mandag den 22. august 2011

سکولاریسم چیست؟

واژه سکولاریزه کردن از کلمه لاتینی  saeculum به معنی "عصر" یا "دوره" گرفته شده است. از دیدگاه تاریخ اندیشه ،یعنی مادی کردن یا زمینی کردن.  روندی که بوسیله آن فرهنگ واحد مسیحی در قرون وسطی بتدریج به اندیشه ها و نهادهای غیر مذهبی تبدیل شد. شروع این روند در رنسانس بود و در عصر روشنگری خود را بیشتر نمایان کرد ، آنهم عصری که علوم طبیعی و ایدئولوژیهای سیاسی بتدریج جای توضیحات دین مسیحیت  در باره زندگی و مسائل مربوط به آن را گرفت. بعضی ها معتقدند که در خود مفهوم سکولاریزه کردن نه فقط اندیشه های انسانی به جای اندیشه های مسیحی متبلور است بلکه اندیشه های مسیحی در لباس این جهانی به حیات خود ادامه میدهند. اینان معتقدند که میتوان منشور حقوق بشر را به عنوان "از نو فرموله کردن" این اندیشه مسیحی که همه در برابر خدا با یکدیگر برابرند ،در نظر گرفت. به همان صورت میتوان ایدئولوژی های تمامیت خواه 1900 را به عنوان چیزی که جبرانی برای مذاهب بود، در نظر گرفت چرا که جوابگوی یکسری از نیازهای اساسی مذهبی بود. بدینوسیله مفهوم "سکولاریزه کردنِِ منشعب از تاریخ اندیشه" پرسشی رادر این مورد مطرح میکند که تا چه اندازه رنسانس و عصر روشنگری نقطه آغاز ی بر پایه اندیشه های انسانی محض میباشد ،یعنی آیا  نقض سنتی هزار ساله است  یا شاید کلا یک پیوستگی است. نماینده برجسته نقطه نظر نخست هانس بلومنبرگ (1996-1920) است در صورتیکه کارل لوویث (1973-1897) سکولاریزه کردن را به عنوان محصولی  از مسیحیت میبیند. این نقطه نظر دومی، نظر کسانیست که بین اسلام و مسیحیت در رابطه با پتانسیل هر دوی آنها در رابطه با پروسه دموکراتیزه و سکولاریزه کردن تفاوت قائل میشوند. مستقل از این مطلب که این یک نقض باشد یا یک پیوستگی، نتیجه ،یک جامعه سکولاریزه است که لزوما در آن جامعه  مذهب ملغاء نشده است بلکه مذهب به امری خصوصی و بدون مفهوم سیاسی تبدیل شده است. پس سکولاریسم یک آموزه سیاسی است که دولت و ساختار های سیاسی اش نباید انگیزه مذهبی داشته باشند و یا اینکه هوادار یک مذهب معینی باشد.  سکولاریسم از نقد مذهب و آموزه های عصرروشنگری  در باره آزادی اندیشه و آزادی مذهب نشئت میگیرد. این مفهوم را نخستین بار جورج ج. هولی اوک (George J. Holyoake (1817- 1906)) که آخرین انگلیسی بود که بخاطر توهین به مقدسات مورد تعقیب قرار گرفت ،بکار برد. وی مدعی به وجود یک اخلاق طبیعی بود که نه اتکاء به مذهب داشت و نه به بی خدایی (آتئیسم). سکولاریسم از آتئیسم جدا است چرا که مدعی وجود یا نبود خدایان نیست .

