائل اپیستمولوژیکی اساسی می شناسد یعنی
ماتریالیسم و ایده آلیسم.
ایمان گرایی، فیده ایسم Fideism . آموزه ای که
ایمان را بجای دانش می نشاند یا به ایمان اهمیت می بخشد. لنین اغلب از این عبارت
هر گونه تبعیت و هواخواهی از مذهب را مد نظر داشت.
ماتریالیسم تاریخی. جزئی از فلسفه
مارکسیستی-لنینیستی، علم عامترین قوانین و نیروهای محرک پیشرفت جامعه که بوسیله
مارکس و انگلس پایه گذاری شد. آنها
جهان بینی فلسفی جدید را در رابطه با جامعه بسط دادند. ماتریالیسم تاریخی نیز به
عنوان دیدگاه ماتریالیستی تاریخ شناخته شده است.
ایده آلیسم. یک روند فلسفی بر ضد ماتریالیسم در رابطه با دادن
پاسخ به پرسش اساسی فلسفه است. ایده آلیسم به اولی بودن شعور (روح) که ماده و
قوانین آن را خلق میکند، باور دارد. بسته به اینکه چگونه ایده آلیسم علت اولی روحی
را دریافت میکند، دارای دو شکل عمده است یعنی
ایده آلیسم عینی و ایده آلیسم ذهنی. ایده آلیسم عینی به وجود خارج از ما و
جهان که بوسیله یک ایده ی عینی خلق شده باور دارد. در صورتیکه در ایده آلیسم ذهنی،
جهان از ایده ی ذهن، از شعور فردی مشتق شده است.
فلسفه حلول. یک روند ایده آلیستی ذهنی درفلسفه
در اواخر قرون 19 و اوایل قرن بیستم است که معتقد بودند واقعیت قابل شناخت در حوزه
ی شعور انسانی قرار دارد و آنکه نسبت به آن در همه جا ظهوردارد. حلول گرایان وجود
واقعیت عینی را انکار میکنند و شعور را به عنوان تنها واقعیت در نظر میگیرند. آنها
بشدت توسط لنین در اثرش ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم مورد انتقاد قرار گرفتند.
قانون. رابطه ضروری ، ویژه و پایدار بین پدیده ها در طبیعت و
جامعه.
ماتریالیسم. روند فلسفی است بر ضد ایده آلیسم.
در پاسخ به پرسش اساسی فلسفه، ماتریالیسم این را فرض میگیرد که ماده (طبیعت) اولی
است در صورتیکه شعور دومی است. ماتریالیسم، شعور رابه عنوان ویژگی ماده ی سازمان
داده شده ی عالی در نظر میگیرد. پیشرفته ترین شکل ماتریالیسم ، ماتریالیسم
دیالکتیک است که در اواسط قرن نوزدهم بوسیله مارکس و انگس خلق شد که نه فقط به
محدودیتهای مکانیکی و متافیزکی ماتریالیسم پیشا مارکسیسم بلکه به دیدگاه ایده
آلیستی اش از جامعه نیز غلبه کرد.
متافیزیک. در فلسفه مارکسیستی ، متافیزیک یک روش تفکر ضد
دیالکتیک ، دیدگاهی ساده شده و محدود در باره ی جهان است. متافیزیک یا تغییر و
ترقی را انکار میکند یا اینها را صرفا به
صعود و نزول کمی تنزل می دهد در همانحالی که به تبدیلات کیفی بی اعتناست. ماتریالیسم پیشا مارکسیسم عمدتا متافیزیکی بود.
ترکیبی از ماتریالیسم و دیالکتیک و ایجاد ماتریالیسم دیالکتیک عنصر مهمی در انقلاب
مارکسیستی در فلسفه است. ماخیستها عبارت " متافیزکی" را تحریف نمودند
وآن را به عنوان تصدیق واقعیت جهان عینی خارج از ما در نظر گرفتند و ازاین طریق
ماتریالیستها را متهم به متافیزیک کردند.