در باره مسئله تئوری روش علمی

 بسیاری از فلاسفه مثل توماس کوهن دنبال گریزگاهایی برای اثبات گرایی (پوزیتویسم) می گردند تا بتوانند در تمامی جهات و یا در مسائل و موضوعات کلیدی از آن   دفاع کنند. چنین برنامه هایی بوسیله عقل گرایی انتقادی کارل پوپر، ایمر لا کاتوز، پاول فیر آباند، واقعیت گرایی علمی (انتقادی) ویلفرد سلرز، ج. اسمارت، ماریو بونگه و روند تاریخی توماس کوهن، جوزف آگاسی، استفان تو لمین و دیگران به معرض نمایش در آمدند. اما پیشرفت سریع علم هر چه بیشتر تناقضات این برنامه ها را آشکار می نما ید. نظریه کوانتوم، نظریه نسبیت و سیبر نتیک پا یه های فکری تجر به گرایی را رد می کند. و درست به همین دلیل است که فلا سفه معاصر تنزل دانش نظری را به دانش تجربی رد می کنند. در عوض واقع بینی علمی به عنوان روند فلسفی، علم را بویژه تنها منبع مادی برای تحلیل فلسفی و مفاهیم عام میداند. امروزه کسی نمی تواند نقشی را که پو پر در رابطه با علم و فلسفه بازی کرد، انکار نما ید.هد ف این سلسله مقالات نقد پوپریسم و عقل گرایی انتقادی است.   اما بیشتر از همه نقد وی از تا ریخیگر ی است که مورد بحث می با شد. معرفی نقد وی از تاریخیگر ی بدون درک نظریات وی در رابطه با متدولوژی علمی امکان پذیر نیست. ولی در اینجا سعی می کنیم که تا آنجا که مقدور است وارد مسا ئل پیچیده فلسفی نشویم. آثار اساسی کارل پو پر دررابطه با تاریخ و علوم سیاسی عبارتند از : 1. فقر تاریخیگری 2. جامعه باز و دشمنانش در دو جلد. در اینجا باید اشاره کنیم که نقد پو پر از تاریخیگری بر پایه تعریفش از تاریخیگری بنا شده که بر مبنای این تعریف نظرییات خود را بسط می دهد. پوپر تاریخ را گاهشماری از وقایع میداند حا ل می خواهد این وقایع سیاسی باشند یا اجتماعی. وی اشاره می کند که تاریخ با "علا قه اش" به وقایع منفرد، واقعی وویژه مشخص می شود نه با قوانین عام. اگر خوب به تحلیلات وی در این مورد توجه کنیم در می یابیم که کلمه "علاقه" نقش قاطعی رادر دید گاهش از تاریخ بازی میکند. عقیده وی در این رابطه کاملا شبیه به عقیده فیلسوف نئو کانتیست هاینریش ریکرت است. وی معتقد بود که موضوع اصلی تحقیق تاریخی، انسان به مفهوم عام ایزوله شده از جامعه نیست بلکه انسان به عنوان وجود اجتماعی است که علاقمند است در متحقق کردن ارزش های اجتماعی. به عبارت دیگر از دیدگاه وی "فرهنگ" موضوع اصلی تاریخ است و علاقه تاریخی تنها بوسیله سیستمی از ارزشها تبیین میشود نه بوسیله سیستمی عینی. تنها اشکالی که  پوپر ازریکرت میگیرد اینستکه میگوید وی معتقد به یک تاریخ ترقی نوع بشر بود در صورتی که باید از "تاریخها" صحبت کرد. مثلا  "تاریخ صنایع"، "تاریخ سیاسی"، "تاریخ علم و اختراعات و .....پوپر معتقد است که ما تاریخ "بطورکلی" نداریم. اکنون ببینیم پوپر تا ریخیگر ی را چگونه تعریف میکند. وی میگوید: "با تاریخیگری مقصودم برخوردی به علوم اجتماعی است که هدف اصلی خود را پیش بینی تاریخی فرض میگیرند. و آنکه این هدف قابل حصول است با کشف ریتم ها یا الگوها، قوانین یا جریانهایی که زمینه تکامل تاریخیند".
علاوه بر این پوپر معتقد بود که نمیتوان جامعه را به صورت یک کل در نظر گرفت چرا که از لحاظ متدولوژیکی این طرز عمل غیر ممکن است. و آنکه تعریفی که تاریخیگر از تاریخ دارد بی مفهوم است. زیرا هر نوع تحقیق فقط با جنبه های منتخب موضوع که مورد علاقه است، سر و کار دارد. پوپر معتقد بود که ما هرگز نمی توانیم بدین گونه  پیا مبر گونه آینده را پیش بینی کنیم. و به این دلیل است که پوپر می گوید در تاریخ قانونی وجود ندارد و باز به همین دلیل است که میل، هگل و مارکس را تاریخیگر مینامد. البته نوک حمله نظریات وی مارکسیسم و کمونیسم است و ریشه این حمله را می توان از اتو بیو گرفی اش(1)  دریافت. وی در آنجا اشاره میکند که زمانیکه هفده سال داشته خودش را کمونیست می دانست اما خیلی زود تحت تاثیر حادثه ای که در وین اتفاق افتاد ضد کمونیست شد. خودش از حادثه به صورت زیر یاد می کند: در وین در طول تظاهر ات به سوی سوسیالیست های جوان غیر مصلح که قصد کمک به فرار بعضی از کمو نیست ها را که در ایستگاه مرکزی پلیس دستگیر شده بودند را داشتند تیر اندازی شد و چندین سوسیالیست جوان و کارگر کمونیست کشته شدند. پس از این حادثه پوپر خود اذعان می کند که شروع کرد به بررسی انتقا دانه مارکسیسم آن هم با بصیرت پوپری. پس از این مطالعات پوپر به این نتیجه رسید که چنین تئوری علمی نیست.
ما پوپریسم را به سه دوره تقسیم می کنیم و آنها رابه  ترتیب با پوپر 1، پوپر 2، و پوپر 3 نشان می دهیم(همچنین به 2 مراجعه کنید).  پوپر 1 معتقد است که داده ها به اندازه ی کافی وجود ندارند تا بتوانند ثابت کنند که یک نظریه اشتباه است. در آن زمان (1920) پوپر به پوپر 1 معتقد بود، اما در این باره حتی کلمه ای به چاپ نرساند. پوپر 2 با کتابش تحت عنوان "منطق تحقیق"(3)  شنا خته می شود که اولین بار به زبان آلمانی (1934) و بعدها (1958) به زبان انگلیسی تحت عنوان "منطق کشف علمی"(4)  به چاپ رسید. لا کاتوز، پوپر2 را "باطل گرای خام" و پوپر 3 را "باطل گرای خبره" می نامد. تفاوت ویژه ما بین پوپر 2 و پوپر 3 این است که پوپر 2 را باید فقط به عنوان رابطه ی بین یک نظریه و مشا هدات پیش چشم داشت. در صورتی که پوپر 3 در رابطه بین حد اقل دو نظریه و مشا هدات است. لا کاتوز در مقاله اش تحت عنوان "باطل ساختن روش شناسی برنا مه های تحقیق علمی"(5)، در مورد پوپر واقعی می گوید:"وی هنوز ُباطل ساختنُ را به عنوان ما حصل یک دوئل ما بین نظریه و مشاهده تعبیر می کند". در همان جا باز می گوید " پوپر هرگز در جزئیات تشریح نکرده است که روش یک پژوهش را که بوسیله بعضی از گزاره های اساسی پذیرفته شده ، ممکن است نتوان حذف کرد. از این رو پوپر واقعی تشکیل شده از پوپر 2 همراه با بعضی عناصر پوپر 3. در اینجا بیشتر از پوپر 2 و پوپر 3 سخن می گوییم یعنی از کتاب " منطق کشف علمی". پوپر معتقد بود که اپیستمولوژی(معرفت شناسی) علمی باید بوسیله نظریه ی  روش علمی شناخته شود. پوپر در کتابش "منطق کشف علمی" ص 15 میگوید :" مسئله مرکزی شناخت معرفت همیشه و هنوز رشد معرفت بوده و هست." این جمه نیز مانند دیگر جملات پوپر ما را دچار ابهام می کند و این پرسش رامطرح می سازد که آیا تنها وظیفه ی معرفت شنا سی اختراع قوانین و دستورات روش شناسانه است تا رشد معرفت را تسریع کند، یا آن وظایفی است که پیامدهای روش شنا سانه ی مستقیم داشته باشد؟
می دانیم که شنا خت هرروش علمی اصول شناخت معرفت را شامل می شود. اما  آیا معرفت شناسی را میتوان به روش شناسی تنزل داد؟ به هیچ وجه روشن نیست که معرفت شناسی و یا کل روش شناسی که او به آن معتقد است، چه نوع معرفت شناسی را شا مل می شود؟ پوپر اعتقاد دارد که نظریه ی روش، تا زمانیکه ماورای تحلیل منطقی مطلق روابط میان گزاره های علمی است، با انتخاب روشها در رابطه است.
یعنی نظریه ی روش باید با تصمیم گیریها ، در مورد شیو ه ی گزاره های علمی در رابطه باشد. این تصمیم گیریها بر اساس هدفی است که ما از میان هدفها انتخاب می کتیم، واین برای "معیار مرز نمایی " امری بسیار مهم است. پوپر در ص 40 از کتا بش می گوید " قابلیت باطل شدن یک روش معیار مرز نمایی است". یعنی مرز نمایی بین علم و متا فیزیک. و زمانی که این پرسش مطرح می شود که دلیل طرح یک چنین معیاری چیست؟ او پاسخ می گوید:" تنها علت طرح معیارم از مرز نمایی "مفید بودن" آن است. مفید بودن برای چه؟ پوپر می گوید که اگر دانشمندان تعریف او را از علم بپذیرند، آنگاه سرعت رشد علم بیشتر از هر مو قعی خواهد شد! اما هیچ جوابی به این پرسش داده نمی شود که چرا ما می خواهیم معرفتان یا علم سریع تر رشد کند.
پوپر در پاسخ به این پرسش که قوانین روش علمی چه اند و چرا به آنها نیاز داریم، می گوید:" بسیاری چون اثبات گرایان، علم تجربی را به عنوان نظام گزاره هایی که در یک محک منطقی مشخص صدق می کنند، مانند "با معنا بودن" یا "قابل تائید شدن" قرار می دهند. اما پاسخی را که من به آن باور دارم ،این است که مشخصه ی گزاره های تجربی را در قابلیت تجدید نظر ، یعنی در آن واقعیتی که آنها را می توان نقد کرد و گزاره های بهتری جانشین آنها کرد، باید در نظر گرفت"(6). در همان جا می گوید:" کا ملا حاضر به پذیرش این مطلب هستم که تحلیل ناب منطقی نظریه ها، برای کا وش که چگونه آنها متغیر می شوند یا پیشرفت می کنند، لا زم است".پوپر معتقد است سیستمی ما نند مکانیک کلا سیک ، ممکن است تا هر درجه ای که بخوا هید علمی باشد، ولی احکام جزمی بسیاری وجود دارند و تا زمانی که بطور قطعی رد نشده اند علیه "انتقاد" سود می جویند. پوپر می گوید که تا کنون هیچ نظریه ای بطور قطعی رد نشده است، زیرا همیشه این امکان وجود دارد که بگوییم نتایج تجربی معتبر نیستند، یا اختلا فاتی که میان نتا یج تجربی و نظری وجود دارند، صوری اند. او معتقد است که در مبارزه بر ضد تئو ری نسبیت انیشتین ، این هر دو دلا یل در حما یت از مکا نیک نیو تنی بوده و بطور مشابه در حوزه عاوم اجتماعی قرار دارند. و استد لال میکند که اگر شما در عاوم تجربی بر اثبات مدلل و استوار پای فشارید، هرگز سودی از تجربه نخواهید برد و هر گز از آن درس نخواهید گر فت که چه اشتباهی ا مرتکب می شوید. بنا بر این اگر علم تجربی را دقیقا توسط ساختار صوری یا منطقی اش مشخص کنیم، قادر نخواهیم بود که آن مشکل مرسوم متا فیزیک را که در بالا بردن یک نظریه علمی منسوخ به یک حقیقت بی چون و چرا منتهی می شود، به کناری گذاریم. پوپر می گوید:" دلایل من برای این که بگویم علم تجربی چگونه باید مشخص شود، این است که علم تجربی باید با روش هایش یعنی بوسیله رفتارها در رابطه با روش های علمی ، بوسیله ی آنچه که ما با آنها و برای آنها میکنم، مشخص شود."(7)   
اما ببینیم پوپر در این مورد تا چه حد حق دارد. پوپر معتقد است که " قوانین روش شناسانه را باید به عنوان قرار داد ها در نظر گرفت". به عبارت دیگر این قوانین معیار هایی هستند که شما می توانید بوسیله آنها بحث کنید و تصمیم بگیرید تا خود را قانع سازید، اما نه بصورت مطلق بلکه بطور آزمایشی . خود پوپر معتقد است که قوانین یا نظریه های علمی "قابل با طل شدن" هستند. اما آیا پوپر خود هیچ نظر ویژه ای بر این مبنا که در کجا باید بین "با معنی بودن" و "بی معنی بودن" مرزی تعدیین شود، دارد؟ پا سخ مثبت است،ولی با یک مفهوم منفی. چرا که پا سخ او اینست که باید این مطلب را به عنوان موضوع چگونه ایجاد کردن یک قرار داد مناسب، در نظر گرفت!
اصل "قابل تأیید بودن" را پوپر به صورت زیر تعریف می کند:" اگر هیچ شیوه ای برای تعیین این که یک گزاره صحیح است یا نه، وجود نداشته باشد، آنگاه آن گزاره هیچ معنا یی نداد." فر د ریش وایز من معتقد بود که معنی یک گزاره خود دلیل بر تأیید آن است. اما پوپر به گونه ای دیگر با اصل "قابل تأیید بودن" برخورد می کند وآن را اصلی می داند که علم را بی معنی می کند.
 موریس شلیک نیز معتقد است که یک گزاره حقیقی باید مستعد تصدیق قطعی باشد. پوپر در مقاله ای تحت عنوان "سه دید گاه در رابطه با معرفت انسانی" عقیده ی شلیک را مورد انتقاد قرار داده و می نویسد که نظریه ها هرگز از طریق تجربی تصدیق نشده اند و باید روشی را تحت عنوان تجربی یا علمی بپذیرم، که در همان زمان مستعد آزمایش شدن بوسیله تجربه باشند، و تلویحا این مطلب را می رساند که معیار مرز نمایی یک روش "قابل تأیید بودن" نیست، بلکه " قابل باطل شدن" آن است. در حالی که باید امکانی برای یک روش علمی و تجربی فراهم باشد تا بوسیله تجربه رد گردد. منظور پوپر از " قابل باطل شدن" این است که دو نوع گزاره ی کا ملا با معنی را باید از هم جدا کرد، یعنی " قابل باطل شدن" و " غیر قابل باطل شدن". طبق نظر پوپر علم از گزاره های عام تشکیل میشود و این که اصل " قابل تأیید شدن" علم را بی معنی میکند، رابطه بسیار نزدیکی با انتقادش از اصل استقراء دارد. تمایز بین گزاره های عام و جزء نقش ویژ ه ای در اصل پوپری " قابل باطل شدن" بازی میکند. او در جایی میگوید:" گزاره های جزئی شا مل مفاهیم عام اند که آنها هم به نوبه ی خود شا مل گزاره های عام می شوند" . در همان جا نیز میگوید ": هرگز نمی توان قوانین را تصدیق کرد. نخستین چیزی که باید به آن توجه شود، این است که پوپر در هیچ یک از آثارش به این پر سش که آیا گزاره های جزئی، که شامل جملات عام نیسند از تجربه مشتق شده اند یا نه، پاسخی نمی دهد. مثلا در رابطه با گزاره هایی چون " این عمر خیام است." در جایی دیگر او بطور غیر مستقیم می گوید که مفاهیم عام را نمی توان بر اسا س مفا هیم فردی تعریف کرد. پس می توان  نتیجه گرفت که مفا هیم فردی را هم نمی توان بر اساس مفاهیم عام تعریف کرد. یعنی پوپر نمی تواند گزاه های جزئی را بدون در نظر داشتن مفاهیم عام به گزاه های جزئی شامل یک چنین مفاهیمی تنزل دهد. نقطه ضعف پوپر در رد کردن اصل استقراء در همین جاست. چه کسی می تواند نقش اصل استقراء را در کشفیات علمی انکار کند. حدود صد سال پیش بوسیله اصل استقراء کشف شد که عنکبوت حشره است( ریا ضیات،محتواو .....، نوشته آ.د.آلکسا ندروف، کلمو گروف.... ترجمه پرویز شهر یاری. در این کتاب بطور مبسوط در مورد نقش استقراء در کشفیات نجومی بحث شده است.). باید گفت استقراء واستنتاج بطور لزوم همان قدر به یکدیگر تعلق دارند که ترکیب و تجزیه (فر دریش انگلس، دیا لک تیک طبیعت). به همین طریق می توان گفت که معیار " قابل باطل شدن" و " قابل تأیید شدن" نیز از یکد یگر تفکیک نا پذیرند و اینها شیوه های ویژه ی محک زدن نظریه های علمی اند.  همان طور که جوزف آگا سی در مقا  له اش تحت عنوان "اصالت فلسفه پوپری علم"(8) متذ کر شده ، ویلیا م وول در کتابش تحت عنوان "فلسفه علوم استقرایی ..."  به روشنی اعتقاد خود را به معیار " قابل باطل شدن" نشان داده است. اما چیزی که وول به آن معتقد است با معیار پوپر تفاوت دارد. وول معتقد به معرفت قطعی است و " قابلیت باطل شدن" برای او شیوه ی معتبری است برای کشف این معرفت. در صورتی که پوپر با " قابلیت باطل شدن" به ما می گوید که چگونه معرفت می تواند رشد پیدا کند آن هم علی رغم این واقعییت که هیچ معرفت قطعی وجود ندارد. پوپر اصولا معتقد به وجود معرفت کا ملا معتبر نیست. این مطلب به روشنی تفکر بغایت شک گرایانه و متزلزل او را در رابطه با نظریه ی روش علمی نشان می دهد و همین شک گرایی آگنوستیسسیستی (لا ادری گری)(9) نقطه عزیمت او در نقد ش از تاریخیگر یست. باید در نظر داشت که رد هیومی استقراء  یعنی در غلطید ن در لا ادری گری.