مونیسم(از واژه ی یونانی monos یعنی یک، تنها). اصل فلسفی که بر طبق آن کل وجود، یک سرچشمه ی
یکتا دارد. بسته به پاسخی که به پرسش اساسی فلسفه می دهند، مونیسم میتواند یا ایده
آلیستی باشد یا ماتریالیستی. برای مونیسم ایده آلیستی، وحدت پایه ای جهان روحی و
روانی و برای مونیسم ماتریالیستی ، این وحدت مادی است.
ماتریالیسم طبیعی-علمی(یا ماتریالیسم طبیعی-تاریخی). "قناعت
و پذیرش غریزه ای، بی اطلاع، بی شکل و بطور فلسفی نا آگاه، که اکثریت دانشمندان از
این نوعند، واقعیت عینی جهان خارجی بازتاب شده بوسیله شعورمان را مد نظر
دارد"(و. ای. لنین، مجموعه ی آثار، جلد 14، ص 346). لنین این قناعت رابه
عنوان یک ماتریالیسم سطحی و نا کامل در نظر گرفت که خود را به دیدگاه ماتریالیستی
طبیعت محدود میکند، اما معمولا منجر به دیدی ایده آلیستی نسبت به جامعه میشود.
پراگماتیسم(از واژه ی یونانی pragma یعنی کردار،
کنش). روندی ایده آلیستی ذهنی در فلسفه امروزین که در 1870 در آمریکا پدیدار شد.
اندیشه های عمده آن بسیار با اندیشه های امپریوکریتیسیسم همخوانی دارد. پراگماتیسم
باور دارد که ابژه های شناخت بیرون از تجربه ی فردی وجود ندارد. حقیقت برای این
روند ایده ایست که موفقیت عملی را نتیجه میدهد. به بیان دیگر، حقیقت یعنی هر ایده
ی مفید. با داشتن اصول پراگماتیسم، هر سیاست ارتجاعی را میتوان توجیه کرد بشرطی که
موجب موفقیت شود. به این دلیل است که پراگماتیسم یک روند غیر علمی، بغایت
فردگرایانه و اراده گرایانه است.
احساس
گرایی، Sensationalism(از واژه ی لاتینی sensus یعنی احساس). روندی در اپیستمولوژی (یعنی نظریه ی شناخت) که احساس
را به عنوان تنها منبع شناختمان در نظر میگیرد. احساس گرایی هم با دیدگاه
ماتریالیستی واقعیت (در صورتی که احساسات به عنوان نتیجه ای از ابژه های مادی که
روی اندامهای حسی امان و به عنوان بازتابی از این ابژه ها عمل میکند، در نظر گرفته
شوند) و هم با دیدگاه ایده آلیستی ذهنی از جهان (در صورتی که احساسات ، خود به
عنوان تنها واقعیت بدون هیچ منبع عینی در نظر گرفته شود) سازگار است. ماتریالیسم
دیالکتیک در نقش ادراکهای حسی مبالغه نمی کند و اشاره میکند که احساسات میتوانند
جنبه ی ضروری از شناخت انسان شود آنهم تنها در وحدت ارگانیک با جنبه های دیگر
شناخت یعنی عمل و تفکر مجرد.
من
گرایی، من آیینی، سلیپسیسم Solipism (از واژه ی لاتینی solus یعنی تنها و ipse یعنی خود، نفس). یک نظریه ی ایده آلیستی
ذهنی است که بر طبق آن فقط خود فرد و شعورش وجود دارند در حالی که جهان عینی و
مردم تنها در ذهن آن فرد وجود دارند. اصولا هر فلسفه ی ایده آلیستی که احساست فردی
را به عنوان تنها واقعیت در نظر بگیرد، منجر به من گرایی می شود.