منا بع



1. k. Popper,   unended Quest; An Intellectual Autobiography 1976.
2. I. Lakatos, Falisification and the methodology of scientific research programmes, pp. 91-196. In “Crtiticism and the growth of knowledge2, ed. By I. Lakatos and A. Musgrave. Cambridge.
3. K. Popper, Logik der Forschung, 1934.
4. K. Popper, The logic of scientific discovery, 1959.
5. I. Lakatos, p. 181.
6. K. Popper, The logic of scientific discovery,  p. 49, 1959.
7. K. Popper, The logic of scientific discovery,  p. 50, 1959.
8. J. Aggasi, The novelty of Popper’s philosophy of science, in ”International philosophical quartely. VIII (1968), pp. 442-64.
                                                                                        
9. از واژه یونانی اگنوسنوس به معنای غیر قابل شنا خت مشتق شده است. بر اساس این نظریه، انسان قادر به شناخت ماهیت اشیاء نیست. هیوم و کانت از فلاسفه کلاسیک هوادار این نظریه هستند.
                                                                                                                                                                               
                                                                                      
                                     ادامه دارد
                                                                         

پیت هاین

هر  لحظه ای، نو است (پیت هاین).


پیت هاین ((Piet Hein  در 16 دسامبر 1905 در کپنها گ بدنیا آمد. پدرش یالمر هاین ، که در سال 1922 فوت کرد ، فوق مهندس بود و مادرش استرید ،که در سال 1956 فوت کرد، چشم پزشک بود. پیت هاین از همان کودکی هوش سرشار خود را با سؤ الها ی عمیقی که میکرد نشان داد. کنجکا وی اش حد و مرزی نمی شنا خت. همیشه سعی می کرد که به عمق چیز ها نفوذ کند.
مجمو عه ی کارهای هنری و علمی وی بقدری است که انسان گا هی به درستی سنش شک می کند. برای اینهمه آثار، کار و فعالیت 160 یا 240 سال لازم است! زمانیکه با نیلز بو هر در انیستیتو ی نیلز بو هر در زمینه فیزیک اتمی کار میکرد، مدلی برای "اصل متممیت" ابداع نمود. اگر وی در زمینه فیزیک اتمی کار تحقیقی اش را ادامه می داد، بی شک دانشمند بر جسته ای میشد. وقتی که از پیت هاین پر سیده شد که چرا به کارش در زمینه فیز یک اتمی ادامه نداد، گفت: " واقعا فکر میکنم که می توانستم یک اقتصاد دان یا شطرنج باز بشوم، ولی نه همز مان. سیستم و سا ختارشان یکی است، فقط باید کانالیزه شوند. به هر حال، من نو عی متخصص هستم، اما تخصص ام از مرز های علوم می گذرد. آن مرزهایی که متخصصین را از هم متما یز میکنند. ما در رابطه با بررسی امکانات پل زدن بین علوم کار میکنیم. برای من همیشه رابطه دو طرفه اشیاء از ویژه گی عمیقا خا صی بر خوردار بوده است."
وی با مردان علم و هنر رابطه نزدیکی داشت. زمانیکه آلبرت انیشتین در دانشگاه پرینستون کارمیکرد، پیت هاین به دیدار وی رفت. همراه چارلی چاپلین به ایرلند مسا فرت کرد. زمانی مشاور متفکر بزرگ "نور برت وینر" بنیا نگذار علم سیبر نتیک بود.
در هنگام دیدارش از انیشتین داستانی را گفته که به قرار زیراست: " در هنگام دیدارم از وی در دانشگاه پر ینستون، مطلب بحث انگیزی بینمان پیش آمد که نیاز به وقت زیادی برای ادامه ی بحث و روشن کردن مطلب داشت  . به همین جهت انیشتین گفت برویم به خانه ام ، چا یی بنو شیم و بحثمان را ادامه دهیم. پیت ها ین گفت : "برویم ؟" . وی اضافه نمود:" من یک تاکسی دارم که در ییرون منتظر است". انیشتینن کلام پیت هاین را برید و گفت: آه ، چه بد شد. خوشحال شده بودم،گفتم قدمی میزنیم". پیت هاین اعتراض نمود و گفت که غیر ممکن نیست که قدم نزنیم اگر چه تاکسی آ ماده است. اما پرفسور بزرگ فقط تکانی به مو های پریشان سفیدش داد. وی با لبخند کوچکی گفت: این یک غیر ممکن روانیست."
زمانی آلبرت انیشتن به پیت هاین گفت که خیال و تصور ازد انش مهمتر است. برای باز کردن مطلب، انیشتین ادامه داد که": دانش اغلب شکل و فرم تنگی را فرض می گیرد، و خیال محق است در اینکه بیندیشد که چیز بیشتری وجود دارد و اینکه همه چیز مینوانست کاملا متفا وت باشد".
 پیت هاین فرمو ل ریاضی ابر بیضی را یافت. بسیاری از مهندسین معماری در بسیاری از نقاط مختلف دنیا با مشورت پیت هاین شبکه های ساختمانی نوع ابر بیضی را سا ختند. به عنون نمونه، استادیوم المپیک مکزیکو سیتی از روی این طرح ساخته شد. طراحان مبل، میز و صندلی، میز های فرم ابر بیضی را طرح ریزی کرده و تولید نمودند که در بسیاری از نقاط دنیا، از جمله دا نمارک وجود ارد.
کارهای ادبی، اشعار و گروک هایش (Gruk، کلمه ای که خودش برای یکسری از کلا م هایش انتخاب نموده ومعنی خاصی ندارد) به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شده اند. پیت هاین عضو بسیاری از مجامع علمی و فرهنگی بوده است. وی در سال 1968 جایزه ی زنگ نقره ای آلکساندر گراهم بل را از دانشگا ه بستن (Boston)  دریافت نمود و در سال 1972 به درجه دکترای افتخاری از دانشگاه یل رسید. مارتین گاردنر نویسنده ی آمریکایی در باره ی وی مینویسد :" آثارش از بسیاری از خطوط مرزی مرسوم میگذرند، اما در حوزه ای منفردند. چرا که همان نوع تفکر خلاق است که بر تمامی اجزاء آن حوزه عمل میکند، حال میخواهد علم ، تکنک،هنر و .... باشد یااشعار غنایی".


پیت هاین انسانیست طرفدار صلح و بر ضد ظلم و ستم. در زیر تعدادی از کلمات قصار وی را می آوریم. سر الن هربرت میگوید:" جملات قصار پیت هاین پند های وزن داری هستند".
1.     عکس حماقت، حماقت بر عکس نیست.
2.     کل هنر نیرو گرفتن است بدون از دست دادن تعادل.
3.     انسان نباید همه ی صفات نیک را فقط به این خاطر که خود آنها را داراست، از همنو عان خود انتظار داشته باشد.
4.     انسان یک حیوان نظریه پرداز است.
5.     شرف عضویست که خشم در آنجا قرار دارد.
6.     دانش نیک است، اما دانش نیکتر نیکتر است.
7.     هیچ چیز بی دلیل نیست بجز کرک توی جیب.
8.     سفر ها ی اکتشافی در سرزمین بکر از روی ریل های قطار پیموده نمی شوند.
9.     انسان باید به سرنوشتش نشان دهد که تسلیم نمی شود، تا سرنوشت تسلیم شود.
10.                   هنر، حل مسئله هایی است که نمی توان آنها را  قبل از اینکه حل   شوند به روشنی بیان نمود.
11.                   علم نه از پاسخ آن ، بلکه از پرسشش است که شنا خته میشود.
12.                    انسا نها نباید شبیه همدیگر باشند. زیرا اگر شبیه همدیگر باشند، نمی توانند از همدیگر چیزی یاد بگیرند و ملبس همانند یکدیگر از مقا بل همدیگر می گذرند.
13.                   تست های هوش ، هوش انسا نها را نشان می دهند، بلی انسانهایی که تست ها را نوشته اند.
14.                   دانایی، قدرت درک دید گا هیست که از آن خود آدمی نمی تواند باشد.
15.                    اگر انسان خودش نبا شد، کسی نیست. اگر انسان خودش باشد، همه است.
16.                    ما با دید مو ضعی اشتباه خود به کل جهان می نگریم.
17.                    فقط به این جهت که آدم ها با من نا موافقند مرا مؤظف نمی کند که با آنها نا موافق باشم.
18.                    انسان جستجو گر سیستم های غایی است. زیرا چنین سیستم هایی انسان را از نیاز به تفکر بی نیاز میکنند.
19.                   هیچ چیز با ارزش ابدی بدون پاک کن خلق نشده است.
20.                   طبیعت پدر و مادر ماست که هدایای خوبی بما داد. و دولت برادر بزرگمان است که همه چیز را از ما می گیرد.
21.                   تساوی بزرگیست ما بین حل یک مسئله و به هیچوجه نفهمیدن آن.
22.                   بی طرفی یعنی طرف پیروز مند را گرفتن.
23.                   تحمل، حدش در اینست  که نمی تواند بی تحملی را تحمل کند.
24.                    ذهنیت یعنی خواندن یک ساعت آفتابی به کمک یک چراغ لیت.
25.                    هنگامیکه انسان، اخلا قی متروک را به بیرون می اندازد باید همزمان مواظب باشد که خود مفهوم اخلاق را به بیرون نیاندازد.
26.                    چیزی که انسا نها را شایان ستایش می کند، ستایش است.
27.                    ضعف عینیت است که نمی تواند تعصب را در تهییجش بکاربرد.
28.                    یک خالق، هربیننده ایست که این حس را داشته باشد که چیزی را قبل از اینکه وجود داشته باشد  ، ببیند.
29.                    تنها یک هنر وجود دارد نه بیشتر و نه کمتر: انجام همه چیز با بی هنری.
30.                    ساده ای اگر که باور کنی زندگانی  به کام کسانی است که ساده نیستند.
31.                    عشق مثل یک آناناس شیرین است و غیر قابل تعریف.




تألیف و ترجمه: دکتر ارژنگ

پرورش اراده و مسئله خود سازی عقلانی

نوشته : ل. ی. روینسکی
تلخیص و ترجمه:ارژنگ

یک هدف بزرگ به اراده ای قوی نیاز دارد.