فضا و
زمان، اشکال اساسی وجود ماده و ویژگیهای لایتجزاء آن است. همیشه فلسفه دیالکتیکی
ماتریالیستی شاخص عینی و کلی فضا و زمان را تصدیق کرده است. به
عبارت دیگر، آنها خارج از شعور ومستقل از آن وجود دارند و ذاتی همه اشیاء و پدیده
های واقعیت هستند. در تقابل با ماتریالیسم، ایده آلیسم روابط فضا-زمان را یا
وابسته به شعور فرد (برکلی و هیوم) یا وابسته به یک ایده ی مطلق (هگل) و یا به
عنوان اشکال پیش از تجربه ادراک حسی
(کانت) در نظر میگیرد. ماتریالیسم دیالکتیک،
یک رابطه ی تفکیک ناپذیر بین فضا و زمان، ماده و حرکت را تصدیق می کند. بر
طبق مفاهیم نوین، فضا سه بعدی و زمان فقط یک بعد دارد و با یکدیگر پیوستار چهار
بعدی را تشکیل می دهند.
روح
گرایی، آیین روحی، Spiritualism (از واژه ی لاتینی spiritus یعنی دم، نفس). این روند در وسیعترین مفهوم
همان ایده آلیسم است. در مفهوم محدودتر، آموزه های ایده آلیستی معینی باور دارند
که ماهیت وجود از عناصر (جوهرهای) روحی درست شده است و مستقل از ماده اند و پیشرفت
آن را تعیین میکنند. روح گرایی رابطه تنگاتنگ با مذهب دارد.
جوهر(از واژه ی لاتینی substare یعنی جوهر). عبارتی فلسفی
که در فلسفه ی پیشا مارکسیسم به واقعیت غایی که همه ی اشیاء و پدیده های معین که
پدیداری و نا پدیداری آنها متضمن آنند، ولی خود وابسته به چیزی نیست و خود علت خود
است ،گفته می شد. از نظرگاه ایده آلیستی یکچنین جوهری، روح، خدا، ایده یا عقل
جهانی است. ماتریالیستهای پیشا مارکسیسم، جوهر را به عنوان چیزی جسمانی، اساسی
غایی و غیر قابل تغییر برای کل واقعیت (به عنوان مثال اتمهای دموکریت) در نظر داشتند.
ماتریالیسم دیالکتیک باور دارد که جوهر چیزی یکنواخت و غیر قابل تغییر نیست. جوهر
در وحدت همه ی اشکال حرکت و وجود آن، ماده است.
دین
شناسی، خدا شناسی، علم کلام، تئولوژی Theology (از واژه ی یونانی theos یعنی خدا و logos یعنی عقل،
آموزه). مجموعه ای است از آموزه هایی مذهبی در باره ی ماهیت خدا. اندیشه ی مرکزی
آن وجود یک خدای شخصی است یعنی کسی که
جهان را آفرید و به کنترل آن ادامه میدهد. پایه ی علم کلام نه بر عقل بلکه بر
ایمان کور قرار دارد. خصیصه ی متمایز آن جزم گرایی است و برهان قاطع آن ارجاع به
اقتدار یا کلام خداوند و غیره است.
وراروی، متعالی Transcendent عبارتیست در فلسفه ایده
آلیستی برای نامیدن چیزی که ما ورای شعور و شناخت است و اینکه قابل شناخت نیست.
حقیقت، بازتابی
درست و صواب از واقعیت در ذهن است که غایتا بوسیله معیار عمل تأیید میشود یعنی
بوسیله ی فعالیت مادی انسان با هدف دگردیسی پدیده های طبیعی و اجتماعی.
اراده گرایی Voluntarism (از واژه ی لاتینی voluntas یعنی اراده)، روندی ایده آلیستی در فلسفه که اراده را به عنوان
اساس اولی هر چیزی که وجود دارد در نظر میگیرد و در تقابل با قوانین عینی طبیعت و
جامعه است.
Ingen kommentarer:
Send en kommentar