میزان معینی از رشد اراده، خود پایه و اساسی برای به انجام رساندن برنامه خود سازی است به طوریکه پرورش اراده نه فقط هدف ترقی جنبه ای از شخصیت است. بلکه وسیله ای برای شکل گیری آن نیز می باشد. بگذارید در ابتدا شاخص های اساسی  «رفتار با اراده قوی» را تحلیل کنیم آنهم بدین جهت که ماهیت اراده را به عنوان یک پدیده ویژه روشن نماییم. خیلی ها اراده را تحت عنوان «قدرت اراده» آنهم بشکلی غیر متبلور و حتی به عنوان نوعی ایجاز ادبی تفسیر می کنند. غالبأ ویژگی اساسی اراده به عنوان نهاد شعوری «رفتار» در نطر گرفته می شود. بنابرین هر فعالیت انسانی، از آنجا که درک هدفی را مسلم می داند، به عنوان یک اراده مورد ملاحطه قرار می گیرد. فعالیت شعوری فرد نباید با اعمال اراده اش یکسان شمرده شود. اغلب اتفقاق میافتد که فردی کاملا آگاه است که اشتباهی را مرتکب شده ولی بجای درس گرفتن از آن تمامی برنامه هایش را بهم زده و به گونه ای ضعیف الاراده رفتار میکند.
بسیاری بر این باورند که اراده را می توان با رفتار ارتجالی، اعمال نا آکاهانه کنترل ناشده هم سنگ دانست. اکثر روانشنا سان تأکید کرده اند  که هم سنگ شمردن اراده قوی با رفتار ارتجالی، اشتباه محض است. در واقع در تخالف با رفتار ارتجالی، رفتار با ارادهء قوی، هدفمند، آ گاهانه و کنترل شده است. هم سنگ شمردن رفتار ارتجالی با اراده قوی معادل دست کم گرفتن نقش آگاهی در اراده قوی است.
تلاش برای هم سنگ شمردن ویژگی های رفتار با اراده قوی بر اساس جمله «من باید» در تخالف با جمله « من می خواهم»، آنهم بدون به حساب آوردن احساسات و مقام واقعی فرد، ما را به تفسیر صوری اراده رهنمون می کند. با چنین درکی از اراده باید رفتار یک فرد با اراده را که با احساس «من می خواهم وظیفه ام را انجام دهیم» به میدان می آید به عنوان رفتاری با اراده ضعیف به حساب آورد. باید تأ کید شود که وظیفه درونی یک فرد دقیقأ با آرزوی به انجام رساندن وظا یفش به طور آگاها نه مشخص می شود. فردی که تحت فرمان عمل اراده وادار شده تا بر تمنا ها یش که با وظیفه اش در تضاداند، چیره شود،  د ر واقع بر آن، به عنوان نتیجه ای  ا ز آرزوی مسلط   و غالب برای انجام اراده، غالب   می شود. در ضمن باز اشتبا ه است که اگر بخواهیم ویژکی های اراده را با جمله ای مانند « من باید» جدا و در تخالف با آرزوها ی فردی معین کنیم. وحدت وظیفه و آرزوهاست که اراده قوی فردی را مشخص میکند. گرچه چیرگی بر مانعی خارجی به خوبی اراده را توصیف می کند اما نشا نه اراده نیست چرا که ممکن است این عمل مشروط به عوامل دیگری غیر از اراده باشد، مثلا ممارست فیزیکی، مهارت ها، قابلیت ها و امثال اینها. بنا برین برای شناگری نا آزموده  و بد، پریدن از تخته شیرجه مشکلاتی ایجاد می کند و البته انجام آن مستلزم   اراده قابل  توجهی است. اما یک شنا کر خوب به راحتی بدون اینکه در اینجا مسئله قدرت اراده در میان باشد با لذت تمام از روی تخته شیرجه می پرد. بد بختانه اراده یک فرد غالبأ بطور ظاهری و بر طبق نتایج بدست آمده مورد قضاوت قرار می گیرد. باید تأ کید شود که در عمل اراده بویژه نهاد شعوری به عنوان عامل بر انگیزنده، در پس رفتار با اراده قوی نقش بازی می کند. همانطور که هگل اشاره نمود، یک فرد با تسلیم  به قوانین به عنوان ضرورت خارجی خشنود نمی شود. بلکه خشنودی را برای خویشتن از آن جهت می طلبد تا که اطمینان پیدا کند که آنچه که برای او ویژه  است در واقع هدف است و آنچه که او باید انجام دهد تا به آن هدف برسد. تحقق هدف به عنوان انگیزشی در پس رفتار یک فرد، ویژکی برجسته رفتار با اراده قوی است.
غالبأ مرسوم است که گفته شود اراده ضامن سعادت و موفقیت در زندگی است. در واقع قدرت اراده یک فرد را قادر می کند که بر مشکلا ت فائق آید تا بتواند به هدف خود برسد؛ و این هدف است که معنی زندکی انسانی را معین می کند. فردی که کوشش می کند تا وظایف مهم را به انجام برساند و برنامه هایش را در عمل متحقق نماید و هر روز را به شیوه های  مشتا قانه زندگی کند در واقع اراده اش را آبدیده  می کند. در پرورش اراده چیزی که اول از همه مهم است، داشتن هدفی واقعی است که برای رشد «قدرت اراده» بطور کافی مؤثر باشد. باید پرورش اراده نتایج ویژه ای در رابطه با توانایی و تسلط یافتن فرد بر یکسری از اعمال را دارا باشد. یعنی سعی نمودن در جهت داشتن یک اخلاق خوب، زنده و خوش بینانه. کسانی بوده اند که با خود سازی به نتایج ویژه و استثنایی در زندکی دست یافتند. در تاریخ انسانی از این دسته افراد زیاد وجود داشته اند که با کار سخت و نظم اخلاقی پسندیده توانسته اند به آرزو ها و اهداف متعالی خویش دست یابند. پس برای ترقی کیفیات فردی باید برنا مه ریزی کرد تا بتوان به نتایج ویژه عملی دست یافت. البته نا گفته نماند که موفقیت بطور شانسی حاصل نمی شود و این خود بستکی به این دارد که آن فرد چه درکی از موفقیت دارد و چه را به عنوان هدف در زندگی خود انتخاب نموده است. جدا از اهداف فردی کوچک و موقتی، باید هر فردی هدفی متعالی داشته باشد تا به این طریق بتواند نا توانایی هایی که در سر راه تحقق هدف پیش می آید را به حداقل تنزل  دهد. برای هر انسانی نائل شدن به هر نوع هدفی، حتی اهداف  دور و دراز، نیاز به انجام وظایفی دارد که او را به آن هدف رهنمون می کند. اراده با فعالیت شدید و مشتاقانه در چیره شدن بر مشکلات است که تولد می یابد. مانند عضلات، اراده نیز با افزایش ثابت فعالیت و تمرین است که قوی تر می شود. البته این روند تمرین و فعالیت مستمر همیشه چیزی خوشایند نیست. زیرا انسان باید بر مشکلاتی چون خستگی، خود توجیهی و غیره چیره شود تا بتواند اراده اش را به خوبی پرورش دهد. این موراد  ممکن است فرد را برنجاند ولی بعد که نتایج خوب و شایسته ای بدست آمد چندین برابر از کرده خود خشنود خواهد شد. پس پرورش اراده معادل است با کار سخت. ایمان یک فرد به توانایی ها و موفقیت ها یش بسیار مهمند. زیرا خوش بینی احساسات شاد و مثبت را تقویت کرده و در همان حال این دل و جرئت را به فرد می دهد تا بر مشکلات بیشتری چیره شود و بدین طریق اراده اش را آبدیده کند. البته غیر از خوش بینی ، باید هر فردی برای تعیین ویژه هدف خود امکا نات خود یعنی نقاط ضعف و قوت اش را بشناسد. تحقیقات نشان داده که «کند و کاو در خود» در سنین متفاوت جالب و مؤثر است. کما اینکه افرادی هستند که بجای بررسی دقیق و راستین اعمال خود، دست به تصمیم ها ی احساسی عجولانه  ای  می زنند و یا در رابطه با توانایی ها و امکانات خود مبالغه می کنند و یا آنها را دست کم می گیرند تنها به این خاطر که اشتباهات خود را به حد صفر برسانند.
مکانیسم انسانی پیچیده   رفتار « با اراده قوی» بویسله آرزوها ی انسانی بر انگیخته می شود. « خود کند و کاوی» اراده این موضوع را پیش فرض می گیرد که یک فرد اهدافش را با تجربه واقعی از رفتارش و دلایل واماندگی و احتمالا اشتباهاتش مقا یسه می کند. به قول گوته: « هنگامیکه سعی کنی وظیفه ات  را انجام دهی، خواهی فهمید که چه کرده ای». زمانی که انسان خود را با دیگران مقایسه می کند، در واقع گامی برداشته در جهت شنا خت خویش.

در اینجا بد نیست اندکی در مورد نفش شهوات و احساسات شدید و آتشین و رابطه اش با اراده صحبت کنیم. شکی نیست که شهوات و احساسات تند و آتشین باید تحت درجه معینی از کنترل آگاهانه قرار داشته باشند. در غیر این صورت انسان اسیر و برده احساسات خود خواهد شد و اعتماد به نفس را در رابطه با اراده اش از دست خواهد داد. و در عین حال فعالیت ها یش تحت تساط تمایلات ضمیر نا خود آکاهش قرار خواهد گرفت. در این رابطه ژان ژاک روسو بر نقش کنترل آگاهانه بر شهوات و احساسات تند و آتشین تأکید کرد. به عقیده وی تمامی شهوات و احساسات تند  فقط زمانی  خوب هستند که  تحت کنترلمان باشند. در غیر اینصورت آنها بدند. البته عقیده ژان ژاک روسویک جانبه است. زیرا احساس غضب برای ظلم هر چند کنترل آگاهانه بر آن داشته باشیم باز چیزی شریف و ستوده نیست.  عقیده ولتر در این رابطه جامع تر است. وئ می گوید که شهوات و احساسات تند و آتشین مانند باد است که با برخورد به بادبان کشتی آ ن را به حرکت در می آورد، آنهم بادی که در واقع  بعضی اوقات کشتی را غرق می کند. لیکن بدون باد همیشه  کشتی آرام بر روی آب شناور خواهد بود. منظور ولتر اینست که شهوات و احساسات تند و آتشین هر فردی باید او را بر انگیزد تا به اهداف با ارزش و مفید شخصی و اجتما عی نائل شود. عادات یک فرد، که پایاترین اسکلت و چهارچوب شخصیتی اش را می سازند، می توانند حرکت یک فرد را به سوی هدفش بهبود بخشد. البته بعضی از عادات نه فقط این حرکت را بهبود نمی بخشند بلکه موجد ایستایی روحی و روانی آن فرد می شوند. بنابراین چنین عاداتی را باید عوض کرد و سعی نمود  عاداتی خوب و پویا را جانشین آنها کنیم. اگر  فردی از نقا ط ضعف و قدرت خویش آکاه باشد بهتر می تواند به خود پرداخته و در راستای بهبود کیفی شخصیت خویش از خود انتقاد کند. در حالتی که وی به اعمال خویش از دید انتقادی نکاه کند، بهتر می تواند در جهت جلای شخصیت خویش حرکت کرده و از این طریق اراده خود را قوی تر سازد. در واقع شخصیت یک فرد در عمل است که شکل میگیرد و خود توجیهی که حاصل عادات بد است، سدی است در این شکل گیری. زیرا خود توجبهی نشا نه تفکر حقیرانه و بسته است؛ و واقعأ عامل باز دارنده ایست در جهت ترقی شخصیت و در عین حال بزرگترین مانع است در جهت خود سازی. این  سیسرو بود که در این رابطه گفته است: « هر فردی مرتکب اشتباه می شود ولی کسی که روی اشتباه خود پا فشاری می کند آدم احمقی است.»  در حقیقت یک سرشت و نهاد خوشبین، قوی و ثابت قدم باید با یک تفکر مترقی پیوند داشته باشد و تحت کنترل آکاهانه قرار داشته باشد. خود سازی یک شخصیت بطور هماهنگ مترقی،  نیازمند رشد  مستقل خرد فردیست. اکنون این سؤال مطرح است که چگونه می توان شاخص های اساسی فعالیت ذهنی افراد را بهبود بخشید. البته پیش شرط اساسی بهبود این شاخص ها نیاز به حجم  مناسبی از دانش دارد. اما باید توجه داشت که دانش به عنوان جزئی از فعالیت ذهنی معادل خرد یک فرد نیست. این مهم است که بدانیم دانش برای مدت طولانی به عنوان مترادف خرد بکار برده شده است. مثلا در قرن هیجدهم حتی دانشمندان باور داشتند که « هر چه فردی بیشتر بداند، خردمند تر است». هیچ شکی نیست که بسیاری از افراد از تجربه رابطه با دیگر افراد در می یابند که دانش به خودی خود بیان کننده خردمند بودن کسی نیست. نویسنده چک «کارل چاپک» با طعنه در این مورد اشاره نموده که: « یکی از عظیم ترین فلاکت های تمدن احمقان تحصیل کرده اند».  زیرا در صورتی که دانش علمی، فردی را خردمند نکرده باشد، غالبأ غرگی و تکبر وی را موجد شده است.

دانش بطور مؤثر در فعالیت های انسان مورد استفاده قرار می گیرد در صورتیکه در بکار کیری روش های عام فعالیت تفکری مانند تحلیل، ترکیب، استدلال است که سیستم کاملی از اعمال منطقی در یک رشته ویژه ای، زنجیر وار به مرحله اجرا در می آیند:
1.تعریف مسئله عینی که باید اثبات شود؛ تمیز شاخص های اساسی آن، وجود یا عدم وجود چیزی که نیاز به استدلال دارد. 2. تأسیس روابط درونی شاخص های تمیز داده شده و تبعیت دو طرفه آنها 3. استنتاج 4. نتیجه از براهین که بطور مناسب با مجمو عه اهداف استدلال مطا بقت داشته باشد.

با تسلط بر شیوه استدلال منطقی عام، هر فردی قادر خواهد شد تا براهینش را به درستی بر اساس شرایط ویژه و بر طبق نوع اثبات مستقیم، غیر مستقیم ، اثبات استقرائی یا قیاسی تبیین کند. بدین طریق قدرت تفکر انسان عمیق تر و انعطا ف پذیر تر می شود و به درجه با لا تری صعود می یابد. در تخالف با ذهن فعال، ذهن تنگ نظر مشخصه افرادیست که گیر عقا ید مرسومند. قطب مثبت کیفیت های فردی با قطب محدودیت و تنبلی ذهنی در تضاد است. باید تذکر داده شود که از کیفیات مثبت ذهن، جنبه خلاق بودن آنست. در واقع خلاقیت بوده است که کشفیات علمی را سبب شده است. در عین حال ورای جزیره تفکر انسانی، تاریکی و حزن تردید و نا معلومی قرار دارد که باید عمق پیمایی شود؛ و این توسط عنصر «تصور» شدنی است. در واقع «تصور» به بشرییت یاری می کند تا وی به ماورای حدود و کران های دانش مرسوم و آنچه بدست آورده شده، صعود نماید.لنین معتقد بود که این کیفیت تصور شدیدأ با ارزش است. اشتباه محض است اگر که خیال کنیم فقط شاعران نیاز به تصور کردن دارند. این یک پیش داوری احمقا نه است! حتی ریاضی دانان به آن نیاز دارند. بدون وجود عنصر تصوری، انسان هرگز قادر نبود حساب دیفرانسیل و انتگرال را کشف کند. « تصور کردن» دارائی بسیار با ارزشی است.
 این نوع «تصور» بر اساس مهمیز هیجانی- احساسی بالائی از فعالیت ذهنی است. این هیجانات تصور انسان را بر می افروزد و به وی کمک می کند تا بدرون «ناشناخته»  عمیق تر نفوذ کند. یکی از روانشناسان بزرک «روبین اشتاین» در این مورد کفته است: « تفکر خود به عنوان یک روند ذهنی واقعی، وحدتی از عناصر عقلانی و هیجانیست، در صورتی که هیجانات وحدتی از عناصر هیجانی و عقلانیند». بنا بر این رشد تفکر انسانی دقیقأ با تعمق بیشتردر رابطه بین عناصر عقلانی و هیجانی مشخص می شود. هر چه انسان بتواند بیشتر به درون هستی پدیده نفوذ کند، تأ سیس بستگی های گوناکون  بین شخصیت اش و جهان واقعی بطور وسیعی مفهوم شخصی اش را از آن پدیده گسترش می دهد. در روند «رشد» عقلانی، احساسات عقلانی شروع به تبلبور می کنند. باید تذکر داده شود که حتی ارسطو به احساسات عقلانی به عنوان جزئی از خرد می نگریست. وی معتقد بود که احساس «حیرت» باعث می شود که مردم «بطور فلسفی» با مسائل بر خورد کنند؛ و اینکه خود احساس «حیرت» نیز در روند تفکر دستخوش دگرگونی می شود.

دکارت فیاسوف فرانسوی مفهوم ویژه ای برای «احساس  حیرت» قائل  بود. وی در رساله اش « در باب شهوات روح» تأکید کرده که «بهت و حیرت» جزء اولین شهواتند و کسانی که تمایل طبیعی به سوی چنین شهوتی نداشته باشند معمولا جاهلند. در کنار احساس بهت و حیرت ، دکارت مفهوم شک را جای   می دهد. وی معتقد بود که شک به عنوان نتیجه ای از شناخت حاصل می شود و بطور کلی شاخص روند تفکر است. باروخ اسپینوزا در رساله اش تحت عنوان « بهبود فهم، اخلاق و ارتباط» علاوه بر در نظر گرفتن احساس شک به عنوان نتیجه ای از شناخت، معتقد است که احساس «اطمینان» هم در روند تفکر حائز اهمیت می باشد. وی در این رابطه می گوید:  « اطمینان نشاطی است که از ایده چیزی در گذشته یا آینده، از جایی که تمام علت های شک بر طرف شده باشد، نشأت بگیرد». یکی از متفکران بزرک قرن نوزدهم آلکساندر هرتسن در این رابطه می نویسد: « روند شناخت تحت نفوذ احساسات شک، اطمینان، بی اعتمادی، ترویج، زحمت خلاقیت، شوق، درد و امثال اینهاست. چه کسی می تواند اولین دانه شک را که به درون روحش راه یافت و همچنین شهامت تحقیق را فراموش کند...».

یکی دیگر از شیوه های بسط امکانات خلاقیتی و علایق شناختی انسان، خود آموزیست. خود آموزی نه فقط رشد میزان تحصیلی و آموزشی فرد و تسلط بر دانش را سبب می شود بلکه وسیله ای برای خود سازی خلاقیت عقلانیست. شخصی که شروع به خود آموزی می کند باید چگونگی کار بر خود را بطور هر چه مؤثرتر سازمان دهد و وسایل مناسب آن را بیابد. در ضمن وی می تواند با مطا لعه زندگی و فعالیت های دانشمندان، هنرمندان، موسیقی دانان و بطور کلی کسانی که خلاقیت و تهور فکری، تصوری غنی و دانشی عمیق، وسیع و گوناگون داشتند، وسایل و شیوه های سازمان دادن روند خود آموزی را به محک بزند.